بیایید خودخواه باشیم
۵۳ : ۱۵ - شنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۶
کد خبر: ۶۱۵۰۹۷۳
تاریخ انتشار: ۱۲ تير ۱۳۹۶ - ۱۵:۱۳
نسخه چاپی
ارسال به دوستان

شاید در دنیا هیچ صفتی به اندازه خودخواهی مورد سوء تفاهم قرار نگرفته باشد. بله، خودخواهی چیز بسیار خوبی است، این ماییم که بلد نیستیم چطور خودخواهی کنیم.

بیایید خودخواه باشیم به گزارش گروه وبگردی باشگاه خبرنگاران جوان؛ شاید در دنیا هیچ صفتی به اندازه خودخواهی مورد سوء تفاهم قرار نگرفته باشد. بله، خودخواهی چیز بسیار خوبی است، این ماییم که بلد نیستیم چطور خودخواهی کنیم. اگر خودخواهی بلد بودیم بجای اینکه در کار دیگری سرک بکشیم همه تلاش مان را روی رشد و آسایش خودمان متمرکز می کردیم. اگر خودخواهی بلد بودیم بجای اینکه برای انجام هر کاری منتظر تشکر و پاداش باشیم آن کار را برای دل خود و وجدان خودمان انجام می دادیم و اهمیتی به درک کردن یا نکردن دیگران نمی دادیم. اگر خودخواه بودیم بجای اینکه با کینه توزی به دیگران، به خود آسیب بزنیم به سلامت و شادی خود فکر می کردیم. اگر خودخواه بودیم بجای اینکه همه اش به حرف این و آن فکر کنیم با عقل و منطق خودمان تصمیم می گرفتیم.

اگر خودخواه بودیم برای اینکه این و آن خوششان بیاید هزار جور بلا بر سر قیافه و بدن و سلامتی خود نمی آوردیم. اگر خودخواه بودیم به طرف مقابل مان به قدر ارزشش احترام نمی گذاشتیم، به اندازه ارزش خودمان احترام می گذاشتیم. اگر خودخواه بودیم بجای سعی در پایین کشیدن دیگری، تلاش می کردیم خودمان را بالا بکشیم. اگر خودخواه بودیم بجای خشمگین شدن و اثبات خود، از هر انتقادی بعنوان وسیله‌ای برای پیشرفت خودمان استفاده می کردیم. اگر خودخواه بودیم با هر کس مثل خودش رفتار نمی کردیم، بلکه طبق فهم و اخلاقیات خودمان رفتار می کردیم. خودخواهی چیز بدی نیست. ماییم که بلد نیستیم چگونه خودخواهی کنیم.

در این نوشتار، برای رسیدن به دیدی صحیح و جامع از مفهوم «خودخواهی»، ابتدا از منظر روانشناسی فلسفی به رفتارهای خود نگاه می کنیم و سپس به ضرورت شناخت صحیح و واقع بینانه از انگیزه های خود و دیگران خواهیم پرداخت و خواهیم دید که مفهومی به اسم «خودخواهی» به معنای دقیق آن در کجای این معادله جای می گیرد.

۱. تعریف خودخواهی

کلمه «خودخواهی» در اصل به معنای دوست داشتن خویش است. در این واژه، خواستن خود یعنی مهر ورزیدن به خود، خود را عزیز داشتن و در پی سود و صلاح خویش بودن. اما «خودخواه بودن» به تدریج، معانی منفی اعم از «بی توجهی به خواست دیگران»، «تحمیل عقیده به سایرین» و رفتارهای غلطی از این دست را به خود گرفته است. در این گفتار قصد داریم ببینیم ماهیت واقعی خودخواهی چیست و مفهوم دوست داشتن خود چه صورت و معنایی می تواند داشته باشد.

۲. خودخواهی، امری اجتناب ناپذیر

اغلب، تصور رایج این است که رفتارها و تصمیم های ما، از جهت علت و انگیزه به دو دسته تقصیم می شوند: کارهایی که آنها را برای رضایت یا مصلحت خود انجام می دهیم و کارهایی که به جهت خشنودی و مصلحت دیگری به آنها دست می زنیم. به عبارت دیگر فرض بر این است که ما دو گونه رفتار می کنیم:‌ رفتاری که محرک آن صلاح و آسایش خودمان است و رفتاری که انگیزه آن خشنود کردن دیگری یا سود رساندن به دیگری است. اول باید دید آیا این تصور رایج، صحیح است یا غلط.

به گمانم با قدری تامل روشن می شود که انسان نمی تواند کاری را انجام دهد که هیچگونه سود و بهره ای برای خود او نداشته باشد. منظور از این گفته این نیست که انسان عاقل در هر کاری محاسبه می کند و منافع خود را هم در نظر می گیرد یا امثال آن؛ مقصود این است که اساسا انسان قادر نیست رفتاری بکند که حداقل به زعم خود او هیچ فایده و بهره ای برای او در بر نداشته باشد. در این مورد توضیح خواهم داد اما قبل از آن، باید دو نکته را در نظر داشت. یکی اینکه در این بحث، عبارات «رفتار کردن» یا «انجام دادن» به هر دو معنای اجرا و خودداری از اجرای یک عمل (یا اصطلاحا فعل و ترک فعل) است.

دیگر اینکه واژگانی مثل «فایده» یا «سود» و مترادف های آن در اینجا به معنای گسترده و جامع خود مورد نظر هستند و همه انواع نتایج مطلوبی را که از نظرِ کننده ممکن است از عملی حاصل شود در بر می گیرد، اعم از سود مادی، معنوی و غیره. این فایده، ممکن است یا از وقوع چیزی حاصل شود مثل خوردن شیرینی برای کسب لذت، و یا از جلوگیری از یک چیز، مثل اجتناب از زمین خوردن برای دفع رنج های ناشی از آن.

به این معنا، انجام دادن کاری که هیچگونه سودی بر آن متصور نیست برای انسان غیر ممکن است. این اصل، البته ارتباطی با صفاتی مانند بزرگواری، از خود گذشتگی و نوعدوستی ندارد چرا که این امر، موضوعی اختیاری نیست، بلکه جبری و غیر قابل تغییر است (البته روشن است که منظور ما در این بحث، رفتارهای ارادی آدم است و حرکات یا رفتارهایی که در حالت خواب یا مستی و یا بطور غیر ارادی از آدمی سر می زند از بحث ما خارج است). به این معنا، خودخواهی و سود خود را خواستن برای ما اجتناب ناپذیر است و از آن گریزی نیست. اما چه دلیلی بر این مدعا وجود دارد؟‌

۳. خودخواهی و دلایل شهودی

اولین دلیل، نشانه های شهودی است، یعنی نمونه ها و مصادیق بی شماری که انسان با دقت در رفتارهای خود و دیگران مشاهده می کند. شما جستجو کنید و ببینید آیا تا به حال رفتاری کرده اید که هیچگونه منفعتی (مادی، عاطفی یا معنوی) برای تان نداشته باشد؟ اگر به انگیزه های خود در انتخاب ها و رفتارهای تان مراجعه نمایید خواهید دید هر حرکتی که شما می کنید بالمآل، یا برای کسب خشنودی است و یا دفع رنج و زیان. حتی کوچکترین کارها، از پلک زدن که هدف آن راحتی چشم است و سر تکان دادن که انگیزه آن ابلاغ پیام «بله» یا «خیر» به دیگری است و غیره، تا تصمیمات بزرگی مثل انتخاب همسر یا مهاجرت و یا ورود به دانشگاه، همه و همه یا متضمن سود و آسایشی است که فرد در آنها دیده است یا مستلزم رنجی است که در امتناع از آنها تشخیص داده است.

حتی در جایی که کسی تعمدا و آگاهانه به خود ضربه می زند، تصور رسیدن به نوعی «سود» به معنایی که تشریح شد وجود دارد. مثلا در رفتاری مثل خودکشی که به ظاهر هیچ «سودی» برای فرد مرتکب در بر ندارد و همه، زیان و نابودی است، به معنای دقیق، از نظر آن شخص سود و صلاحی نهفته است. می دانیم که شخص خودکشی کننده –اگر دچار اختلال حواس و عدم تشخیص نباشد- برای خلاصی از رنج های عمیق روحی، به گزینه ای به نام مرگ روی می آورد. مثل عاشقی که از اندوه جدایی از معشوق خودکشی می کند یا تاجر ورشکسته ای که از وحشت رسوایی و تحقیر ناشی از آن به نابودی خود دست می زند.

در این حالت، شخص به آنچنان تنگنایی رسیده است که از نظر او، رنج نهفته در مردن، کمتر از رنج زندگی با دردهایی مثل جدایی، اندوه یا رسوایی است. البته مسلم است که کمتر کسی از ما با چنین تصمیم دلخراشی موافق است ولی موضوع این است که آن فرد، حداقل در زمان ارتکاب ارادی آن رفتار، متقاعد بوده است که مرگ از ادامه زندگی بهتر است. (یادم هست سال ها پیش با دوستی همین موضوع را مطرح کردم و ایشان که قبول این مدعا برایش سخت بود در حین گفتگو دستش را تکان داد و پرسید:‌ «مثلا الان تکان دادن دستم برای من چه سودی دارد؟» جواب دادم:‌ «معلوم است، تو خواستی با تکان دادن دستت بُطلان ادعای من را اثبات کنی. این همان سودی است که تو از تکان دادن دستت در نظر داشتی.»)

۴. خودخواهی از منظر فلسفی و روانشناختی

اما از جهت فلسفی و روانشناختی باید گفت بنا به تعریف، در کارهای ارادی، نیروی محرک انسان، خواست و اراده اوست. به عبارت دیگر، انسان برای انجام هر عمل ارادی به انگیزه و محرکی در ذهن و روان خود نیاز دارد. همچنان که ممکن نیست فرضا کسی، موتور اتومبیل خود را روشن کند و اتومبیل شما به حرکت در بیاید، انسان نمی تواند به خواست یا انگیزه ای که در ذهن و وجود دیگری است کاری را انجام دهد. چنین چیزی فقط در صورتی ممکن است که ابتدا آن خواسته به نحوی به انگیزه خود او تبدیل شود یعنی یا دیگری به شیوه ای اعم از خواهش، دستور، تهدید، فریب یا هر روش دیگری، انگیزه انجام کاری را در شخص تولید کند و یا خود او با دیدن رنج و نیاز دیگری، به دستگیری از او ترغیب شود. مثلا زمانی که دوست شما به کمک مالی نیاز دارد شما برای آنکه به او کمک کنید، لازم است یا با گفتگو با او و یا با مشاهده شرایط او، ابتدا از نیاز او مطلع شوید و آن را بسنجید و سپس تصمیم بگیرید که قرض دادن پول به او، برای شما خشنودی در بر خواهد داشت. در این حالت، رنج شما ناشی از ناراحتی یک دوست است و خشنودی تان، ناشی از کمک به او. بنا بر این در اینجا هم در واقع شما در پی رضایت خودتان هستید، نه دوستتان، با این تفاوت که خشنودی شما، از طریق خشنود کردن دوستتان حاصل می شود. روشن است که در این حالت، باز هم کارِ انجام یافته به انگیزه خود شما بوده است و نه انگیزه دوست تان.

حال، فرض کنید کسی بپرسد که: «من خیلی وقت ها برای خشنودی مادرم خود را به سختی می اندازم و به او کمک می کنم. مثلا از راه دوری به فروشگاه می روم و چیزهای زیادی خریداری می کنم و با زحمت برای او می آورم. چرا باید چنین کنم در حالی که چنین رفتاری هیچ سود و منفعتی برای خود من ندارد؟». پاسخ روشن است، با توجه به آنکه سود نهایی در هر رفتاری، دور شدن از رنج یا نزدیک شدن به رضایت است، انجام کار برای مادرتان شما را خشنود می کند. اگر به خواسته مادرتان عمل نمی کردید ممکن بود عذاب وجدان شما را آزار دهد یا ناراحتی او مایه غم و اندوه شما شود. پس انگیزه شما در اینجا هم در نهایت، خشنودی و رضایت خودتان بوده است، نه خشنودی دیگری.

حتی رفتارهایی از قبیل فداکاری و از خودگذشتگی، مصادیق خودخواهی به معنایی که مد نظر ماست، هستند با این تفاوت که در آنها، انگیزه ای بالاتر و والاتر برای خشنودی خویش مستتر است. به عنوان مثال، رفتار کسانی که برای صلاح همنوعان یا آزادی دیگران خود را فدا می کنند به این سبب است که آنان بر این باورند که با این رفتار، از ضد ارزش هایی مانند «ننگ بردگی» یا «خفت ظلم پذیری» و مانند آن پاک و برکنار می مانند، و یا اینکه باور دارند با این فداکاری، به ارزش های بزرگتری مثل نام نیک، افتخار یا صواب و بهشت الهی نایل خواهند شد (صد البته بحث ما درستی یا نادرستی چنین رفتارهایی نیست، موضوع، انگیزه و علت رفتارها و گزینش های آدم هاست).

۵. خودخواهیِ نزدیک بین و دوربین

یک سوال این است که اگر همه آدم ها خواه ناخواه خودخواه هستند پس فرق انسان های آگاه و بزرگوار با آدم های نادان و فرومایه چیست؟ پاسخ این است که فرق شخص کوته بین و نادان با انسان آگاه و رشد یافته در این نیست که یکی خودخواه است و دیگری «دیگر خواه»، یا یکی خود دوست است و دیگری فداکار. بلکه تفاوت آنها در نوع و نحوه سود طلبی آنان است. فرق انسان نادان و فرومایه با شخص آگاه و خردمند در گستره نگاه آنهاست. در حقیقت هر دوی این نوع آدم ها در پی بهره مندی و رضایت خویش هستند و فرق آنها، تفاوت میان دوربینی و نزدیک بینی است. فرد نزدیک بین، مصلحت خود را در محدوده ای تنگ و کوچک می بیند و شخص دوربین، صلاح خود را با دیدی باز تر و در حیطه ای وسیع تر جستجو می کند. انسان نا آگاه به علت محدودیتِ شناخت خود، فقط از مسیر کوتاهِ منافع شخصی در پی منفعت خویش می رود در حالی که انسان خردمند در رفتارهای خود، صلاح و آسایش دیگران را هم لحاظ می کند. چنین بینشی بر دو رشته از آگاهی استوار است که از دید فرد کوته بین پنهان است: اول آنکه انسان خردمند عقلاً و منطقاً خوشبختی کلی جامعه را برای آرامش فردی خویش ضروری می بیند و می اندیشد «هدیه کردن شعله ای به چراغ همسایه، یقینا حوالی خانه او را هم روشن تر خواهد ساخت» و دیگر اینکه از حیث عاطفی، همچون «اعضای پیوسته یک پیکر»، درد دیگری، او را هم به درد می آورد و شادی دیگری، مایه خرسندی و شادی اوست.

۶. ضرورت خودخواهی

مطلب دیگری را هم باید روشن کرد، این که اگر خودخواهی به معنایی که مورد نظر ماست، یک امر جبری و اجتناب ناپذیر است، چه نیازی به توصیه و تاکید بر ضرورت آن؟ اگر همه کس، خواه ناخواه «خودخواه»‌ است چه ضرورتی است که به خودخواهی تشویق کنیم؟ پاسخ این است که توصیه ای که به خودخواه بودن می کنیم، در حقیقت توصیه به آگاهی از واقعیت است. سخن این است که اولا از تصور اینکه کارهایی را برای خود و کارهایی را برای دیگری انجام می دهیم بیرون بیاییم و به اصل مهمی که رفتارهای ما را راهبری می کند آگاه شویم. در این صورت، «خودخواهی» ما جنبه مفید و آگاهانه به خود خواهد گرفت و ما در جهت رشد و صلاح خود گام بر خواهیم داشت. اینکه ما بدانیم که هدف از زندگی و فعالیت های آن در نهایت، شادی و شکوفایی خود ماست، نه خدمت به دیگری، ما را از رنج وابستگی و خشم و دنباله روی رها می سازد و به رفتارهای مان جنبه آگاهانه و واقع بینانه می دهد.

هدف دیگر از این بحث، روشن کردن این مطلب است که رفتارهایی مثل بی توجهی به خواست دیگران، تحقیر و توهین به این و آن، خشم از انتقاد و پایمال کردن حق آدم ها، که با عنوان خودخواهی در جامعه نکوهش می شود در حقیقت خودخواهی نیست، بلکه دوست نداشتن خویش است. تحقیر دیگران برخاسته از از احساس کهتری و حقارت است، فرار از انتقاد به معنای بی تفاوتی نسبت به رشد و پیشرفت خود است و توهین و پایمال کردن حقوق دیگران برخاسته از عدم احساس شأن و ارزشمندی است. خودخواهی به معنای درست آن یعنی دوست داشتن خویش، یعنی دغدغه رشد و شکوفایی خود را داشتن، یعنی خود را ارزشمند دانستن و کاری را که با این اصل در تناقض است انجام ندادن.

مولانا چه نیکو گفته است که:

قدر خود نشناخت مسکین آدمی از فزونی آمد و شد در کمی

خویشتن را آدمی ارزان فروخت بود اطلس، خویش بر دلقی بدوخت

متاسفانه بسیاری مسایل برای ما غلط جا افتاده است و ما کمتر به درستی آنها تردید می کنیم. آنچه که جامعه به آن نام خودخواهی داده، در حقیقت «خودخواهی» نیست، «خودبیزاری» و «خود کوچک بینی» است. اتفاقا جامعه با دادن لقب «خودخواهی»، در فردِ کوته بین این تصور را تقویت می کند که رفتارهای او، تامین کننده منفعت و مصلحت او است، هر چند این منفعت به قیمت ضایع کردن حق دیگران حاصل شود. و این تصور، رنج ها و بدبختی های ناشی از رفتار نادرست را از دید شخص پنهان می کند. انسان کوته اندیش به درستی نمی داند که رفتارهای غلط فردی و جمعی او مایه محرومیت او از یک زندگی سالم، شادمان و شکوفاست – موضوعاتی از این دست در حیطه خودشناسی که موضوع پژوهش و نگارش این قلم است مبسوطا مورد بحث و تحلیل قرار دارد. در خودشناسی، ما از موضعی نو و متفاوت به مسایل نگاه می کنیم، واژه ها را کنار می زنیم و واقعیت رفتارها و پدیده ها را کشف می کنیم و به نگرشی می رسیم که عمیق تر و صحیح تر از قراردادهای رایج است.

با توجه به آنچه گفته شد، در حقیقت، همه آدم ها و همه موجودات زنده «خودخواه» هستند و نمی توانند نباشند. به این معنا، و به مفهوم دقیق و صحیح کلمه، خودخواه بودن نه تنها مایه شر و بدی نیست، بلکه چنانکه در آغاز بحث گفته شد، عامل رشد و آسایش آدم است، مشروط بر آنکه معنای آن به درستی دانسته شود و درک عمیق و دوربینانه ای از این مفهوم بدست آید. در ادامه این گفتار، چند سودمندی مهمِ آنچه را که می توان «خودخواهی مثبت» نام داد پیش چشم می گذاریم.

۷. رهایی از زندگی واکنشی

یکی از عوامل رنج ما، غفلت از سود و صلاح خود و تسلیم شدگی به خواست و تفکر دیگران است، چیزی که باید آنرا زندگی واکنشی نام داد. ما در کارها و روابط مان بیشتر تابع طرز فکر و رفتارهای دیگران هستیم تا تشخیص و تفکر خودمان. مثال های آن بسیار است. اگر کس به ما خوبی کند، ما هم به او خوبی می کنیم ولی اگر کمکی را از ما دریغ کرده باشد، ما هم از کمک به او خودداری خواهیم کرد. اگر طرف مقابل، مودبانه رفتار کند ما هم با او با احترام رفتار می کنیم ولی اگر بی احترامی کند ما هم بی احترامی می کنیم. هر وقت احساس کنیم در پس تقاضای کسی، احساس زرنگی یا ناسپاسی وجود دارد از برآوردن تقاضای او خودداری می کنیم و اگر بدانیم که او قدردان محبت ما خواهد بود خواسته اش را انجام می دهیم. اگر کسی حرف ناخوشایندی بزند فورا سعی می کنیم گفته اش را با حاضر جوابی پاسخ بدهیم تا مبادا فکر کند از جواب به حمله او ناتوانیم.

به این ترتیب ما تابع منش و طرز فکر دیگران هستیم و برای رفتار خود، معیار روشن و مستقلی نداریم. در زندگی واکنشی، ما نقش دنباله رو و مقلد را داریم. اخلاق ما تابع اخلاقیات دیگران است و رفتار ما عکس العمل رفتار این و آن. آنچه تعیین کننده است دیگرانند و چیزی که به آن فکر نشده، خیر و صلاح خود ماست. بسیاری از ما برای انتقام از ظلم و بدی دیگری، خشم و کینه او را گاه تا سالیان دراز در دل نگه می داریم و رنج های ناشی از کینه و نفرت را بر خود تحمیل می کنیم. در این حال، زمانی که سخن از بخشش و گذشت می شود حاضر نیستیم آن شخص را ببخشیم زیرا چنین می پنداریم که بخشیدن او، باعث آسودگی وی خواهد شد در حالی که او مستوجب عذاب است. چنین رفتاری به سبب بی ارزش دانستن آسایش و شکوفایی خویش است و گر نه حاضر نمی شدیم به قیمت فدا کردن شادی و سلامتی خود، از دیگری انتقام بگیریم.

زندگی واکنشی اصالت ندارد، چرا که تکرار رفتارهای این و آن است. تعجبی ندارد که این طرز زیستن، پر از دغدغه، محاسبه و نگرانی است. نگرانی از اینکه دیگری چه فکر می کند و نیت او چیست و مبادا آن جور فکر کند و این جور تصور نکند. زندگی واکنشی فرصت سنجش درست و نادرست را از ما می رباید و دست و پای ما را به افکار و رفتار دیگران زنجیر می کند، درست مثل یک عروسک خیمه شب بازی که دیگران او را به حرکت و سکون درمی آورند. اما زمانی که به معنای درست آن «خود خواه» باشیم، پای به زندگی اصیل گذاشته ایم. در زندگی اصیل، ما برای تصمیمات خود، معیار روشن و سنجیده ای داریم و رفتارهای ما تابع معیارها و اخلاقیات خودمان است. مهم نیست دیگری چه می کند یا چه نیتی دارد. مهم این است که چه باید کرد و چه کاری درست است و چه چیز مایه رشد و آسایش ماست. زندگی اصیل، نه جایی برای دنباله روی باقی می گذارد، نه دغدغه یا نگرانی.

۸. استقلال عاطفی

ناسپاسی و قدر ناشناسی اطرافیان، یکی از رنج های ماست. ما از اینکه دوستی قدر و قیمت کاری را که برای او انجام داده ایم نمی داند و یا آنچنان که درخورد و بایسته است از ما سپاسگزاری نمی کند دچار خشم و رنجش می شویم. این احساسات ناخوشایند به آن سبب است که در کاری که برای دوست خود کرده ایم همه یا بخشی از انگیزه ما، سپاس یا قدرشناسی او بوده است. عباراتی مثل «کمک به دیگری» یا «محبت به دیگران» امر را بر خیلی از ما مشتبه کرده و باعث شده تصور کنیم که بخشی از رفتارهای ما واقعا برای خشنودی دیگران است. به این جهت، ما در رفتارهای خود، استقلال عاطفی نداریم و وابسته به تشکر و قدرشناسی دیگران هستیم. با درک اینکه انسان به معنایی که گفتیم «خودخواه» است در خواهیم یافت که در نهایت، ما هر رفتاری را برای خشنودی خود انجام می دهیم و باید هم چنین باشد.

با چنین شناختی اولا از نیاز به سپاسگزاری دیگران رها می شویم و ثانیا هر کاری که می کنیم آنرا برای رضایت و شادمانی خودمان انجام می دهیم و به خوشایند یا درک دیگران کاری نداریم. در این حالت بجای آنکه دغدغه ما این باشد که «آیا دوستم قدر رفتار من را دانست یا نه» و «آیا همسایه ام ممنون محبت من شد یا خیر»، که سود چندانی برای ما ندارد، سوال اصلی ما این خواهد بود که کمک به دیگری چه احساس خوبی به ما خواهد داد، یا گشودن گره از کار دیگری چگونه به زنده ماندن صفات انسانی در ما کمک خوهد کرد، و اینکه احترام و مهربانی انسان ها به هم، چگونه به ساختن محیطی از مهرورزی، حمایت و آسایش جمعی منجر خواهد شد. البته منظور ابدا این نیست که قدرناشناسی اشکالی ندارد یا اینکه نباید از دیگران سپاسگزاری کرد. بلکه مقصود این است که در صورتی که دیگری از کار ما تشکر نکرد و یا از درک ارزش آن ناتوان بود رفتار غلط او نتواند انگیزه ما را در انجام کارهای نیک سست کند و یا در ما خشم و رنجش ایجاد نماید.

۹. استقلال فکری

تقلید کورانه و ناچیز دانستن قدرت داوری خویش، ناشی از احساس کهتری و ضعف درونی است. «خودخواهی مثبت» انسان را بر آن می دارد تا بجای تکیه بر نظر و رای دیگران، بر اندیشه و خرد خویش اتکا کند. اما در این میان نکته مهم تری وجود دارد که در اصلِ «خودخواهی» به آن آگاه می شویم. آن نکته این است که اصل «ناگزیر بودن خودخواهی» در رفتارهای عملی، که در ابتدای بحث تشریح شد، در مورد رفتارهای فکری نیز صدق می کند. اما منظور از این سخن چیست؟ در آغاز بحث شرح دادیم که آدمی نمی تواند رفتاری بکند که هیچ انگیزه شخصی برای آن نداشته باشد و گفتیم تصور اینکه انسان عملی را فقط و فقط به خاطر دیگری انجام داده باشد، متضمن یک خطای فکری است. باید گفت همین قانون در مورد امور فکری هم صادق است، به این معنا که انسان قادر نیست کاری را بکند که رای و تشخیص خود او در گزینش آن نقشی نداشته باشد.

واقعیت این است که عباراتی مانند «تکیه کردن به تشخیص دیگران» تعبیر دقیقی نیست و بکار بردن آنها در بردارنده عدم دقت و تسامح است. تصور اینکه می توان بجای رای خود از رای دیگری پیروی کرد (مگر با شرطی که در ادامه خواهم آورد)، متضمن نوعی تناقض است. در حقیقت انسان در همه حال تابع اندیشه و تشخیص خویش است و آنچه اصطلاحا «تکیه بر نظر دیگران» یا «تقلید از دیگران» خوانده می شود، عبارت است از «تشخیص اینکه دیگری بهتر تشخیص می دهد». یعنی در اینجا باز هم فرد، به تشخیص خود رفتار می کند لیکن تشخیص او آن است که تشخیص دیگری صحیح تر است.

انسان، زمانی که به این امر پی ببرد که انگیزه های او در همه حال، تشخیص خود اوست نه دیگری، به اهمیت اندیشه های خویش آگاه خواهد شد و به ضرورت تقویت فکر و قدرت نقد خود پی خواهد برد. از این گذشته فرد مقلد، با دانستن اینکه او به تشخیص خود، تشخیص خود را کنار گذاشته است (!) متوجه تناقض رفتار خود خواهد شد. چه کسی تشخیص داده است که دیگری بهتر می اندیشد و درست تر داوری می کند؟‌ اگر فرد، درستیِ رای دیگری را درک کرده است معنایش این است که قادر به درک این درستی بوده است و اگر او این درستی را درک کرده است باید پرسید چرا به تشخیص خود ایمان ندارد؟ البته مواردی مثل مراجعه به متخصص برای انجام کاری که در آن اطلاعات و تبحر کافی نداریم، مثال نقض این موضوع نیست، بلکه تاییدی بر آن است.

شما به دلیل عقل و منطق و نیز شواهد عملی نتیجه گیری کرده اید که مکانیک اتومبیل، از ماشین شما شناخت بیشتری نسبت به شما دارد و یا پزشک تان، علت بیماری شما را بهتر می شناسد. مراجعه شما به این متخصصان نیز بر مبنای همین استدلال است. و البته اگر شواهدی نشان دهد که تعمیرکار یا پزشک تان به قدر کافی واجد صلاحیت نیست شما رای به عدم کفایت او خواهید داد و از ادامه اعتماد به او دست خواهید کشید و اگر چنین نکنید معنایش این است که یا این واقعیت را تشخیص نداده اید یا در تشخیص خود به خطا رفته اید. در همه این موارد و در همه جا شما بر شناخت و قضاوت خود تکیه می کنید که البته صحیح و معقول است.

۱۰. اصل رشد و شکوفایی

چنانکه گفتیم، انسان خردمند در آخرین تحلیل، در پی رشد و شکوفایی خویش است و کمک کردن به دیگران نیز بخشی از همین روند است. انسان موجودی اجتماعی است و به طور ذاتی و طبیعی، بی تفاوتی نسبت به درد و رنج دیگری برای او دشوار است. به این معنا انسان آگاه به این جهت به دیگران مهر می ورزد که کمک کردن به شادی و خوشبختی دیگری، بخشی از فرایند رشد و شکوفایی خود اوست. اتفاقا چنین نگاهی، نه تنها مایه بی توجهی به دیگران نیست، بلکه انگیزه ی انسان را در کمک به دیگران، از حالت اکراه و اجبار، به علاقه و نشاط مبدل می کند چرا که شخص، هدف از کمک به دیگران را خشنودی و رضایت خود می داند. در چنین نگاهی، محبت به دیگری، حکم مهربانی با خود را پیدا می کند و ما آنرا با رغبت و بدون نگرانی از درک شدن یا نشدن انجام می دهیم.

سوی دیگر قضیه نیز قابل تامل است. برخی از ما در جریان روابط زندگی، اصل «خودخواهی مثبت» را زیر پا می گذاریم و رفتارهایی می کنیم که مصداق نقض غرض است. اگر به معنای درست آن «خود خواه» باشیم پیرو این اصل هستیم که هر رفتاری که می کنیم باید در جهت رشد و شکوفایی خود ما باشد و با آن تعارضی نداشته باشد. کمک کردن به دیگری در حالی که این کار ممکن است مایه آسیب به رشد و شکوفایی ما باشد کار خردمندانه ای نیست. مثل پدری که برای کمک به دوست خود، به خود و خانواده اش ضربه می زند و یا زن یا مردی که آنقدر به ماندن در یک ازدواج ناسالم با همسری بی اخلاق و اصلاح ناپذیر اصرار می ورزد که در این ارتباط، به خود آسیب می زند و سلامت اخلاقی، جسمی یا روانی خود را از دست می دهد.

منبع:برترینها

انتهای پیام/

کانال تلگرام - پایین شرح خبر
کانال تلگرام باشگاه خبرنگاران موبایلی - پایین صفحه خبر
کانال تلگرام باشگاه خبرنگاران موبایلی - پایین صفحه خبر
کانال تلگرام باشگاه خبرنگاران موبایلی - پایین صفحه خبر
کانال تلگرام باشگاه خبرنگاران موبایلی - پایین صفحه خبر
ارسال نظر
نام:
ایمیل:
* نظر:
اپلیکیشن باشگاه خبرنگاران- صفحه خبر