سکانس آخر سریال شهادت یه جور دیگه بود. برا مردمی که خودشون سناریوی شهادت می نویسن تازگی داشت. حتی برا اونایی که سال ها با قهرمانای سریال زندگی کردن. حتی تو لوکیشنی که بهش شهیدپرور میگن.
بازیگر سکانس آخر از خیلی وقت پیش انتخاب شده بود. شاید 25 سال پیش، سوپراستار نبود، چرا سوپراستار بود ولی کسی چمیدونس، هیچ کس الا یه کارگردان زبردست، کارگردانی که انگار عادت داش سخت ترین سکانس ها را به بازیگرای گمنام بده،
سکانس آخر سخت ترین سکانس همه این سال ها بود هر چند نه بدلکاری داشت، نه دیالوگ خاصی داشت، نه پرهزینه بود نه هیچی ... تو سکانس آخر بازیگر باید از دل و جون بازی می کرد، باید با اعتقاد بازی میکرد، باید بازیشو باور میکرد
سکانس آخر یه فلش بک ماهرانه بود. به سال ها پیش، به یه داستان واقعی، همونجایی که سناریو را ازش الهام گرفتن
سکانس آخر نه گریم داشت، نه طراح لباس یا صحنه، نه جلوه صوتی یا تصویری، ولی کار خودشو کرد، یه جایزه نفیس گرفت، نه از جشنواره های بین المللی، از قلب یه ملت بلکه یه امت
تو سکانس آخر یکی اشک ریخت، یکی ذوق کرد، یکی غبطه خورد، یکی تحسین کرد، یکی تنش لرزید، یکی سرشو بالا گرفت، یکی بهم ریخت، یکی عبرت گرفت، همه اما متفق القول عاشق سکانس آخر شدن
حالا قهرمان داستان قراره برگرده، به لوکیشن جدید، همونجایی که ازش جایزه گرفت، قراره یه سکانس تازه بسازن، سکانس حضور، قراره همه بازی کنن، اونایی که عاشق بازی محسن شدن.
خوش اومدی عزیز دلم
همه ما دهه هفتادیا رو سرافراز کردی
خوش ب حال ماها ک ی همچین سروایی داریم
انشاالله راهت پررهرو باشه
ما رو هم پیش ارباب بی سرمون شفاعت کنه برادر عزیزم
خوش ب حال من ک برادری مثل تو دارم
خوش اومدی عزیز دلم
همه ما دهه هفتادیا رو سرافراز کردی
خوش ب حال ماها ک ی همچین سروایی داریم
انشاالله راهت پررهرو باشه
ما رو هم پیش ارباب بی سرمون شفاعت کنه برادر عزیزم
خوش ب حال من ک برادری مثل تو دارم
محسن عزیز علی اکبر زمانه کفر و عناد و توطئه خوش امدی بوی عطر حرم اربابت حسین را با خود اوردی امیدوارم به حرمت خون پاکت جوانان ما نیز به راه حسین هدایت شوند لقای شیرین پروردگارت بر تو گوارا باد
خدایا مرگ ما رو هم شهادت در راه خودت قرار بده
اینگونه که محسن حججی ذوب در تو بود
در مرام ما زیبنده نیست چیزی را که در راه خدا داده ایم باز پس ستانیم
بازیگر سکانس آخر از خیلی وقت پیش انتخاب شده بود. شاید 25 سال پیش، سوپراستار نبود، چرا سوپراستار بود ولی کسی چمیدونس، هیچ کس الا یه کارگردان زبردست، کارگردانی که انگار عادت داش سخت ترین سکانس ها را به بازیگرای گمنام بده،
سکانس آخر سخت ترین سکانس همه این سال ها بود هر چند نه بدلکاری داشت، نه دیالوگ خاصی داشت، نه پرهزینه بود نه هیچی ... تو سکانس آخر بازیگر باید از دل و جون بازی می کرد، باید با اعتقاد بازی میکرد، باید بازیشو باور میکرد
سکانس آخر یه فلش بک ماهرانه بود. به سال ها پیش، به یه داستان واقعی، همونجایی که سناریو را ازش الهام گرفتن
سکانس آخر نه گریم داشت، نه طراح لباس یا صحنه، نه جلوه صوتی یا تصویری، ولی کار خودشو کرد، یه جایزه نفیس گرفت، نه از جشنواره های بین المللی، از قلب یه ملت بلکه یه امت
تو سکانس آخر یکی اشک ریخت، یکی ذوق کرد، یکی غبطه خورد، یکی تحسین کرد، یکی تنش لرزید، یکی سرشو بالا گرفت، یکی بهم ریخت، یکی عبرت گرفت، همه اما متفق القول عاشق سکانس آخر شدن
حالا قهرمان داستان قراره برگرده، به لوکیشن جدید، همونجایی که ازش جایزه گرفت، قراره یه سکانس تازه بسازن، سکانس حضور، قراره همه بازی کنن، اونایی که عاشق بازی محسن شدن.
همه ما دهه هفتادیا رو سرافراز کردی
خوش ب حال ماها ک ی همچین سروایی داریم
انشاالله راهت پررهرو باشه
ما رو هم پیش ارباب بی سرمون شفاعت کنه برادر عزیزم
خوش ب حال من ک برادری مثل تو دارم
همه ما دهه هفتادیا رو سرافراز کردی
خوش ب حال ماها ک ی همچین سروایی داریم
انشاالله راهت پررهرو باشه
ما رو هم پیش ارباب بی سرمون شفاعت کنه برادر عزیزم
خوش ب حال من ک برادری مثل تو دارم
چه زیبا از سالارم حسین ره گرفتی
دادن سر نه عجب داشتن سر عجب است
باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است
باز این چه رستخیز عظیم است کز زمین