ملت هوشمند و قدرشناس ایران یک بار دیگر ثابت کردند که خادمین خود را خوب می شناسند و قدر آنها را می دانند ، منافقین و سلطنت طلبان و تجزیه طلبان و غرب گدایان هیچ جایگاهی در میان ملت ندارند و باید برای همیشه قید کشور را بزنند و یا اگر جنایتی نکردهاند که مشمول قصاص و حد شوند با توبه و اظهار ندامت بر گردند و بعنوان یک شهروند مثل بچه آدم در کشور زندگی کنند.
خدا نگهدار برادر
خدانگهدار مرد
خدانگهدار خدمتگزار مردم
خدانگهدار مرهم درد محرومان
خدانگهدار خستگی ناپذیر
خدانگهدار و در جوار رحمت الهی در آغوش پر مهر امام رئوف آرام بگیر و خستگی از جسم بیرون کن و ما رو دستگیر باش که الان تواناتر شدی و دستت بازتره برای گره گشایی از خلق الله برای رفع مشکلات شون...
خدا نگهدار برادر جان
ای مرد، در میانهی میدان چه میکنی؟!
در لابلای جنگل و باران چه می کنی؟!
میز ریاست تو چه کم داشت از رفاه
در ورزقان و در مه و بوران چه میکنی؟!
دل کنده از اوامر و دستور و پایتخت
در نقطههای مرزی ایران چه میکنی؟!
ای هفتروز هفته، به فکر ضعیفها
همشانه ی فقیر و ضعیفان چه میکنی؟!
تهران اگر که شهر و مقرّ ریاست است
پس در میان ایل و دهستان چه میکنی؟!
دیدم این مشهد چرا هی بیقراری میکند؛
جای باران؛ سیل در این شهر جاری میکند
دیر فهمیدم که او اندر فراق خادمش؛
عزم خود را جزم و دارد گریه زاری میکند.
رفقای سردار دلها با روی گشاده و توشه ای پر
بسمت بهشت راهی شدند
شهدا هستیم
روحشان شاد
مرو ای دوست، مرو ای دوست...
تو که خاموشی، چه کنم شام و سحر با غم تو؟!!!
بهترین ها رو از دست دادیم
خدانگهدار مرد
خدانگهدار خدمتگزار مردم
خدانگهدار مرهم درد محرومان
خدانگهدار خستگی ناپذیر
خدانگهدار و در جوار رحمت الهی در آغوش پر مهر امام رئوف آرام بگیر و خستگی از جسم بیرون کن و ما رو دستگیر باش که الان تواناتر شدی و دستت بازتره برای گره گشایی از خلق الله برای رفع مشکلات شون...
خدا نگهدار برادر جان
ای مرد، در میانهی میدان چه میکنی؟!
در لابلای جنگل و باران چه می کنی؟!
میز ریاست تو چه کم داشت از رفاه
در ورزقان و در مه و بوران چه میکنی؟!
دل کنده از اوامر و دستور و پایتخت
در نقطههای مرزی ایران چه میکنی؟!
ای هفتروز هفته، به فکر ضعیفها
همشانه ی فقیر و ضعیفان چه میکنی؟!
تهران اگر که شهر و مقرّ ریاست است
پس در میان ایل و دهستان چه میکنی؟!
دیدم این مشهد چرا هی بیقراری میکند؛
جای باران؛ سیل در این شهر جاری میکند
دیر فهمیدم که او اندر فراق خادمش؛
عزم خود را جزم و دارد گریه زاری میکند.