
باشگاه خبرنگاران جوان کرمان- آذر عسکرپور - او در خط صبحگاهی لشکر ایستاده بود و از جنگی دیگر سخن میگفت؛ جنگی که پایانش را هم میدید: یک روز پیکر قطعهقطعهٔ من اینجا قرار میگیرد.
سالها بعد، همرزش، امیر شکاری، در میدان شهدا پشت فرمان ایستاده بود تا ناگهان تماس بگیرند و مسیرش را به همان خط صبحگاهی برگردانند؛ جایی که باید آخرین وداع را با همان پیکر انجام میداد.
این روایت، پیشبینی شهادت از زبان خود سردار است.
امیر شکاری همرزم شهید سلیمانی میگوید:صبحگاه سال ۷۰ یا ۷۱ در لشکر ۴۱ ثارالله، جادهٔ کوهپایهٔ کرمان. حاجقاسم سلیمانی تمام پاسداران را به خط کرده و اطلاعات را به فرماندهان میدهد.
او صدایش جدی و محکم است: خودتان را برای جنگ جدید آماده کنید.
وی گفت: اما این تمام ماجرا نیست. او از بالای سکو جملهای میگوید که سالها در ذهن همرزمانش میماند: یک روز هم پیکر قطعهقطعهٔ من در اینجا قرار میگیرد.
امیر شکاری، یکی از همرزمان قدیمی، این صحنه را بهوضوح به یاد دارد. او در توصیف آن لحظات میگوید: «حاجی خود را سرباز معرفی میکرد. وقتی او خودش را سرباز میدانست، پست و مقام برای من چیست؟ من هم سربازم و همرزم حاجی».
امیرشکاری خاطرهٔ دیگری را از همان روزها روایت میکند: «زمانی که تازه از جبهههای جنگ برگشته بودیم و تمام دوستان در جادهٔ کوهپایه و در لشکر بودیم، حاجی گفت پوتینها و لباسهایتان را درنیاورید؛ ما دوباره باید برای جنگ بعدی به جبههها برگردیم».
وی بیان داشت:این فرمان، نشان از دوراندیشی و آمادگی دائمی سردار داشت.
او همیشه یک قدم جلوتر میاندیشید و همرزمانش را برای هر شرایطی آماده نگاه میداشت.
مسیر تغییر کرد: از میدان شهدا به سوی لشکر
امیرشکاری همرزم شهید سلیمانی میگوید:سالها گذشت، در روز تشییع پیکر سردار سلیمانی و شهید پورعبداللهی، پشت فرمان در میدان شهدا بودم که ناگهان تماس میگیرند: «باید به سمت لشکر در جادهٔ کوهپایه بروی». او ابتدا توجهی نمیکند و میگوید: «نه، باید برویم به سمت گلزار».
وی میافزاید: اما سردار عادلی خود را به او میرساند، در ماشین را باز میکند و با جدیت میگوید: چرا حرف گوش نمیکنی؟.
امیرشکاری میپرسد: چی شده؟ چرا باید تغییر مسیر بدهم؟». پاسخ کوتاه است: در میدان شهدا کلی شهید دادهایم و باید بروی به سمت جادهٔ کوهپایه.
امیرشکاری مسیر را تغییر میدهد و به سمت لشکر میراند. وقتی به مقصد میرسد، ناگهان خاطرهٔ آن صبحگاه سالهای دور زنده میشود.
وی بیان داشت: «دقیقاً یاد حرف حاجی افتادم که در همان جا، همان صبحگاه و همان پیشبینیاش، پیکر پارهپاره قرار گرفت و تمام بچهها آمدند و با پیکر حاجی وداع گفتند». پیشبینی سردار، عینیت یافته بود.
همرزمانش در همان نقطهای که او روزی برایشان از جنگ و شهادت سخن گفته بود، اینبار برای آخرین بار بر پیکرش حاضر میشدند.
امیر شکاری در پایان میگوید: «زیاد خاطره با حاجی داشتم، ولی این خیلی شاخص بود». این خاطره، بیش از هرچیز نشاندهندهٔ بصیرت و درک عمیق سردار سلیمانی از سرنوشت خود و مسیر مقاومت است.
او نهتنها فرماندهی دوراندیش که سربازی متواضع بود که شهادت را نه یک پایان، که نقطهٔ اوج تکامل میدانست و آن را به همرزمانش نیز یادآور میشد.
وداع در خط صبحگاهی، تکمیلکنندهٔ حلقهٔ وصلی بود که سالها پیش در همان مکان آغاز شده بود.