
باشگاه خبرنگاران جوان- میگویند ۴۰، عدد تکامل است، یعنی کامل شدن، کامل شدنِ همه چیز؛ حتی مصیبت. حتی غم و اندوه. حتی دلتنگی. ۴۰، عددِ بلوغ است. حتی بلوغِ باورِ آدمها نسبت به جای خالی عزیزانشان. از رفتنِ بیبازگشتشان. از حفرهای در قلبهایشان که تا ابد پر نخواهد شد.
۴۰، اما عدد تثبیتِ روایت هم هست. تثبیت روایت صحیح از وقایعی که مصیبت آفرید و داغ بر دلها گذاشت. تثبیت روایت از هویتِ آمران و عاملان و مشوقان جنایتی که قربانیاش نه یک فرد یا یک خانواده، بلکه یک کشور و یک ملت بوده.
حالا ۴۰ روز و اندی است ما به داغ جوانان وطن مبتلا شدهایم؛ ۲۴۲۷ جوانی که از ماتم سرو قدشان، سرو خمیده... حالا ماییم و داغ بزرگی که یک جماعت کفارصفت بر سرش حلقه زدهاند تا تحریفش کنند.
داغ بزرگی که صاحبعزایش ماییم، اما آنهایی که شعار «سال خون» میدادند، از راه رسیدهاند و مدعی آن شدهاند. «بدهکارند»، اما ادعای «عزاداری» میکنند. مدعی سوگواریاند، اما در میانه مجلس عزا، کف میزنند و قبرستان را به مجلس رقص و پایکوبی تبدیل کردهاند.
حالا این ماییم که باید پرچم روایتگری از متن و حاشیه شبه کودتای آمریکایی-صهیونی در دی ماه ۱۴۰۴ را بلند کنیم تا خورشید واقعیت پشت ابرهای شبهات و شایعات نمانَد و خون شهدای مظلوم این وقایع – از شهدای سرافراز فراجا و مدافع امنیت تا رهگذران بیگناه و فریب خوردگان خطاکار – بیثمر نشود. باید با صدای بلند فریاد بزنیم که مسئولیت ریخته شدن خون ۳۱۱۷ جانباخته اغتشاشات دی ماه، مستقیماً بر عهده آمریکا، اسرائیل و بازمانده نحس رژیم پهلوی است؛ همانها که اعتراضات بحق و آرام مردم و بازاریان ایران را به خونینترین کشتار تاریخ معاصر ایران تبدیل کردند. به قول آن دانشجوی آزاده، «از اینجا به بعد، همه باید موضع بگیرند.»
با همین نگاه در این مجال، با ما در مرور چند روایت همراه باشید.
وسط ازدحام جمعیت در واگن آخری مترو، درست در پایان یک روز کاری سخت که هیچکس حتی حوصله خودش را هم ندارد، مکالمه دو خانم حسابی شلحجاب، آرامآرام به کانون توجه مسافران تبدیل میشود. خانم شیک و پیک میانسال به موهای یکدست سفید خانم بغلدستیاش نگاهی میاندازد و میگوید: «موهاتون چقدر سفید شده. به نظر نمیاد خیلی سن و سالی داشته باشید.» خانم بغلدستی با بیمیلی در جواب میگوید: «اثرات زندگی توی ایرانه دیگه. با این گرانیها و اینهمه مشکلات، موهامون سفید نشه، تعجب داره.» خانم شیک و پیک بلافاصله میگوید: «شما مگه توی کشورهای دیگه هم بودید و شرایط اونها رو دیدید؟»
یکدفعه همهمه مسافران اطراف میخوابد. خانم بغلدستی که جا خورده، منمن کنان میگوید: «بله، ترکیه بودم.» خانم شیک و پیک میگوید: «چند وقت؟» خانم موسپید، زیر لب زمزمه میکند: «۳ روز» ... خانم شیک و پیک میگوید: «عزیزم! با ۲، ۳ روز سفر تفریحی به یک کشور، نمیشه درباره وضعیت زندگی در اونجا قضاوت کرد. برخلاف شما، من به دفعات به کشورهای مختلف سفر کردم. از طرف دیگه، خودم و همسرم حقوق خوندیم و دفتر وکالت داریم و به همین واسطه، مرتباً در حال ارائه مشاوره حقوقی به دوستانمون هستیم که توی اروپا و آمریکا زندگی میکنن. موضوع تمام پروندهها هم، مالیه. از وقتی پاشون به اون کشورها رسیده، دائم گرفتار مشکلات مالی هستن. میدونید چرا؟»
حالا گوشهای همه، تیز شده. خانم شیک و پیک در ادامه میگوید: «چون اونجا هم، گرانی وجود داره و هزینههای زندگی خیلی بالاست. رفقای ما که مثل شما تصور میکردن وقتی از ایران برن، مستقیم وارد بهشت میشن و توی ناز و نعمت زندگی میکنن، در مواجهه با شرایط اقتصادی سخت اون کشورها و بیاطلاعی از قوانینشون، گرفتار بدهیهای سنگین شدن. خانم عزیز! این گرانی و کاهش قدرت خرید مردم، مختص ایران نیست و خیلی از کشورها با وضعیت اقتصادی نابسامانی دست به گریبانن. تازه، همه اینها در شرایطیه که اون کشورها، تحریم نیستن. توصیه دوستانه من به شما اینه که بدون مطالعه درباره هیچ موضوعی اظهارنظر نکنید...»
ایستگاه بعدی که خانم موسپید پیاده میشود، خانم جوانی کنار خانم شیک و پیک مینشیند و کمی که میگذرد، میپرسد: «موفق شدید متقاعدشون کنید؟» خانم شیک و پیک سری به افسوس تکان میدهد و میگوید: «بیشتر مشکلات ما به دلیل ناآگاهی و سطحی نگریه. به این دلیله که مطالعه نداریم و تاریخ نمیخونیم. به همین خاطر، مدام در مقاطع مختلف، اشتباهات توی کشورمون تکرار میشه. امروز این معضل، شدیدتره، چون منبع اطلاعات بخش بزرگی از جامعه ما، شده فضای مجازی و ماهواره. به نظر شما اگه جوانان و نوجوانان ما، تاریخ معاصر ایران رو خونده بودن و میدونستن رژیم پهلوی، چه جنایتهایی انجام دادن و چه کشتارهایی به راه انداختن، آیا امروز کسی از این افراد استقبال میکرد و برای دوباره قدرت گرفتنشون کف میزد؟...»
حالا دیگر جز صدای خانم شیک و پیک شلحجاب، هیچ صدایی در واگن شنیده نمیشود و حرفهای او همچنان پر از درد است: «متاسفانه بخشی از جامعه ما به ویژه کم سن و سال ترها، خیال میکنن خارجیها دلشون برای ما میسوزه و حضورشون توی ایران به نفع مردمه. درحالیکه اگه تاریخ خونده بودن، میدیدن که ایران ما همیشه مورد تهاجم بیگانگان بوده و هر وقت پای خارجیها به ایران باز شده، جز ویرانی و کشتار چیزی برای ما نداشتن. هر بار هم، بخشی از خاک ما رو جدا کردن. اتفاقا تنها دورهای که حتی یک وجب از خاک ما از دست نرفته، همین ۴۷ سال اخیر بوده.»
خانم جوان میگوید: «چقدر خوب که شما توی این فضاهای عمومی، با همشهریها حرف میزنید و روشنگری میکنید.» خانم شیک و پیک میگوید: «همه باید این کار رو انجام بدن. جوانان ما باید آگاه بشن. شما هم وظیفه دارید بگید و روشنگری کنید.» خانم جوان، چادرش را نشان میدهد و با لبخند تلخی میگوید: «به حرفهای ما دل نمیدن، چون ما رو وابسته به حکومت میدونن...» خانم شیک و پیک میگوید: «این نگاه درستی نیست. باید ببینن حرف، منطق داره یا نه. خود من هر وقت لازم باشه، به مسئولان و عملکردشون اعتراض و انتقاد میکنم. این حق تمام مردمه که به گرانیها و وضعیت معیشت اعتراض کنن، اما این دلیل نمیشه سیاه نمایی کنیم.
باید واقعیتها رو ببینیم؛ و واقعیت اینه که ایران، تحت شدیدترین و ظالمانهترین تحریمهای تاریخ قرار گرفته؛ تحریمهایی که علیه هر کشور دیگری اعمال شده بود، اون کشور از هم پاشیده بود. خود مسئولان آمریکایی اخیراً و بعد از اغتشاشات دی ماه اعتراف کردن که ما با تحریمهای سنگین، اقتصاد ایران رو فلج کردیم و ارزش پول ملیش رو پایین آوردیم و با همین فرآیند، در مردم ایران نارضایتی ایجاد کردیم و اونها رو به خیابان کشوندیم. خب، آیا ما نباید این واقعیتها رو ببینیم؟ نباید حواسمون باشه که اونها هدفشون، ضعیف کردن و به آشوب کشیدن کشور ماست؟ نباید متوجه بشیم که قصدشون، تجزیه و پاره پاره کردن ایرانه؟»
* (روایت شهادت «ابوالفضل مقدسی»، یکی از مدافعان امنیت که اغتشاشگران اول دستهایش را قطع کردند و بعد پیکرش را سوزاندند)
حرفها که به سمت اغتشاشات اخیر میرود، غم میدود توی صورت خانم شیک و پیک و در همان حال میگوید: «پسر من، نظامیه و در تمام ایام جنگ ۱۲ روزه و همین اغتشاشات، وسط میدون بود...» و همین جمله، کافی است که نگاه متعجب همه مسافران به سمت او برگردد. خانم جوان که حالا علاوه بر احترام، حس قدرشناسی هم نسبت به همصحبتش پیدا کرده، مادرانه میگوید: «خدا حفظش کنه. شما چطور با سختی و استرس اون شبها و روزها کنار اومدید؟ هیچوقت سعی نکردید مانعش بشید؟ نگفتید نرو؟»
خانم شیک و پیک فوری میگوید: «باید میرفت. اگه امثال پسر من، نمیرفتن وسط میدون، پس چه کسی باید از امنیت مردم دفاع میکرد؟ درسته که توی اون چند روز که رسانهها مدام از شهادت دلخراش مدافعان امنیت میگفتن، روز و شب ما از شدت نگرانی یکی شده بود، اما هیچوقت به پسرم نگفتم نرو. همه ما باید به وظیفهمون نسبت به وطنمون عمل کنیم. باید از ایرانمون محافظت کنیم، چون بزرگترین دارایی ما، همین آب و خاکه. ایران، تمام هویت ماست؛ و من و خانواده م حاضریم جانمون رو هم برای دفاع از وطن، فدا کنیم.»
اقوام برای مراسم چهلم پسر جوان فامیل دور هم جمع شده بودند؛ همان پسرک دوستداشتنی و محجوبی که در اغتشاشات دی ماه، یکی از رهگذرانی بود که از پشت سر هدف قرار گرفت و اسمش در فهرست قربانیان بیگناه ثبت شد. ۴۰ روز گذشته بود و حرارت جوانان فامیل کمی فروکش کرده بود. حالا هر حرفی، شبیه یک جرقه نبود برای به پا شدن آتشی میان موافقان و مخالفان. وقتی دوباره صحبتها رفت سمت شب حادثه، یکی از جوانان جمع گفت: «همون شبی که این اتفاق افتاد، من با موتور داشتم میومدم سمت خونه. همهچیز عادی بود. پشت چراغ قرمز وایساده بودیم که یک دفعه یک جماعت ۲۰، ۳۰ نفری ریختن توی خیابون و شروع کردن به شعار دادن. همهشون لباسهای مشکی پوشیده بودن و ماسک زده بودن. نفری که جلوتر از همه بود، به سمتی اشاره کرد و همگی دنبالش رفتن. دقت که کردم، دیدم دارن به سمت مسجد میرن. چیزهایی داخل مسجد انداختن و توی یک چشم به هم زدن، مسجد رو آتیش زدن!
مات و مبهوت در جا میخکوب شده بودم. با صدای بوق ماشینهایی که داشتن از مهلکه فرار میکردن، به خودم اومدم و گازش رو گرفتم و از محل دور شدم. جلوتر، دور یکی از میدانهای اصلی، از دور که یگان ویژه رو دیدم، دلم انگار قرص شد. با موتور رفتم وسط جمع نیروها. تعجب کرده بودن. هنوز توی شوک سوختن مسجد بودم. منمنکنان گفتم: چند تا خیابون بالاتر، یک عده مسجد رو آتیش زدن...
مامور میانسال خوشقد و قامتی که معلوم بود فرمانده اون نیروهاست، جلو اومد و گفت: خبر داریم. معلومه که یکی از ماموریتهاشون، هتک حرمت مساجده. یکدفعه خونم به جوش اومد و گفتم: اونوقت شما وایسادید، نگاه میکنید؟! چرا نمیرید جلوشون رو بگیرید؟! فرمانده سری به حسرت تکون داد و با اشاره به نیروهاش گفت: ما چند روزه، شبانهروزی اینجا آمادهباش هستیم، اما حتی یکی از این بچهها، مسلح نیستن. اگر هم کسی از نیروهای نظامی و مدافعان امنیت مسلح باشه، حق تیر نداره.
داشتم دیوونه میشدم. گفتم: اینجوری که نمیشه. یکی باید جلوی اینا وایسه. دارن همهجا رو میسوزونن و تخریب میکنن. وقتی سکوت فرمانده رو دیدم، گفتم: واقعیتش، من خودم هم توی تجمعات اعتراضی شرکت کردم. والا دیگه جونمون به لبمون رسیده از این گرانی و وضعیت اقتصادی. اما اعتراض چه ربطی به آتیش زدن اموال عمومی داره؟ منی که به همهچیز معترضم، اصلا نمیتونم در مقابل آتیش زدن مسجد سکوت کنم. با وجود این آدمهای تخریبگر، ما هم دیگه جرأت نمیکنیم توی تجمعات شرکت کنیم...»
حرفهای جوان هنوز تمام نشده بود که یک نفر از بالای مجلس گفت: «هنوز داغ این بچهها تازه ست، اون وقت تو شروع کردی به دفاع از یگان ویژه و نیروی انتظامی؟» ... همهمه که در جمع بالا گرفت، پسر جوان گفت: «واقعیت رو گفتم. من به چشم خودم دیدم که نیروهای یگان ویژه، سلاح نداشتن...» مرد عصبانی این بار با صدایی بلندتر گفت: «پس این ۴۰ هزار نفر رو کی کشته؟»
جوان گفت: «تو رو خدا حرفهای مسخره اینترنشنال رو تکرار نکنید. دولت، فهرست رسمی کشتهشدگان رو منتشر کرده. اسم ۳۱۱۷ نفر رو با کد ملی در اختیار همه گذاشت و بعد هم اعلام کرد اگه افرادی خارج از این فهرست به عنوان جانباخته اغتشاشات معرفی بشن، بررسی میکنیم و در صورت صحت، به این فهرست اضافه میکنیم. پس چرا اینایی که مدعی ۱۲ هزار و ۳۶ هزار و ۴۰ هزار کشته هستن، توی این ۴۰ روز حتی یک اسم ندادن؟ اصلا چرا خودشون برای اینکه جمهوری اسلامی رو رسوا کنن، فهرست ۴۰ هزار کشتهای که ادعا میکنن رو اعلام نکردن؟»
سکوت سنگینی در جمع برقرار میشود. جوان که صورتش از هیجان سرخ شده، نفس بلندی میکشد و رو به اقوامش میگوید: «دل همه ما از داغ این بچه، خون شده. همه ما توی این ۴۰ روز، همپای پدر و مادرش، اشک ریختیم و جگرمون سوخت. اما حواسمون باشه که اگه بذاریم قاتل اصلی اون قسر در بره، خودمون به دست خودمون، خونش رو هدر دادیم. احساسات رو بذاریم کنار و با عقلمون قضاوت کنیم. واقعیت اینه که اون شب که این بچه کشته شد، نیروهای نظامی، مسلح نبودن و اونایی هم که مسلح بودن، اجازه تیراندازی نداشتن. چرا باور نمیکنید یک عده اساساً ماموریت داشتن بچههای این مملکت رو بکشن تا بهانه برای حمله آمریکا و اسرائیل فراهم بشه؟
اصلا یک دقیقه بیایم با خودمون فکر کنیم اگه یگان ویژه و نیروهای بسیج، مسلح بودن، چرا پس اجازه دادن همکاران و همرزمان خودشون اونطور به شکل فجیع شهید بشن؟ یعنی شما قبول میکنید اینا مسلح بودن، بعد وایسادن نگاه کردن اغتشاشگران برن بعضی از همکاراشون رو زنده زنده بسوزونن، بعضیهاشون رو هم به رگبار ببندن، سرشون رو ببرن و بدنشون رو سلاخی کنن؟! واقعا عقل شما این رو قبول میکنه؟...
این حق شماست که همچنان معترض و عصبانی باشید، اما واقعیت رو انکار نکنید. واقعیت اینه که یه عده از خدا بیخبر، آتیش انداختن توی مملکت ما وتر و خشک رو با هم سوزوندن؛ همونی که در حسرت شاه شدن، موهاش سفید شده و همون دشمنانی که آرزوی تجزیه ایران رو دارن. همینا بچههای ما رو تحریک کردن و کشوندن توی خیابون. هم خسارت جانی به ما زدن، هم خسارت مالی. حالا همینایی که دستور کشتار توی ایران داده بودن، درحالیکه دستشون به خون بچههای ما آلوده ست، ادعای عزاداری میکنن. والا باید به رگ غیرت ما بربخوره...»
در میان شایعات و دروغهای شاخداری که رسانههای معاند فارسیزبان بعد از اغتشاشات دیماه ساخته و منتشر کردند، «دریافت پول از خانواده جانباختگان برای تحویل پیکرها»، یکی از شائبههای پر سر و صدا بود. اما با اینکه در همان روزهای ملتهب، از یک طرف، مراجع رسمی ازجمله مسئولان شهرداری تهران و بهشت زهرا (س) این موضوع را قویاً تکذیب کردند و از طرف دیگر، مسئولان و تعدادی از فعالان فضای مجازی اعلام کردند در صورتی که سندی در این زمینه دریافت کنند، موضوع را تا حصول نتیجه پیگیری خواهند کرد، اما حتی یک سند نه در فضای مجازی منتشر شد و نه به مراجع قانونی ارجاع شد.
حالا که بعد از ۴۰ و چند روز مانور رسانهای در این زمینه، دروغ شبکههای معاند برای همه آشکار شده، مرور روایتی از صفحه «حریر عادلی»، یکی از فعالان فضای مجازی، خالی از لطف نیست.
«قبل از اینکه اینترنت جهانی باز بشه، من تو کانالم نوشتم هرکس رسید داره از اینکه پول داده بابت تحویل پیکر توی ماجراهای ۱۸ و ۱۹ دی، بیاد بگه من پیگیری میکنم. اما بیش از ۴۰ روز گذشت و حتی یک رسید دریافت نکردم. دو سه نفر اون موقع به من گفتند که: اِ... بیان بگن اینجوری شده تا براشون مشکل امنیتی ایجاد بشه و...؟ خب معلومه که میترسن و نمیگن.
ببخشید یه سؤال: این همه کلیپ از عزاداری سر قبر با رقص و طبل و آهنگ و جمعیت اومد بیرون یا استوری و کلیپهایی که میسازند و منتشر میکنند. اینا از روی ترسه؟! آیا الان واقعا براتون مشکل امنیتی پیش اومده؟ یا انقدر آزادین که توی قبرستون، طبل و سنج و لشکر میبرید؟ ما نفهمیدیم بالاخره میترسین سند بیارین یا سندی نبود که بیارین...»
این فعال فضای مجازی، روایتی را هم به نقل از یکی از دوستانش در این زمینه منتشر کرده که جای تامل دارد: «همون روزها که من این اعلام آمادگی رو کردم، یکی از دوستانم پیامهایی برام فرستاد و از تجربه شخصیش درباره موضوع دریافت پول برای تحویل پیکرها گفت. برام نوشته بود: راستش من از شلوغیها به بعد خیلی به هم ریخته بودم، چون خبر فوت چند نفر از دوستانمون هم بهمون رسیده بود. حقیقتا اولش خیلی گارد داشتم و فکر میکردم روی تعصب داری بعضی حرفها رو میزنی. بعد از چند هفته، امروز رفتم پیش همکارم که روز شنبه بعد از شلوغیها توی خیابون خلوت سمت کیانشهر از پشت مورد اصابت گلوله قرار گرفته بود. انقدر حرفهای عجیبی توی این مدت شنیده بودم که تصمیم گرفتم بیواسطه با خودش صحبت کنم.
بهش گفتم: داداشت چطوری فوت کرد؟ آیا مامورها بهش تیر زدن؟ آیا قاتل شناسایی شده؟ آیا توی فشار و تهدید بودید برای مراسم گرفتن؟ بیمارستان قبولش نکردن و از خونریزی تموم کرد؟ و... همکارم که چندان هم آدم مقیدی نیست و نظام رو هم قبول نداره، در جواب گفت: کی اینا رو گفته؟! داداشم عصر روز شنبه ۲۰ دی از سر کارش توی بازار بزرگ میره مغازه دوستش سمت کیانشهر. اونجا با هم غذا خوردن و بعدش رفته کوچه پشتی که سوار موتورش بشه که از پشت بهش شلیک میشه و تیر به ناحیه شش میخوره. زنگ میزنن اورژانس میاد، اما متاسفانه به بیمارستان نمیرسه و تموم میکنه.
روز یکشنبه برای رسیدگی به شکایت ما و ثبت نوع گلوله اصابت کرده، پرونده تشکیل و کارای اداری انجام شد. روز دوشنبه هم، مراسم تشییع و تدفین رو برگزار کردیم. توی غسالخونه دیدم خیلیها شعارهای تند علیه نظام و مسئولان میدادن، اما هیچکس کاری باهاشون نداشت...
گفتم: ازتون پول گرفتن برای تحویل پیکر؟ گفت: به هیچ وجه. گفتم: برای مراسم گرفتن، اذیتتون کردن؟ گفت: اصلا...
اینا رو برات فرستادم که بگم الان به حرفت رسیدم که اون عدهای که مدام میگفتن نظام پول گرفته برای تحویل پیکرها و اینهمه خوف و وحشت و خشم و کینه ایجاد کردن، اینها فقط ساخته تخیلاتشونه و بس.»
منبع: فارس