
باشگاه خبرنگاران جوان - روز پایانی ماهمبارک رمضان است و آخرین نفسهای سال ۱۴۰۴؛ امسال، برای تکتکمان سالی بود که به اندازه چندین سال از سرمان طی شد.
صدای مارش در گوشم میپیچید، نگاهی به تلویزیون میاندازم که در این روزها تقریبا خاموش نمیشود. چشمانم را کمیریز تر میکنم تا متن زیرنویس خبر را به خوبی بخوانم؛ موج شصتوچندم از حملات ایران به رژیم صهیونیستی آغاز شده است. جلوی تلویزیون میایستم، نگاهم را به زیرنویس شبکه خبر میدوزم، لحظهای در فکر فرو میروم؛ آخرین باری که زیرنویس به رنگ مشکی بود را یادم رفته است. زیرنویس خبر حامل یک پیام بود: ( ۱۰۴ نفر از دریانوردان ایران در تهران تشییع شدند.) با خودم تکرار میکنم (۱۰۴ جوان)، عکسهایشان را نگاه میکنم، هم سنوسال های من بودند؛ دستم را بر روی صورتم میگذارم، آهسته شروع به گریه میکنم. داغِ این غم برروی شانههایم مینشیند.
در همان لحظه، تلفن همراهم زنگ میخورد، نگاهم را از صفحه تلویزیون میگیرم، تماس از تهران است؛ صدای مغموم آشنایی به گوشم میخورد:« امروز میدون خیلی شلوغ بود، اگر بگم جا نبود برای اینکه سوزن بندازی دروغ نگفتم، کامیون اول که اومد، حامل تابوت نمادین کسانی بود که جاوید الاثر بودن.» (جاوید الاثر بودن...) تلفنم را بدون خداحافظی قطع میکنم؛ صدای مارش تمام شده است. حالا ایران مانده است و این زخم جوان. به تقویم نگاه میکنم، روزهای پایانی ماهمبارک رمضان است و آخرین نفسهای سال ۱۴۰۴؛ امسال، برای تکتکمان سالی بود که به اندازه چندین سال برایمان گذشت. از ماههای ابتدایی آن که با شروع جنگدوازده روزه آغاز شد تا بحرانهای اقتصادی که میهمانسفرههایمان گشت و اغتشاشات دیماهی خونین، تا اکنون و ماه اسفند که اسپندی برای رفتن این سال ملتهب دود میکند؛ اسفندماهی که آمد تا برایمان از امیال جنگطلبانی که نفرین خداوند برآنان باد، بگوید.
از خواست همزبانان نااهل و بیگانهای که در آنسوی این مرزوبوم از آغاز جنگ، هلهله سر دادند؛ بگوید از سایه جنگ برروی ایران، از کودکان میناب، از آثار باستانی آسیب دیده، بیمارستان نیمهتخریب، خانههای ویران شده، از کوچهپسکوچه هایتهران، از میدانشهدا تا محله جوادیه، از خداحافظی با خانه، از مجتبی ۳روزه.
این بخش کوچکی از تمام آرزوهایی بود که جنگطلبان و مرگخویان و فاقدان عقل برای این مرزوبوم به ارمغان آورده اند، بی آنکه حتی بفهمند، "جنگ" حالا ملعبهای برای دو قدرت، با ادعای دموکراسی در جهان توحش، بیش نیست که در هیچ کجای کتاب تاریخ، پیروز و فاتح نداشته است؛ چرا که هیچگاه آن جوانان دریانورد دیگر زنگدر خانهشان را پس از ماهها دوری به صدا درنمیآورند، صدای خنده کودکان میناب در حیاط مدرسه نمیپیچد و مجتبی سهروزه دیگر هیچوقت در آغوش مادر به خوابنمیرود.
با نوایِ محمد نوری از افکارم که در این چندروز به مانند باتلاقی میماند، بیرون میآیم: ما برای آن که ایران گوهری تابان شود، خون دل ها خورده ایم؛ خون دل ها خورده ایم.
از میان پنجرهای که به باغ باز میشود، به درختان نگاهی میکنم؛ شکوفههای سفید و صورتی همچون مروارید برروی شاخه درختان جایخشک کردهاست. برروی برگهای سبز درختان قطرات باران نشسته و زمین کمی بالاتر آمده است؛ گویی آبستن تمام بذرهاییست که در سرما فرصت سربرآوردن از دل خاک را نداشته اند و حالا با آمدن بوی بهار، تصمیم به شکوفایی گرفته اند.
در پس تمامی غمها، بهار تسلیم زمستان نشده و حالا به میهنمان آمده است تا نوید دهد که زمان دمیدن فجر نزدیک است و حق همیشه بر باطل پیروز خواهد گشت؛ باری، در پس پرده تمامی تحلیلها، حرف برای گفتن زیاد است، اما آنچه تاریخ گواه میدهد این چنین است که این سرزمین کهن، به پهنای وسعت تاریخش همیشه صحنه نمایش فاخرانه مردمانی همدل و همنفس بوده است که در برابر حمله تورانیان هیچگاه تسلیم نشد و نخواهند شد، چرا که این خاک، رستمپرور است.
منبع: مهر