
باشگاه خبرنگاران جوان- یک مداد شمعی به دست یک کودک بدهید. در دنیایی آرام، او یک خانه با دودکش، یک خورشید خندان و گلهای رنگارنگ میکشد. اما در دنیای جنگزده، همان مداد شمعی ممکن است تانکها، هواپیماهای در حال انفجار و خانههای ویران را بر روی کاغذ بیاورد. این نقاشی ساده، پنجرهای هولناک به جهانی است که ما بزرگسالان به سختی میتوانیم آن را تصور کنیم.
جنگ برای بزرگسالان مجموعهای از دلایل سیاسی، استراتژیک و تاریخی است؛ اما برای یک کودک، جنگ یعنی فروپاشی ناگهانی و بیدلیل تمام آن چیزی که به آن «امنیت» میگویند. سوال اساسی این است: در میان غرش انفجارها و چهرههای مضطرب بزرگسالان، در ذهن یک کودک واقعاً چه میگذرد؟
کودکان صرفاً قربانیان خاموش و منفعل جنگ نیستند. آنها شاهدان، مفسران و تلاشگران فعالی برای درک دنیای وارونه اطراف خود هستند. درک آنها از جنگ، یک مفهوم یکپارچه نیست، بلکه منشوری است که بسته به سن، مرحله رشد شناختی، تجربیات شخصی و حمایتهای محیطی، نور واقعیت را به طیفهای مختلفی تجزیه میکند.
ما در این گزارش به بررسی عمیق این منشور میپردازیم تا بفهمیم کودکان در هر مرحله از زندگی چگونه جنگ را درک، پردازش و درونی میکنند.
درک کودکان از مفاهیم پیچیدهای مانند جنگ و مرگ، به شدت به مرحله رشد شناختی آنها وابسته است.
کودکان در این سن، مفهوم انتزاعی «جنگ» را درک نمیکنند. آنها قادر به فهمیدن کلماتی مانند «دشمن»، «سرباز» یا «سیاست» نیستند. دنیای آنها حسی و عاطفی است. آنها جنگ را از طریق کانالهای زیر «احساس» میکنند:
استرس والدین: آنها مانند یک اسفنج عاطفی، اضطراب، ترس و غم والدین و مراقبان خود را جذب میکنند. گریه مادر یا صدای بلند و عصبی پدر، برای آنها سیگنال خطر است، حتی اگر دلیل آن را ندانند.
اختلال در روتین: جنگ یعنی بینظمی. زمان خواب، غذا خوردن و بازی که پایههای امنیت روانی کودک هستند، به هم میریزد. این بینظمی به خودی خود برای کودک ترسناک است.
محرکهای حسی شدید: صداهای بلند و ناگهانی (انفجار، آژیر)، نورهای شدید و هرج و مرج محیطی، سیستم عصبی شکننده آنها را بیش از حد تحریک کرده و باعث ترس و وحشت میشود.
در نتیجه برای یک نوزاد، جنگ یعنی «مادر غمگین است»، «صدای ترسناکی میآید» و «آغوش امن همیشگی، حالا میلرزد».
در این سن، کودکان شروع به درک روابط علت و معلولی میکنند، اما این درک اغلب با «تفکر جادویی» (Magical Thinking) آمیخته است.
درک عینی و سطحی: آنها جنگ را از طریق نشانههای قابل مشاهدهاش میفهمند: خانههای خراب یا سربازان در خیابان. آنها ممکن است بپرسند: «چرا آن آقا تفنگ دارد؟» یا «چرا خانه ما دیگر سقف ندارد؟»
خودمرکز بینی (Egocentrism): کودکان در این سن فکر میکنند دنیا حول محور آنها میچرخد. این میتواند به طرز غمانگیزی باعث شود که خود را مقصر بدانند. ممکن است فکر کنند: «چون من پسر بدی بودم، این اتفاق افتاد» یا «اگر جیغ نمیزدم، پدرم مجبور نمیشد برود».
ترس از جدایی: بزرگترین ترس آنها در این سن، جدا شدن از والدین است. جنگ این ترس را به شکلی واقعی و دائمی تشدید میکند.
عدم تمایز بین خیال و واقعیت: آنها ممکن است به سختی بین خشونت کارتونی که در آن شخصیتها دوباره زنده میشوند و خشونت واقعی جنگ که عواقب دائمی دارد، تمایز قائل شوند. مفهوم «مرگ» برای آنها اغلب موقتی و قابل بازگشت است.
در نتیجه برای یک کودک پیشدبستانی، جنگ مجموعهای از اتفاقات ترسناک، گیجکننده و شخصی است که ممکن است خودش را مسبب آن بداند و بزرگترین وحشتش از دست دادن والدینش است.
کودکان در این سن منطقیتر فکر میکنند و به دنبال قوانین و عدالت در جهان هستند. جنگ تمام این قوانین را زیر پا میگذارد و آنها را سردرگم میکند.
درک سیاه و سفید: آنها دنیا را به «آدمهای خوب» و «آدمهای بد» تقسیم میکنند. جنگ برایشان مبارزه بین این دو گروه است و به شدت به دنبال شناسایی قهرمانان و تبهکاران هستند.
نگرانی برای دیگران: آنها علاوه بر امنیت خود، نگران امنیت خانواده، دوستان و حتی حیوانات خانگی خود نیز هستند. حس همدلی در آنها در حال رشد است.
درک دائمی بودن مرگ: در این سن، آنها میفهمند که مرگ یک اتفاق دائمی و غیرقابل بازگشت است. این درک، ترسهای وجودی عمیقتری را در آنها ایجاد میکند.
جستجوی اطلاعات: آنها به طور فعال به دنبال اطلاعات از بزرگسالان، همسالان و رسانهها هستند، اما اغلب اطلاعات ضد و نقیض و ترسناکی دریافت میکنند که نمیتوانند به درستی پردازش کنند.
در نتیجه برای یک کودک دبستانی، جنگ یک بیعدالتی بزرگ است. او به دنبال مقصر میگردد، برای عزیزانش نگران است و با واقعیت تلخ و دائمی مرگ دست و پنجه نرم میکند.
نوجوانان توانایی تفکر انتزاعی و پیچیده را دارند. آنها جنگ را نه تنها به عنوان یک رویداد، بلکه به عنوان یک پدیده سیاسی، اجتماعی و اخلاقی تحلیل میکنند.
درک پیچیدگیهای سیاسی و ایدئولوژیک: آنها میتوانند دلایل تاریخی، اقتصادی و سیاسی پشت یک جنگ را درک کنند. این درک میتواند به شکلگیری هویت سیاسی و اجتماعی آنها کمک کند.
احساس بیعدالتی شدید و میل به اقدام: نوجوانان نسبت به بیعدالتی بسیار حساس هستند. جنگ میتواند در آنها احساسات شدیدی از خشم، میل به انتقام یا برعکس، تمایل به فعالیتهای صلحطلبانه و بشردوستانه ایجاد کند.
پرسشهای وجودی: جنگ، نوجوانان را با سوالات بزرگی در مورد معنای زندگی، ماهیت انسانیت و خیر و شر روبهرو میکند.
ریسکپذیری و احساس آسیبناپذیری: طبیعت نوجوانی با احساس آسیبناپذیری همراه است. این ویژگی میتواند باعث شود برخی نوجوانان به صورت داوطلبانه در موقعیتهای خطرناک قرار بگیرند یا به گروههای مبارز بپیوندند.
در نتیجه برای یک نوجوان، جنگ یک فاجعه پیچیده با ابعاد سیاسی و اخلاقی است که هویت، جهانبینی و آینده او را به شدت تحت تأثیر قرار میدهد و میتواند او را به سمت افراط در کنشگری یا انزوا سوق دهد.
صرف نظر از سن، تمام کودکان در مناطق جنگی مفاهیم ویرانگر زیر را به خوبی درک میکنند:
از دست دادن امنیت: اولین و اساسیترین درک یک کودک از جنگ، این است که «دنیا دیگر جای امنی نیست». این حس، ریشه تمام اضطرابهای بعدی است.
فقدان و جدایی: درک اینکه ممکن است والدین، خانه، اسباببازیها و دوستانشان را برای همیشه از دست بدهند.
بیثباتی و غیرقابل پیشبینی بودن: درک اینکه هیچ چیز قابل اعتماد نیست و هر لحظه ممکن است اتفاق وحشتناکی بیفتد.
بیعدالتی: درک اینکه اتفاقی که در حال وقوع است، «عادلانه» نیست، حتی اگر نتوانند آن را به صورت کلامی توضیح دهند.
بخش سوم: راهکارهای کاربردی برای بزرگسالان (چگونه کمک کنیم؟)
دانستن این مراحل رشدی، به ما کمک میکند تا به شکل مؤثرتری از کودکان در زمان جنگ حمایت کنیم. منابعی مانند یونیسف و شبکه ملی استرس تروماتیک کودکان (NCTSN) راهکارهای زیر را توصیه میکنند:
صادق باشید، اما متناسب با سن: به سوالات کودکان به طور مستقیم و ساده پاسخ دهید. از دروغ گفتن یا دادن وعدههای غیرواقعی ("نگران نباش، هیچ اتفاقی نمیافتد") خودداری کنید. برای کودک ۶ ساله بگویید: "آدمهای بزرگ دعوای بزرگی دارند و ما باید در جای امنی بمانیم" و برای نوجوان میتوانید توضیحات پیچیدهتری ارائه دهید.
ایجاد حس امنیت فیزیکی و روانی: تا حد امکان، یک فضای امن ایجاد کنید. یک گوشه کوچک با یک پتو و چند اسباببازی میتواند «مکان امن» کودک باشد. حضور آرام و حمایتگر شما، بزرگترین منبع امنیت روانی اوست.
حفظ روتینها تا حد امکان: سعی کنید برنامه خواب، غذا و بازی را تا جایی که ممکن است حفظ کنید. این کار حس پیشبینیپذیری و کنترل را به دنیای پر از هرج و مرج کودک بازمیگرداند.
احساساتشان را تأیید کنید: به آنها اجازه دهید بترسند، عصبانی باشند یا گریه کنند. جملاتی مانند «میدانم که ترسیدی، من هم همینطور. ما با هم از پسش برمیآییم» بسیار مؤثرتر از «نترس» یا «گریه نکن» است.
محدود کردن دسترسی به رسانههای خبری: تصاویر و اخبار خشونتآمیز برای کودکان به شدت آسیبزاست. شما منبع اصلی اطلاعات آنها باشید، نه تلویزیون یا اینترنت.
تشویق به بازی: بازی، زبان کودکان و ابزار اصلی آنها برای پردازش تجربیات ترسناک است. نقاشی کشیدن، داستانسرایی یا بازی با عروسکها به آنها کمک میکند تا احساسات خود را به شکلی امن بروز دهند.
کودکان جنگ را با چشمان، قلب و منطق منحصربهفرد خودشان درک میکنند. آنها جزئیات استراتژیهای نظامی را نمیفهمند، اما فروپاشی ستونهای دنیایشان - امنیت، عشق و ثبات - را با تمام وجود حس میکنند.
وظیفه ما به عنوان بزرگسالان، نه تنها محافظت از جسم آنها، بلکه محافظت از دنیای درونی آنهاست. با درک نحوه نگرش آنها به این فاجعه، میتوانیم سپری از صداقت، همدلی و حمایت برایشان بسازیم تا حتی در تاریکترین لحظات، کورسوی امید و تابآوری در وجودشان خاموش نشود.
منبع: فارس