روایت تهیه‌کننده رادیو دزفول از لحظات حمله به این رسانه

باشگاه خبرنگاران جوان؛ ساسان ناصری زاده ـ دزفول، صبح ۹ اسفند ۱۴۰۴. شهری که بوی باروت را از کودکی به خاطر دارد، اما این صبح، هنوز خبری از جنگ نبود. رضا قادری‌فر، تهیه‌کننده برنامه «آوای زندگی» از رادیو دزفول، ساعت ۸ از خواب بیدار شد. مثل همیشه اماده و پر انرژی، لباس پوشید گ راهی ساختمان رادیو‌ شود.

ساعت ۸:۴۵ وارد شد. کنداکتور برنامه را چک کرد. مهمان امروز، آقای دکتر شفیعی، رئیس منابع طبیعی دزفول بود. گوینده، آقای احمد زرشناس،. همه چیز عادی بود. انگار هیچ اتفاقی قرار نیست بیفتد. اما دنیا جای دیگری می‌سوخت.

قطعی آنتن و خبری که آمد

نزدیک ساعت ۱۰، ارتباط رادیو با مرکز قطع شد. رضا می‌گوید: «یکم دچار استرس شدم. اما به بچه‌ها گفتم آرام باشید. صدابردار، گوینده، همه را به آرامش دعوت کردم.» بچه‌های فنی تلاش می‌کردند مشکل را حل کنند. اما خبر از راه دیگر آمد. ساعت ۱۰، از شبکه‌های خبری شنیدند: «رژیم صهیونیستی و آمریکا به تهران حمله کرده‌اند. جنگ شروع شده.»

رضا نفس عمیقی کشید. به مهمان برنامه نگاه کرد. دکتر شفیعی تازه رسیده بود. می‌گوید: «وظیفه من بود آرامش را تزریق کنم. اجازه ندادم کسی بفهمد چقدر دلم شور می‌زند.» با تأخیر سه تا ۱۰ دقیقه‌ای، مشکل آنتن حل شد.اقای مقدسیان ریاست محترم رادیو دزفول به رضا نگاه کرد و به او گفت بسم‌الله...شروع کنید.

 محمد صدابردار آماده بود. احمد گوینده پشت میکروفن نشست. «سه، دو، یک...» «آوای زندگی» روی آنتن رفت. جنگ شروع شده بود، اما رادیو دزفول همچنان حرف می‌زد.

پایان برنامه، لحظه حرکت به سمت ساختمان

برنامه بدون نقص و با کیفیت عالی تمام شد. رضا می‌گوید: «آیتم‌ها را پشت سر هم چیدم. مهمان را بین موسیقی دعوت کردم. همه چیز طبق برنامه پیش رفت.» اما به محض تمام شدن برنامه، صدای پدافند دزفول بلند شد. می‌گوید: «فهمیدم آنها به خوزستان آمده‌اند. همان لحظه به همه زنگ زدم. خانواده، دوست، همکار. همه ... نگران بودم، اما یاد گرفته بودم در این مواقع آرامش تزریق کنم.»

بعد از برنامه، آقای مقدسیان نیز در محوطه رادیو بود. احمد، محمد و هادی هم آمدند. حدود ۱۵ دقیقه حرف زدند. از برنامه، از جنگ، از چیزهایی که در راه بود. سپس رضا تصمیم گرفت برود داخل ساختمان. به این‌خاطر که وسایلش آنجا بود. باید برمی‌داشت و راهی می‌شد. چند قدمی برداشته بود که تلفن زنگ خورد.

همان چند قدم، همان یک تماس

رضا می‌گوید: «داشتم می‌رفتم سمت ساختمان که وسایلم را بردارم. چند قدمی رفته بودم که تلفن مادرم زنگ خورد.» ایستاد. می‌شد نادیده گرفت. می‌شد گفت بعداً جواب می‌دهم. اما مادر بود دیگر. گوشی را برداشت.

صدای مادر: «رضا خوبی؟» صدای پدر از پشت خط: «حمله کردن! خوبی رضا؟» رضا جواب داد: «مامان عالی‌ام. بابا عالی‌ام. نگران نباشید. همه چی خوبه.» خداحافظی کرد. قطع کرد. گوشی را گذاشت توی جیبش. خواست دوباره راه بیفتد. همان چند قدم باقی‌مانده را برود تا به در ساختمان برسد... که زمین زیر پایش پرید.

انفجار

نور سفید. بعد تاریکی. هیچ صوتی نبود، فقط یک زنگ ممتد در گوش‌ها. بیست ثانیه هیچ نفهمید. وقتی به خودش آمد، پیرهنش سوراخ سوراخ شده بود و از وسط دو نیم شده بود. گوش‌هایش زنگ می‌زد. هر بار می‌خواست بلند شود، می‌افتاد. لگنش آسیب دیده بود. سرم از سمت گیجگاه خورده بود به زمین.

صدای جیغ زن و بچه از آپارتمان‌های کناری بلند بود. شیشه ماشین‌ها خرد شده بود. مادری فریاد می‌زد، اما رضا صدایش را نمی‌شنید. فقط لب‌هایش را می‌دید که حرکت می‌کند. دوید سمت آن زن. گفت: «خطر رفته. نگران نباش.» اما خودش می‌دانست که هنوز خطر تمام نشده است.

بغضی که روایت را کامل می‌کند

تلفن دوباره زنگ خورد. مادر. دوباره. پدر. دوستان. همه نگران. رضا جواب می‌داد: «توی راهم. همه سالمیم.» و قطع می‌کرد. نمی‌خواست صدای لرزانش را بیشتر بشنوند. با آن لباس پاره نمی‌توانست برود خانه. مادرش اگر می‌دید، از حال می‌رفت.

گ

رفت بیمارستان امام علی. همین که وارد شد، افتاد زمین. سرگیجه. تپش قلب. لگن آسیب‌دیده. سرم گیج‌رفته. و بعد، وقتی از او پرسیدند چه احساسی دارد، با چشمانی که بغض، صدایش را می‌لرزاند، گفت: «مادرم جانم را نجات داد. چند قدم مانده به ساختمان بودم که زنگ زد. ایستادم. جوابش را دادم. اگر آن تماس نمی‌آمد، همان چند قدم را رفته بودم. یا می‌رفتم داخل که زیر آوار می‌مُردم، یا آنقدر نزدیک می‌شدم که ترکش‌ها تکه‌تکه‌ام می‌کرد.»

مکثی می‌کند. اشک را می‌بلعد. ادامه می‌دهد: «نمی‌گویم شهادت بد است. شهادت آرزوی ماست. اما مادر... مادر و پدر حکم خدا را دارند. کسی که برای ادب به مادر و پد

خانم موسوی خبرنگار اندیمشک: رش می‌ایستد، خدا جانش را حفظ می‌کند.»

صدایی که قطع نمی‌شود

آن روز تمام شد. ساختمان رادیو زخمی شد. دیوارها ترکش خوردند. دکل شکست. اما صدا... رضا قادری‌فر، تهیه‌کننده «آوای زندگی»، با همان صلابت

 همیشگی دزفول،: از همان لحنی که در هشت سال دفاع مقدس از این رادیو شنیده می‌شد، می‌گوید: «آنها یک موشک زدند. ساختمان را زدند. اما صدا را نتوانستند بزنند. صدا همیشه هست. صدای حق. صدایی که هیچوقت نمی‌توانید قطعش کنید.»