چرا حضور در میز مذاکرات اسلام‌آباد منطقی نبود؟

باشگاه خبرگارن جوان؛ مهدی سیف تبریزی - «ترامپ با اعمال محاصره و نقض آتش‌بس می‌خواهد تا به خیال خود میز مذاکره را به میز تسلیم تبدیل کند یا جنگ‌افروزی مجدد را موجّه سازد… مذاکره زیر سایه تهدید را نمی‌پذیریم و در دو هفته اخیر برای رو کردن کارت‌های جدید در میدان نبرد آماده شده‌ایم.» این جملات، که از سوی محمدباقر قالیباف در ساعات بامدادی سه شنبه منتشر شد، نه صرفاً یک موضع‌گیری سیاسی، بلکه جلوه‌ای از برداشت راهبردی تهران از وضعیت کنونی است؛ وضعیتی که در آن مرز میان «مذاکره» و «میدان» بیش از هر زمان دیگری در هم تنیده شده است.

در حالی که تنها ساعاتی تا پایان زمان دو هفته‌ای آتش‌بس باقی مانده، فضای پیرامون دور دوم مذاکرات احتمالی در اسلام‌آباد در هاله‌ای از ابهام قرار دارد. از یک‌سو، ایالات متحده با ارسال پیام‌های مکرر درباره آمادگی برای گفت‌و‌گو، تلاش دارد تصویر یک مسیر دیپلماتیک فعال را حفظ کند؛ و از سوی دیگر، تداوم فشار‌های میدانی از جمله راهزنی دریایی توصیف می‌شود این تصویر را با تردید‌های جدی مواجه کرده است. این دوگانگی، به‌تدریج به یک مؤلفه ثابت در تعاملات اخیر تبدیل شده است: هم‌زمانی دعوت به مذاکره با اعمال فشار.

بازی همزمان «فشار و دیپلماسی»

در این میان، روایت‌های رسانه‌ای نیز به بخشی از میدان تبدیل شده‌اند. طی روز‌های گذشته، برخی رسانه‌های آمریکایی به‌طور مکرر از حرکت جی. دی ونس به‌سوی اسلام‌آباد خبر داده‌اند. روایتی که هر چند ساعت یک‌بار تکرار شده، اما هیچ‌گاه به یک واقعیت میدانی قابل مشاهده منجر نشده است. این تکرار بدون تحقق، از نگاه بسیاری از تحلیلگران، بیش از آنکه خبر باشد، بخشی از یک «بازی ادراکی» است؛ تلاشی برای مدیریت انتظارات بازار، کنترل سیگنال‌های انرژی و ایجاد نوعی بلاتکلیفی در افکار عمومی.

چنین فضاسازی‌هایی، در کنار تحرکات میدانی، تصویری از یک راهبرد چندلایه را ترسیم می‌کند که می‌توان آن را «فشار ترکیبی با پوشش دیپلماسی» نامید. در این چارچوب، مذاکره نه به‌عنوان مسیر حل‌وفصل اختلاف، بلکه به‌عنوان ابزاری برای تکمیل فشار تعریف می‌شود. به بیان دیگر، میز مذاکره از جایگاه یک نقطه تعادل خارج شده و به امتداد میدان تبدیل می‌شود؛ جایی که طرف قوی‌تر می‌کوشد دستاورد‌های میدانی خود را به امتیاز‌های سیاسی تبدیل کند.

از میدان تا میز: تلاش برای جبران اهداف محقق‌نشده

در همین چارچوب، تحلیل رفتار اخیر واشنگتن بدون در نظر گرفتن تجربه میدانی هفته‌های گذشته ناقص خواهد بود. این درحالی است که در ۴۰ روز جنگ مستقیم ایران با دشمت آمریکایی-صهیونی نه‌تنها به اهداف اولیه اعلامی خود دست نیافته، بلکه در تحقق اهداف ثانویه نیز با شکست جدی مواجه شده است و همزمان اهرم قدرتی مانند مدیریت و کنترل تنگه هرمز را کاملا در اختیار ایران قرار داده است. از این منظر، تغییر فاز جنگ به آتش‌بس و هم‌زمان برجسته‌سازی مسیر مذاکرات،   تلاشی است برای نقد کردن اهداف به دست نیامده و شکست خورده در میدان نظامی در پای میز مذاکرات.

این همان نقطه‌ای است که حساسیت تهران را دوچندان کرده است. اگر میز مذاکره به محلی برای «نقد کردن» اهدافی تبدیل شود که در میدان به دست نیامده، طبیعی است که ایران با احتیاط و تردید بیشتری به مذاکرات نزدیک شود. در واقع، برداشت غالب این است که واشنگتن می‌کوشد از طریق ترکیب فشار میدانی، عملیات روانی و تحرکات دیپلماتیک، موازنه‌ای را که در میدان به‌طور کامل به دست نیاورده، در عرصه گفت‌و‌گو بازسازی کند.

در مقابل، ایران نیز تلاش دارد با تکیه بر دست برتری که در میدان در ۴۰ روز جنگ بدست آورده، این معادله را بر هم بزند و اجازه ندهد میز مذاکره به امتداد یک فشار نابرابر تبدیل شود.

شک راهبردی و معادله‌ای که تغییر کرده است

از منظر تهران، همین تغییر ماهیت مذاکره است که مسئله‌ساز شده است. تأکید مکرر مقامات ایرانی بر عدم پذیرش «مذاکره تحت تهدید»، در واقع واکنشی به همین درک است؛ درکی که معتقد است فشار‌های هم‌زمان، اساساً امکان شکل‌گیری یک گفت‌وگوی متوازن را از بین برده است. در چنین شرایطی، هر اقدام میدانی حتی اگر محدود باشد به‌عنوان نشانه‌ای از عدم جدیت طرف مقابل در مسیر توافق تلقی می‌شود. اقداماتی همچون تجاوز به دو کشتی ایرانی در آب‌های آزاد.

این برداشت، البته در خلأ شکل نگرفته است. تجربه‌های پیشین، به‌ویژه در دوره‌هایی که تجاوز آمریکا به خاک مقدس کشورمان در حین مذاکرات انجام شده، به‌تدریج یک الگوی ذهنی در میان تصمیم‌گیران ایرانی ایجاد کرده است: اینکه فشار، مقدمه امتیازگیری است، نه توافق. به همین دلیل، آنچه در نگاه واشنگتن می‌تواند «اهرم چانه‌زنی» تلقی شود، در تهران بیشتر به‌عنوان «نقض قواعد بازی» و یا آغاز مجدد جنگ دیده می‌شود.

در این میان، پایان قریب‌الوقوع آتش‌بس، بر حساسیت شرایط افزوده است. گزارش‌های داخلی حاکی از آن است که ساختار‌های نظامی کشور به گفته قرارگاه خاتم الانبیا، در این بازه زمانی به‌طور فشرده برای سناریو‌های مختلف از تداوم آتش‌بس تا بازگشت کامل به درگیری آماده شده‌اند. این آمادگی، صرفاً یک اقدام احتیاطی نیست، بلکه بخشی از همان «معادله میدان–دیپلماسی» است که در آن، هر حرکت در یک حوزه، مستقیماً بر حوزه دیگر اثر می‌گذارد.

در سطح راهبردی، برخی تحلیل‌ها به گزینه‌های احتمالی ایران در صورت تداوم  اقدامات تجاوزکارانه آمریکا اشاره می‌کنند؛ گزینه‌هایی که از تقابل نامتقارن دریایی تا استفاده از گلوگاه‌های ژئوپلیتیکی مانند مسدود سازی باب‌المندب را در بر می‌گیرد. سناریو‌های که نشان‌دهنده افزایش دامنه محاسبات در تهران و درگیر کردن دشمن در جبهه‌های جدیدی است که در گذشته نشان داده توان مقابله با آن را ندارد.

در مقابل، ایالات متحده همچنان تلاش دارد ابتکار عمل دیپلماتیک را در سطح رسانه‌ای حفظ کند. اعلام اعزام هیئت به اسلام‌آباد، حتی در شرایطی که پاسخ روشنی از سوی ایران دریافت نشده، بخشی از همین تلاش است. این رویکرد، اگرچه می‌تواند در کوتاه‌مدت به مدیریت افکار عمومی بیانجامد، اما در بلندمدت با یک چالش جدی مواجه است و آن‌هم فاصله جدی میان روایت و واقعیت.

این فاصله، دقیقاً همان نقطه‌ای است که «شک راهبردی» در آن شکل می‌گیرد. در چنین وضعیتی، مسئله دیگر صرفاً بی‌اعتمادی به نیت طرف مقابل نیست، بلکه تردید نسبت به اصل هدف‌گذاری اوست: آیا واقعاً هدف، رسیدن به توافق است، یا مذاکره صرفاً ابزاری برای پیشبرد اهداف دیگر و محیا سازی زمینه برای انجام حملات نظامی مجدد همانند جنگ ۱۲ روزه و یا شروع جنگ رمضان.

در نهایت، باید گفت آنچه در اسلام‌آباد در حال شکل‌گیری است، صرفاً یک دور دیگر از گفت‌و‌گو‌ها نیست، بلکه آزمونی برای سنجش امکان بازگشت به یک چارچوب قابل اعتماد است. چارچوبی که بدون حداقلی از هم‌خوانی میان گفتار و رفتار، شکل نخواهد گرفت. در غیر این صورت، میز مذاکره همان‌گونه که در سخنان قالیباف نیز بازتاب یافته نه به محل حل اختلافات، بلکه به صحنه‌ای برای بازتولید بحران تبدیل خواهد شد.