جوان ۲۹ ساله‌ای که کنار سردار نائینی به شهادت رسید

باشگاه خبرنگاران جوان - صبح آخرین روز سال و آخرین روز ماه مبارک بود؛ ۲۹ اسفند. این تقارن شروع سال جدید و عید فطر در دل جنگ و عزادار آقای شهید و فرزندان وطن بودن، ساعات عجیبی را رقم زده بود که خبر آمد سردار نائینی، سخنگوی سپاه، شهید شده‌اند.

شروع آخرین روز سال با این خبر، غمی مضاعف داشت مخصوصا زمانی که خبر آمد یک پسر جوان ۲۹ ساله نیز همراهشان به شهادت رسیده است. اسم «امیرحسین بیدی» را که شنیدم، چند ثانیه ماندم! از جشنواره فیلم عمار می‌شناختمش؛ اسمش را زیاد شنیده بودم ولی جشنواره عمار و دفتر جبهه فرهنگی انقلاب کجا و در کنار سخنگوی سپاه بودن کجا!

وارد خانه که می‎‌شویم چشمم دور تا دور هال را می‌گردد. در هر نقطه یک نماد از اهل فرهنگ و هنر بودن امیرحسین پیدا می‌کنم. بزرگترینش تابلو نقاشی‌شده از قمر بنی هاشم کنار نهر فرات است که دیوار آویز شده است و قدری آن طرف‌تر، کت و شلوار مشکی خادمی که بج حرم حضرت عبدالعظیم بر روی سینه‌اش وصل است و مانند نشانِ افتخاری از شهیدِ جوانِ خانه، زینت‌بخش محفل شده است.

امیرحسین تک پسر خانواده بود و فقط خواهری کوچک‌تر از خود داشت. خواهر نوجوانی که داغ برادر جوانش را دارد، اما وقتی شروع به صحبت می‌کند، بسیار شمرده، مقتدرانه و زینب‌وار حرف می‌زند. از امیرحسینِ امام حسینی می‌گوید که آنقدر مولایش را دوست داشت که هر سال تلاش می‌کرد چندبار به کربلا برود. بین فامیل معروف شده بود که احتمال دیدن امیرحسین در کربلا بیشتر است از احتمال دیدنش در ایران!

مادر از روز‌هایی می‌گوید که مثل همه مادران برای فرزندش دعا می‌کرده ولی نمی‌دانسته به چه صورت به اجابت می‌رسد. می‌گوید: «همیشه می‌گفتم آنچه به صلاحش است و بهترین را برایش مقدر کن ولی فکر نمی‌کردم این بهترین‌ها برایش شهادت است! و حالا فهمیده‌ام خدا برای امیرحسینم شهادت می‌خواسته است.»

از آن سحر می‌گویند. آخرین سحر ماه مبارک که حدود بیست نفر همراه با سردار بوده‌اند و سردار نائینی به همه می‌گوید بروند؛ حتی به پسر خودش و فقط امیرحسین را نگه می‌دارد. امیرحسینی که نه پاسدار بود و نه نظامی. از شروع جنگ تحمیلی سوم آمده بود برای کمک و آنقدر رفتار و کردارش به دل سردار نشسته بود که به اطرافیان گفته بود «بعد از جنگ امیرحسین را پیش خودم نگه می‌دارم و پاسدارش می‌کنم!»

به عکس روی دیوار و لبخند امیرحسین نگاه می‌کنم که بدون پاسدار شدن و درجه و رتبه داشتن، پرواز کرد و رفت ... به قول مادرش درجه‌های روی شانه را خدا برایش نصب کرد.

امیرحسین بیدی

حجت الاسلام پناهیان که مهمان این بیت‌النور است از پخش شدن ویژگی‌ها و برکات وجودی رهبر شهیدمان، مثل درایت و بصیرت، در جامعه می‌گوید. از در میدان بودن مردم که از همان بصیرت آمده است. از روضه‌های خانگی و اهتمام زیاد آقا به دیدار با خانواده شهدا و اینکه برگزاری روضه خانگی برای شهادت آقا جانمان در منزل شهیدان شروع شده است. انگار هر خانه شهیدی تبدیل شده است به یک مجلس روضه برای آقا.

وقتی حاج‌آقا از داغ شهید جوان می‌گویند و اینکه احتمالا خانواده از این داغ، بسیار اذیت شده است، مادر خیلی سریع می‌گوید «الحمدلله که راه خوبی را انتخاب کرد پسرم» و پدر در ادامه صحبت‌های همسرش می‌گوید «شهید قبل از اینکه شهید شود، خدا صبر رفتن او را به خانواده‌اش می‌دهد.»

یاد جمله معروفی می‌افتم که در شبکه‌های اجتماعی زیاد پخش شده است «اگر شهید نشویم، می‌میریم» و به این فکر می‌کنم که برای خانواده‌ی جوان از دست داده، شهید شدن و سخن خدا که عندربهم یرزقون‌اند چقدر آرامش‌بخش و سکینه است.

مادر امیرحسین که خود هنوز جوان است از معراج شهدا می‌گوید. از اینکه در معراج نمی‌توانسته صحبت کند. برایش صحبت کردن درباره شهادت پسرش بسیار سخت بوده است. ولی یاد بانوی کربلا افتاده؛ از حضرت زینب خجالت کشیده که ایشان با آن قلب شکسته و آن حجم غم از دست دادن عزیزان، کسی را نیز نداشتند که کمک و یاری‌شان دهد. همین ذکر مصیبت اهل بیت باعث شده است به سختی خود را بلند کند و مقاوم باشد. می‌گوید «مقاوم هستم ولی کار سختی است؛ و الحمدلله شاکر هستیم.»

حرف معراج شهدا که می‌شود خواهر شانزده ساله شهید هم یادی از آن روز می‌کند. روزی که لحظات سختی را گذرانده است ولی در همان معراج بوده که معنی «مارایت الا جمیلا» را دیده و درک کرده است. می‌گوید «زیباترین حالتی که می‌توانستم برادرم را ببینم در لباس شهادت بود و من در معراج این را دیدم ... چیزی که به نظرم جز زیبایی نبود.» 

از قاب صورتش فقط کمی از چشمانش پیداست. به همان چشم‌های شانزده ساله که جسم پاک برادر را در تابوت دیده و از نگاهش چیزی جز زیبایی نبوده، نگاه می‌کنم و به این روز‌ها فکر می‌کنم. روز‌های جنگ که در عین غم و غصه‌هایش، نور دارد؛ بزرگمان کرده؛ نعمت جهاد را صاف آورده در شهرمان و جلوی خانه‌هایمان. آنقدر نور این روز‌ها زیاد است که روح دخترک شانزده ساله را یک‌شبه بزرگ کرده است و در برابر پیکر بی‌جانِ برادرش ما رایت الا جمیلا می‌گوید.

از حاج آقا می‌خواهیم روضه بخوانند برایمان؛ روضه‌ی شهادت آقا را ... می‌گویند «من در این چهل روز برای آقا روضه نخوانده‌ام! اگر ما در جنگ نبودیم، خیلی از مردم‌مان ممکن بود در داغ شهادت آقا از دست بروند! اما این مدت و این موضوع جنگ و جهاد باعث شد، این داغ بزرگ برای مردم قابل تحمل شود.»

می‌گویند من فقط به کنایه شعری می‌خوانم. شروع می‌کنند به خواندن «بیا برگرد خیمه ای علمدارم.» خانه در هق‌هق میزبان‌ها و مهمانان غرق می‌شود. گویی تازه دارد داغ حسین ابن علی (علیه السلام) برایمان رخ می‌نماید و این حوادث و شهادت‎‌ها باعث شده با قصه‌های عاشورا زندگی کنیم و از عمق وجود بفهمیمشان ... به قول حاج آقای پناهیان در آخر تمامی منبرهایشان «الا لعنت الله علی القوم الظالمین»