سلام منم یه اشتباه ناخواسته کردم من باعث شدم همه ناراحت شوند در عروسی برادرم خودمو زدم به مریضی بسیار عذاب وجدان دارم ناراحتم که چرا ای کار کردم و در عروسی نبودم همه از من بدش میاد چرا ای دروغ میگوید
تو ی بازی کودکانه مآدر یکی از بچه ها فردای همون روز دم در منزل ما جلوی دخترمو گرفت و حسابی کتکش زد فردای اون روز رفتیم شکایت کردیم ولی دستمون ب هیچ جا بند نشد و ن خانم چون شغلش نو دادگستری بود خودشون حل کردن تموم شد رفت..... ب خدا واگذارش کردم وهمشه میگم امیدوارم ی روزی همون کاری رو ک با بچه من کرد یکی با بچه خودش بکنه..... داغونم داغون ینی خدا وجود داره ک صدای منو بشنوه
وقتی عزیزترین و نزدیکترین کست بهت خیانت میکنه چطور میشه فراموشش کنی؟اعتمادمو کلا از دست دادم دائم قرصای ضد افسردگی میخورم .دیگه قرص و دکتر و....هیچی نمیتونه آرومم کنه همش پیش خودم فکر میکنم مگه من چی کم داشتم که اون رفت با یه نفر دیگه الانم هر چی میگه اشتباه کردم یه فرصت دیگه بهم بده نمیدونم باید چکار کنم اگه به خاطر یه سری مسائل نبود حتما ازش جدا میشدم ولی بچه هامو ک میبینم دلم آتیش میگیره هر چی میخوام به این گذشته لعنتی فکر نکنم نمیشه لطفا اگه کسی تجربه ای داره در این زمینه ممنون میشم کمکم کنه
از خدا میخوام در حضور همه اونای که دارن نظر منو میخونن تا اخر سال همه چیز دست بشه 20 سال سن دارم 20 ساله دارم زجر میکشم بخدا تا فردا بگم چقدر بدبختم چقدر اسیب دیدم کم گفتم شاید باورش سخت باشه ولی تو عمر خاطره خوشی از زندگی ندارم اگه یک ساعت تو شادی بودم چند سال تو غم و استرس زندگی کردم وقتی میشنوم دیگران دارن از بدبختیاشون میگن تازه میفهم چقدر بدبختم چقدرسختی کشیدم چون حاظرم قسم بخورم از همه اونای که اینجا کامنت گزاشتن بیشتر سختی کشیدم تجربه های تلخ زندگیم انقدر زیادن که هرکی جایه من بود تو 10 سالگی خودکشی میکرد کاش منم همون سن خودکشی میکردم فوقش کمتر سختی میکشیمدم چون نابود شدم هر مریضی بدی که وجود داره گرفتم تمام بدنمو تیک عصبی و لرزشو تشنج برداشته لکنت زبان شدم 3 سال شبا نخوابیدم ساعت 12 ظهر میخوابم چشامو دارم از دست میدم پول ندارم برم دکتر چشم از 7 سالگی کم شنوا شدم تو خانواده پدری ومادریم از همه خوش قیافته تر بودم ولی حالا عکسایه خودمو میبینم حالم بهم مبخوره از بس غذا وخوابم جایه خودش نیست از بس استرس دارم از بس گزشتم ازارم میده بخدا بازم امیدوارم درست بشه همه چیز خدایا تمومش کنم دوست ندارم خودم دست بکار بشم از ادمات متنفرم چون هرکی اومد تو زندگی من دشمنم بود همشون گرگ بودن تو پوست گوسفند حتی پدرمادرمم ولم کردن بهم پشت کردن منو فروختن دیگه چه انتظاری از بقیه داشته باشم خدایا بازم با وجود این همه گزشته تلخ این همه سختیو ازار بازم امیدم به درگاهه خودته خدا مهربانم کمکم کن از همتون میخوام واسم دعا کنید چون سال بعدی این سختی ودردا تموم نشن میرم تویه بیابون خودمو میکشم چون نمیخوام حتی کسی از وجود مرگم با خبر بشه
خیلی بده که خاطرات بد گذشته لحظه لحظه زندگیت میاد و تو رو ناراحت میکنه حتی توی لحظات خوب زندگیت . راستش من خاطرات بدی که اذیتم میکنه امتحاناتم هست.
تنها وقتی از این افکار خارج میشم که مدرسه تموم بشه.
هر سال همین بوده ولی امسال شدید تره ، تازه امسال انتخاب رشته هم دارم و این استرسم رو زیاد میکنه، انتخاب رشته برام مثل یه غول شده که سلاحش امتحاناته.
مدرسه هم چیزی نیست که بتونم کم رنگش کنم
و مطمئنم از هرکی کمک بخوام میگه فراموشش کن ، ولی نمیگه چجوری.
راستش این راهکار هایی که دادید خوب بود ولی اثر نمیکنه. چون هر روز میرم مدرسه و یاد اون اتفاقات تلخ میوفتم.
به هر حال کاریش نمیشه کرد. باید بسوزم و بسازم.
سلام،راستش من عاشق شدم ولی اون رفت و گفت دیگه بر نمیگردِ ،من امسال کنکور دارم باید بخونم ولی همش اون تو ذهنمه دیگه واقعا اعصابم خورده ،نمیخوام بهش فکر کنم حداقل امسال رو نمیخوام میشه بگید چجوری فراموشش کنم،آخه خیلی دوسش دارم،و نمیتونم به کسی بگم اینو
من گذشته بدی داشتم در کار خواهرو برادرم دخالت کردم برادرم میخواست بایک دختر خوبی ازدواج کنه من نزاشتم .خواهرم رشته ی انسانی بودمجبورش کردم بره رشته تجربی وتا ده سال پشت کنکور موند من خواستم او بشه پرستار نیتم بد نبود ولی خواهرم شکست خورد ناراحتی اعصاب شدید گرفت ومدام به من حرف میزند تقصیرتو بوده .برادرمم با یک زن بدجنس وبد اخلاق ازدواج کرد.وخودمم زمان بارداری به خاطر اینکه بچه ام دختر شد کلی غصه خوردم من فرزند پسر دوست داشتم .بعد بچه ام که دنیا اومد تا دوسال روز وشب نداشتم مدام گریه میکرد دل درد شدید داشت .الانم دخترم شیش سالشه بسیار عثبی وکم حوصله است کاش زمان بر میگشت وهیچ یک از کارهای گذشته را انجام نمیدادم .مدام ناراحتمو غصه میخورم
سلام من تو یه ماه زندگیم از این رو به اون رو شد کل خوانواده ترکم کردن ما خوانواده شلوغی داشتیم ولی وقتا مامان بزرگم مرد کم کم بقیه فامیلم هم مثل زن دایی و... مردن واقعا هنوز تو شکم از اون خوانواده شلوغ فقد چهارتا خوانواده سر داشت من واقعا نمیتونم اون خاطرات رو فراموش کنم الان به ندرت همو میبینیم من همش عکسای اون وقت رو نگاه میکنم و گریه میکنم نمیدونم چیکار کنممم
سلام.گدشته رومیشه فراموش کرد اگ تصمیم بگیریم ک بخواهیم فراموشش کنیم.دراین راه باید برنامه ریزی کنیم وبخودمون تلقین کنیم ک ب گذشته فکرنمیکنیم و هرروز تکرارس کنیم و دوقطبیش کنیم بگیم اگ من ب گذشته فکرکنم چی میشه واگربه گذشته فکرنکنم چی میشه دوبعد ینی کارای مثبت وکارای منفیشو براخودمون رویه کاغذ بنویسیم .مثلا اگ من ب فلان چیز توگذشته فکرکنم وقتم تلف میشه اگ فکرنکنم میتونم بجاش مثلا یه زبانی رو تمرین کنم وهمینجوری تااخربنویسیم.بعدش توزندگی برنامه ریزی کنیم برابدست اوردن هرچیزی ولو اینک کوچیک باشه خیلی کوچیک براشون تلاش کنیم مسیر تلاش شیرینترازهدفه ب نظرمن.به سرگذشت دیگران درگدشته هم کمی دقت کنیم ک چ رنجهایی کشیدن وچ کارهایی کردن ک بعدازچندین سال ماثمرشونو میبینیم اینم درک کنیم ک زندگی هامتفاوته وادماش باهم فرق دارن بیشتر ب اعمالی ک درحال انجام خواهیم داد بابرنامه ریزی بریم جلو براهرلحظمون برنامه داشته باشیم و همیشه ریلکسیشن ونفس عمیق بکشیم ورزش کنیم 24ساعت طول روز وقت داریم ورزش کنیم روزی ده دقیقه ازاون 24ساعتو ورزش کنیم روزنامه حوادث و اخبار حوادث تلخو نخونیم وگوش نکنیم بیشتر فیلمای شاد ببینیم و همیشه ب خدا توکل کنیم .ای خدا تمام فکرو دلم رو ب تومیسپارم تویاورم باش توحامیم باش و مراازخودت دور مکن.خدا خالق همه موجودات عالم است .دلتان راب خدا بسپارید باحرکت بسوی بهترینها درزندگیتون براتون ارزوی خوشبختی و شادی نمیکنم چون شماخودخوشبختی هستین.
تنها وقتی از این افکار خارج میشم که مدرسه تموم بشه.
هر سال همین بوده ولی امسال شدید تره ، تازه امسال انتخاب رشته هم دارم و این استرسم رو زیاد میکنه، انتخاب رشته برام مثل یه غول شده که سلاحش امتحاناته.
مدرسه هم چیزی نیست که بتونم کم رنگش کنم
و مطمئنم از هرکی کمک بخوام میگه فراموشش کن ، ولی نمیگه چجوری.
راستش این راهکار هایی که دادید خوب بود ولی اثر نمیکنه. چون هر روز میرم مدرسه و یاد اون اتفاقات تلخ میوفتم.
به هر حال کاریش نمیشه کرد. باید بسوزم و بسازم.