انتشار یافته: ۱
در انتظار بررسی: ۰
سلام. خوبی مردم محمودآباد نمونه قزوین را بنده از دهه شصت می شناسم. اواخر سال ۶۶ بود. طول خدمت بسیجی ام در جبهه غرب تمام شده بود تصفیه حساب کردم که به وطن (مازندران، بابل) بر گردم. برای پایان امور تصفیه حساب در تبریز کار داشتم. جبهه ما منطقه سردشت بود اما پایگاه های عقبه یگان ما در نقده و ارومیه و... بودند. آخر امورات تصفیه حساب ما در تبریز:بود. بعدش از ترمینال تبریز اتوبوس گرفتم برای تهران. نرسیده به قزوین در اتوبوس می گفتند تهران مورد بمباران هست و مردم از تهران به سمت شمال می روند و در این شرایط مسافران تهران به مازندران گرفتارند. ماشبن یا گیر نمی آید یا کرایه ها بالا و سرسام آور است! من با خود گفتم اگر تهران اینطوری است من همین قزوین پیاده می شوم و از راه رشت به مازندران می روم. برای همین قزوین پیاده شدم. آن زمان پایگاه ها و حضور بسیجیان و جبهه ایها در شهرها فعال بود و من هم در معیت آنها در کنار آتش شب را به صبح رساندم. صبح به ترمینال رفتم برای سفر به رشت. مینی بوسی گیرم آمد که راننده پول نسبتا زیادی گرفت که البته نسبت به پولهایی که از مسافران در تهران می گرفتند منصفانه تر بود. سوار شدم ولی در مینی بوس غصه می خوردم که شاید پول توجیبی ام کفاف نکند که بتوانم بعد از رشت خودم را به بابل برسانم. چه کنم؟ چون باید به بابل می رسیدم و حقوقم را از سپاه بابل می گرفتم لذا پول جیبم کم بود. در بین راه یک اضطراب خاص داشتم و در آن حال تعدادی از مسافران آن مینی بوس که حال و وضعم را متوجه شدند گفتند مشکلت چیست؟ قضیه را شرح دادم. آنها هم آنطور که یادم می آید دویست تومان به من پول دادند که آن زمان پول زیادی بود. خواستم تحویل نگیرم اما آنها به اصرار به من دادند. ولی می گفتند ما اهل محمودآباد نمونه قزوینیم. دعا کن ما را و این حرفها. به رشت رسیدیم. در رشت بنده با آن پول و چندصد تومان پول دیگری که در جیبم داشتم توانستم ساندویچی بخورم و حتی سینما بروم و خودم را راحت به بابل و خانه ما برسانم ولی آن محبت اهالی محمودآباد نمونه را فراموش نکرده ام. فقط میدانم نام فامیل یکی از آنها صادقی بود. خدا نگه شان دارد.