باشگاه خبرنگاران جوان - پهلویچیها با سوءاستفاده از نداشتن حافظه تاریخی نسل جوان طوری وانمود میکنند که با بازگشت به گذشته و روی کار آمدن پهلوی آیندهای بهتر برای ایران رقم خواهد خورد. آنها در این روزها در حال رویا فروشی سیاسی به جوانانی هستند که دیکتاتوری و خشونت و بیبند و باری پهلوی را ندیده اند. در همین راستا و روشن شدن ابعاد وعدههای پوشالی ربع پهلوی با علیرضا قاسمزاده، پژوهشگر تاریخ معاصر، به گفتوگو نشستیم.
پهلوی ایران را دو دستی تقدیم میکند
شما که یک پژوهشگر تاریخ هستید برایمان بگویید که آنطور که رضا پهلوی برای جوانهایی که در آن دوران نبودهاند رؤیا فروشی میکند، حکومت پهلوی چه خطری برای ایران و مردم ایران در پی دارد؟
بازگشت پهلوی پیامدی جز تجزیه ایران ندارد. این مسئله نه یک فرض ذهنی، بلکه مبتنی بر طرحها و سناریوهایی است که بهصورت علنی از سوی برخی محافل خارجی مطرح شدهاند. بارها از سوی محافل صهیونیستی، بهویژه در اسرائیل، این ایده مطرح شده که ایران باید به پنج، شش یا حتی هفت کشور کوچکتر تقسیم شود. برای این سناریوها، نهتنها نقشههای مشخص طراحی شده، بلکه برای هر بخش نام، پرچم و ساختار جداگانه نیز در نظر گرفتهاند. این دقیقاً همان الگویی است که پیشتر توسط انگلیس و فرانسه در غرب آسیا اجرا شد؛ الگویی که نتیجه آن شکلگیری مجموعهای از کشورهای کوچک و بزرگِ بحرانزده در اطراف ایران بود. حال اگر فرض کنیم ایران تجزیه شود، آیا واقعاً همهچیز «گل و بلبل» خواهد شد؟ قطعاً چنین نیست. کافی است به سرنوشت کشورهایی مانند سوریه، عراق، افغانستان، لبنان، لیبی و حتی سودان نگاه کنیم. کدامیک از این کشورها پس از فروپاشی یا تضعیف ساختار ملی، به ثبات، توسعه و آرامش رسیدهاند؟ تقریباً همه آنها با جنگ داخلی، عقبماندگی، ناامنی و مداخله خارجی دستبهگریباناند. لیبی هنوز درگیر جنگهای داخلی است، سودان همچنان ناآرام است و دیگر نمونهها نیز وضعیت مشابهی دارند.
هیچ تضمینی وجود ندارد که اگر یک کشور یکپارچه و تاریخی مانند ایران به چند واحد سیاسی کوچک تقسیم شود، این واحدها بتوانند بدون درگیری، اختلاف و جنگ، در کنار هم زندگی کنند؛ یا حتی وضعیتشان بهتر از قبل شود. مسئله مهمتر این است که در چنین شرایطی، رضا پهلوی اصلاً در کدام جایگاه قرار خواهد گرفت؟ کدام بخش را نمایندگی خواهد کرد و چگونه میخواهد میان این واحدهای متخاصم یا متعارض مدیریت ایجاد کند؟ پرسش اساسیتر این است که آیا او اساساً از قدرت، نفوذ و پشتوانه مردمی لازم برای جلوگیری از چنین تحرکاتی برخوردار است؟ پاسخ روشن است: خیر. وقتی میبینیم که او تا این اندازه به چهرههایی مانند بنیامین نتانیاهو نزدیک است و از طرحها و حمایتهایی بهره میبرد که ماهیتی آشکارا صهیونیستی دارند، طبیعی است که در برابر چنین پروژههایی توان ایستادگی نداشته باشد.
نشانههای این مسئله را میتوان در ناآرامیها و اغتشاشات اخیر نیز مشاهده کرد؛ جایی که گروههای تجزیهطلب از مناطق مختلف، از جمله سیستان و بلوچستان، فعال شدهاند، تلاش کردهاند وارد شهرهای کوچک شوند و به یارگیری بپردازند. هرچند تحقق کامل این سناریوها بعید است، اما نفس تلاش برای اجرای آنها یک زنگ خطر جدی است. از نظر من، بزرگترین خطر بازگشت پهلوی، خطر تجزیه ایران است و باید تأکید کرد که اگر ایران تجزیه شود، عملاً نابود خواهد شد. بازگرداندن چنین کشوری به وضعیت یکپارچه تقریباً ناممکن است. هر یک از این واحدهای کوچک، برای بقا ناچار به تکیه بر قدرتهای بزرگ خارجی خواهند بود؛ از آمریکا و اسرائیل گرفته تا روسیه و چین که هرکدام منافع خاص خود را در این منطقه دنبال میکنند. در چنین شرایطی، چه تضمینی وجود دارد که درگیریهای منطقهای، جنگهای نیابتی یا حتی اشغال دوباره ایران مشابه آنچه در جنگ جهانی دوم رخ داد، تکرار نشود؟ اینها پرسشهایی اساسیاند که طرفداران بازگشت پهلوی باید به آنها پاسخ دهند؛ پرسشهایی که تاکنون، پاسخی روشن و قانعکننده برای آنها ارائه نشده است.
حمله به ایران در حکومت رضا شاه تنها ۲۰ دقیقه توان مقاومت داشت
آیا میتوان گفت بازگشت پهلوی به معنای بازگشت وابستگی، دیکتاتوری و تحقیر ملی است؟
در پاسخ به این پرسش، اجازه بدهید ابتدا چند نمونه تاریخی را مرور کنم و قضاوت نهایی را به مخاطب واگذار کنم. نخست به دوران رضاشاه اشاره میکنم. رضاشاه حدود ۱۶ سال از دوران حکومت خود را صرف تقویت ارتش کرد؛ بهطوریکه در بخش قابلتوجهی از این سالها، نزدیک به نیمی از بودجه کشور به ارتش اختصاص داده میشد. پیش از ورود به ماجرای شهریور ۱۳۲۰، یک روایت قابلتأمل وجود دارد. در یکی از رژههای نظامی، مستشاری فرانسوی که در آن مقطع در ایران حضور داشت، پس از مشاهده نمایش نظامی، از رضاشاه پرسیده میشود که اگر یکی از قدرتهای بزرگ به ایران حمله کند، ارتش ایران چهمدت میتواند مقاومت کند. پاسخ مستشار فرانسوی این بود که بهواقع، ارتش ایران حتی ۲۰ دقیقه نیز توان مقاومت نخواهد داشت. این اظهارنظر با خشم رضاشاه مواجه میشود و آن مستشار از کار برکنار میشود. اما چندی بعد، در شهریور ۱۳۲۰، دقیقاً همان پیشبینی محقق میشود. ارتش ایران نهتنها مقاومت مؤثری نمیکند، بلکه در بسیاری از موارد دچار فروپاشی، عقبنشینی و فرار میشود. این وضعیت، برای حکومتی که مدعی ایجاد ارتش مدرن بود—ادعایی که خود محل بحث است—یک شکست و تحقیر بزرگ بهشمار میرفت.
رضا شاه حتی نمادین هم مقاومت نکرد
اوج تحقیر ملی در این مقطع، زمانی رخ میدهد که نیروهای متفقین کشور را اشغال میکنند و پیش از رسیدن به تهران، با یک پیام، رضاشاه را وادار به کنارهگیری میکنند. او عملاً از کشور اخراج میشود. فارغ از هر قضاوتی درباره عملکرد رضاشاه، او در آن زمان شاه ایران بود. این پرسش جدی مطرح است که چگونه ممکن است شاه یک کشور، بدون هیچگونه مقاومت مؤثر، به این شکل از قدرت کنار گذاشته و تبعید شود؟ اگر حتی در حد نمادین نیز مقاومت میکرد، میتوانست بهعنوان یک چهره ملی در حافظه تاریخی باقی بماند. نحوه تبعید رضاشاه خود نمونهای آشکار از تحقیر است. او را با خودرو از تهران تا بندرعباس منتقل میکنند، سپس با کشتی به سمت هند میفرستند. در نزدیکی بمبئی، مأمور انگلیسی کشتی را متوقف میکند و به رضاشاه اعلام میکند که بنا به دستور دولت انگلستان، باید پنجروز در همان کشتی و در دریا بماند. اعتراض رضاشاه با این پاسخ مواجه میشود که «دستور همین است». در نهایت، او را نه به مقصد اولیه، بلکه به جزیره موریس منتقل میکنند؛ جایی با شرایط نامناسب و دور از شأن یک پادشاه. این مجموعه رخدادها، تصویری روشن از وابستگی و تحقیر ملی ارائه میدهد.
اوج تحقیر ملی؛ وقتی جان و حیثیت در کشور خاک خودت بیارزش میشود
اگر به دوران محمدرضا شاه برویم، نمونهها ادامه پیدا میکند. در جریان کنفرانس تهران، سران متفقین، ژوزف استالین، فرانکلین روزولت و وینستون چرچیل، بدون اطلاع رسمی به شاه و دربار ایران وارد تهران میشوند و جلسات خود را در سفارت شوروی برگزار میکنند. شاه ایران پس از آغاز اجلاس از این موضوع مطلع میشود؛ اتفاقی که خود یک تحقیر آشکار سیاسی است.
در همان ایام، محمدرضاشاه برای ملاقات با استالین درخواست وقت میکند، اما استالین شرط میگذارد که نیروهای حفاظتی شوروی در مسیرها و محل دیدار مستقر شوند. در دیدار با روزولت نیز، عکسها و زبان بدن رئیسجمهور آمریکا نشاندهنده نوعی برخورد تحقیرآمیز است. چرچیل اساساً تمایلی به دیدار رسمی نشان نمیدهد و نهایتاً میپذیرد که شاه، در زمانی که او در حیاط سفارت شوروی مشغول کشیدن پیپ است، برای بیان مطالب خود حضور پیدا کند، بدون آنکه چرچیل پاسخ متقابلی بدهد. در همان کنفرانس، برای چرچیل جشن تولد برگزار میشود؛ جشنی که در آن، تقریباً هیچ نماد جدی از فرهنگ یا حاکمیت ایران دیده نمیشود و حتی شاه ایران نیز به این مراسم دعوت نمیشود. پس از پایان اجلاس، نام سه خیابان در تهران به نام روزولت، چرچیل و استالین گذاشته میشود؛ رخدادی که بهسختی میتوان نمونهای روشنتر از تحقیر ملی برای یک کشور میزبان تصور کرد. از منظر دیکتاتوری نیز، تجربه تاریخی نشان میدهد که پس از کودتای ۲۸ مرداد، محمدرضا شاه به سمت تمرکز هرچه بیشتر قدرت و سرکوب اعتراضات حرکت کرد. این پرسش کاملاً جدی است که اگر رضا پهلوی امروز به قدرت برسد و با اعتراض یا نارضایتی عمومی مواجه شود، چرا نباید همان مسیر پدر یا پدربزرگ خود را تکرار کند؟
بهویژه با توجه به نزدیکی آشکار رضا پهلوی به ایالات متحده و اسرائیل، این نگرانی وجود دارد که الگوهای وابستگی گذشته دوباره تکرار شوند. یکی از مصادیق مهم این وابستگی، تصویب قانون کاپیتولاسیون در دوران محمدرضا شاه بود؛ قانونی که مصداق بارز تحقیر ملی بهشمار میرفت و نهتنها مردم، بلکه خود شاه ایران را نیز در جایگاه تحقیر قرار میداد. بر اساس این قانون، اتباع آمریکایی در ایران عملاً از مصونیت قضایی برخوردار بودند؛ تا جایی که اگر یک ایرانی در بالاترین سطح مورد تعرض قرار میگرفت، امکان پیگیری حقوقی وجود نداشت. اعتراض شدید امام خمینی به این قانون نیز دقیقاً ناظر به همین تحقیر ملی بود؛ اینکه در کشور خود، جان و حیثیت ایرانیان از اتباع خارجی کمارزشتر تلقی شود. با توجه به این پیشینه، این پرسش باقی میماند که چه تضمینی وجود دارد در صورت بازگشت پهلوی، چنین چرخهای از وابستگی، دیکتاتوری و تحقیر ملی دوباره تکرار نشود؟ نمونههای تاریخی فراواناند. من این نمونهها را کنار هم قرار دادم تا مخاطب خود به این جمعبندی برسد که آیا بازگشت پهلوی، در عمل، چیزی جز بازتولید همان الگوهای گذشته خواهد بود یا خیر.
رضا پهلوی اساسا صلاحیت رهبری ندارد
چرا بسیاری از چهرههای اپوزیسیون نیز حاضر به همنشینی واقعی با پهلوی نیستند؟
به نظر من، فردی که طی ۴۷ سال گذشته نتوانسته حتی حدود پنج درصد از جمعیت کشور را بهعنوان پایگاه اجتماعی پایدار با خود همراه کند، اساساً صلاحیت رهبری اپوزیسیون را ندارد؛ چه برسد به اینکه بخواهد داعیه پادشاهی یا رهبری سیاسی یک کشور را مطرح کند. حتی اگر فرض کنیم میزان حمایت بیش از این رقم باشد، پرسش مهمتر به کارنامه سیاسی بازمیگردد. در این ۴۷ سال، برجستهترین دستاورد سیاسی رضا پهلوی چه بوده است؟ واقعیت این است که دستاورد مشخص و قابل اشارهای وجود ندارد. در حالیکه حتی پدربزرگ او، رضاشاه، با همه نقدها، دستکم یک کودتا و تصاحب قدرت را در کارنامه خود داشت و محمدرضا شاه نیز آموزشهای نظامی دیده بود، رضا پهلوی فاقد هرگونه تجربه اجرایی، مدیریتی یا سیاسی مؤثر است. نه سابقه حکمرانی دارد، نه تجربه اداره یک نهاد و نه حتی یک پروژه سیاسی موفق که بتوان به آن اتکا کرد. مسئله دیگر، نبود ثبات در مواضع و تصمیمگیریهاست. از یکسو از عشق و دلبستگی به مردم ایران سخن گفته میشود و از سوی دیگر، دیدار و نزدیکی با چهرههایی مانند بنیامین نتانیاهو در تلآویو رقم میخورد. از یکسو گفته میشود حاضر نیست برای «پس گرفتن کشور» از آزادی شخصی خود بگذرد و از سوی دیگر، در بزنگاههای ناآرامی، پیامهای مکرر برای حضور مردم در خیابانها و هزینهدادن صادر میشود. این تناقضها، برای بسیاری از نیروهای اپوزیسیون قابلهضم نیست.
اگر بخواهیم دقیقتر شویم، باید پرسید کدام کشور با اتکا به اسرائیل توانسته به توسعه، پیشرفت و استقلال واقعی برسد که اکنون چنین الگویی برای ایران پیشنهاد میشود؟ این رویکرد، حتی با ناسیونالیسم افراطیِ دوران رضاشاه که خود محل نقد جدی است، نیز همخوانی ندارد. در واقع، نوعی فاصلهگیری آشکار حتی از همان گفتمان ملیگرایانه تاریخی نیز مشاهده میشود. این تناقضها باعث میشود تصویر ارائهشده از «وطندوستی» یا «رهبری ملی» برای بسیاری باورپذیر نباشد. از منظر اقتصادی نیز، کارنامهای وجود ندارد که بتوان به آن استناد کرد. نه تجربه موفقی در مدیریت اقتصادی دیده میشود، نه دستاوردی در اداره حتی یک کسبوکار مستقل که بتواند نشاندهنده توان اجرایی باشد. علاوه بر این، همچنان ادعاهایی از سوی اطرافیان مطرح میشود مبنی بر اینکه معیشت و فعالیتهای این خانواده متکی به ثروتی است که در دوران پیشین از کشور خارج شده است. فارغ از صحتوسقم این ادعاها، نفسِ مطرح بودن آنها برای افکار عمومی، به اعتماد سیاسی لطمه میزند. در حوزه دانش و توان تحلیلی نیز انتقادها کم نیست. برای نمونه، مسعود بهنود در یکی از اظهارنظرهای رسانهای خود، بهصراحت نسبت به سطح دانش و آمادگی سیاسی رضا پهلوی تردید جدی مطرح میکند و این پرسش را پیش میکشد که چگونه میتوان بدون پشتوانه علمی و مطالعاتی جدی، وارد تقابل سیاسی در سطح رهبری یک کشور شد.
از مردم میخواهد به خیابان بیایند اما خودش از جایش تکان نمیخورد
نکته دیگر، فاصله فیزیکی و میدانی با تحولات داخل کشور است. این پرسش مطرح میشود که چرا در بزنگاههایی که از مردم خواسته میشود هزینه بدهند، خودِ فرد حتی تا کشورهای همسایه مانند ترکیه یا امارات نیز برای همراهی نمادین حضور پیدا نمیکند؟ این فاصله، برای بسیاری از فعالان اپوزیسیون، نشانهای از نبود تعهد عملی است.در نهایت، برخی از طرحها و فراخوانهای اخیر مانند دعوت به اقدامات خیابانی یا خرابکاری با عناوین جدید برای بسیاری یادآور الگوهای امنیتی و سرکوبگرایانه گذشته است؛ الگویی که تفاوت ماهوی با تجربههای شکستخورده پیش از سال ۱۳۵۷ ندارد. طبیعی است که بخش قابلتوجهی از اپوزیسیون نخواهد دوباره از سناریویی حمایت کند که یکبار در تاریخ ایران به بنبست رسیده است.
منبع: فارس
به محل شکنجه گاه ساواک ببرند
تا کانالهای معاند نتوانند زندگی یک درصدی های زمان پهلوی را بجای زندگی 99 درصدی جا بزنند و
کسانی که در ان دوران زندگی نکردند. گول بخورند و باور و قبول کنند