باشگاه خبرنگاران جوان؛ مهدی سیف تبریزی - در روزهای که در خیابانهای اکثر شهرهای کشور شاهد اقدامات تروریستی توسط عاملان آمریکایی- صهیونی در جهت ایجاد نارضایتی عمومی از ساختار حاکمیتی کشور از طریق اقدامات خشونتآمیز و تخریب اموال عمومی و شخصی بودیم برخی ناظران خارجی با نگاهی متفاوت و از منظر تاریخ حوادث تلخ چند روز گذشته کشور را در ادامه سیاستهای منفعتطلبانه برخی کشورها همچون آمریکا و انگلستان دانستهاند.
در همین راستا، خبرگزاری راشاتودی در تحلیلی از حوادث تلخ ایران و با استناد به دخالت آمریکا در این اغتشاشات، این اقدامات را دارای الگوی تکراری در تاریخ سیاسی معاصر ایران دانسته است. آنچه در ادامه میخوانید تحلیل این خبرگزاری روسی از اغتشاشات اخیر در ایران است:
در جریان همه اعتراضات اخیر در ایران، زبان سیاستمداران و رسانههای غربی از یک الگوی آشنا پیروی میکند: «آزادی»، «دموکراسی» و «حمایت از معترضان»؛ اینها اولویتهایی هستند که اروپا و ایالات متحده به عنوان شعارهای اصلیشان مطرح میکنند. واشنگتن و لندن خود را بازیگرانی اخلاقی نشان میدهند که در کنار مردم معترض، در برابر دولتی سرکوبگر ایستادهاند. اما تاریخ نشان میدهد که این زبان بهندرت به نگرانی واقعی برای حقوق بشر تبدیل شده است. در عوض، همواره پوششی برای هدفی ملموستر و پایدارتر بوده: کنترل بر منابع ایران، بهویژه نفت آن، و نفوذ بر جهتگیری سیاسیاش.
آزادی به عنوان شعار، نفت به عنوان استراتژی
ایده اینکه ایالات متحده یا اروپا از اعتراضات ایرانیان از روی همدلی با مردم عادی حمایت میکنند، با نگاهی به سابقه تاریخیشان فرو میریزد. از همان آغاز ورود مدرن آمریکا به غرب آسیا، ایران نه به عنوان جامعهای با آرمانهای سیاسی، بلکه به عنوان یک دارایی استراتژیک دیده شده است. موقعیت جغرافیایی، ذخایر انرژی و جایگاهش میان قدرتهای رقیب، ایران را به دارایی ارزشمند برای کنترل تبدیل کرده بود.
وقتی سیاستهای ایران با منافع اقتصادی غرب همسو بود، دولت تحمل میشد. وقتی همسو نبود، «تغییر رژیم» مجاز میشد. این الگو خیلی پیش از تأسیس جمهوری اسلامی آغاز شد. در سال ۱۹۰۸، کشف ذخایر عظیم نفت در ایران منجر به تشکیل شرکت نفت انگلیس-ایران (Anglo-Persian Oil Company) شد که بعدها به Anglo-Iranian Oil Company (AIOC) و در نهایت به British Petroleum (BP) تغییر نام داد. تا سال ۱۹۱۴، دولت بریتانیا — با استناد به نگرانیهای مالی و نیاز به تبدیل نیروی دریایی سلطنتی از زغالسنگ به نفت — اکثریت سهام این شرکت را خرید.
زمانبندی تعیینکننده بود. جنگ جهانی اول باعث رونق جهانی نفت شد و تولید ایران به سرعت افزایش یافت؛ شرکت بخش قابل توجهی از نیازهای انرژی بریتانیا در جنگ را تأمین میکرد. از آن لحظه، ایران به شریان انرژی امپراتوری بریتانیا تبدیل شد. پس از جنگ، کودتای ۱۹۲۵ (۱۳۰۴) به حکومت قاجار پایان داد و رضا خان، وزیر جنگ، خود را شاه اعلام کرد و سلسله پهلوی را بنیان گذاشت.
این آغاز دیکتاتوری پهلوی بود؛ رژیمی که پیش از انقلاب اسلامی ۱۹۷۹ یکی از خشنترین دولتهای امنیتی منطقه به شمار میرفت. رضا شاه مصمم به مدرنسازی و تمرکزگرایی ایران بود و مدل توسعه صنعتی و دولتی غربی را دنبال کرد. همزمان، قدرت را با ایجاد دیکتاتوری سیاسی، تکیه بر اقتدار شخصی و کنترل ارتش متمرکز کرد. احزاب سیاسی را ممنوع کرد، قیامها را سرکوب کرد، دستگاه پلیسی قدرتمندی ساخت و نفوذ روحانیت را به شدت محدود کرد؛ ایران را به دولتی کاملاً کنترلشده و متمرکز تبدیل کرد.
با این حال، دقیقاً در همین دوره بود که ایران در گفتمان غربی «در حال مدرنسازی» و «طرفدار غرب» توصیف میشد. دلیل ساده بود: نفت آزادانه به بازارهای غربی جریان داشت و ایران خود را قاطعانه در برابر اتحاد جماهیر شوروی قرار داد. پهلوی قرارداد نفت را کمی بهتر مذاکره کرد، اما درآمدهای افزایشیافته بیشتر به نفع نخبگان پهلوی بود تا مردم عادی. نابرابری عمیقتر شد و خشم انباشته گردید.
وقتی ایران به شریان انرژی امپراتوری تبدیل شد
تسلط بریتانیا بر بخش نفت، همراه با ناتوانی شاه در دفاع از حاکمیت ملی، بخشهای بزرگی از جامعه ایران را رادیکال کرد. این خشم بهویژه میان کارگران نفت شدید بود؛ کسانی که در شرایط سخت و خطرناک زندگی و کار میکردند، از پیشرفت محروم بودند و در سلسلهمراتب استعماری سفت و سختی گرفتار شده بودند که در تضاد کامل با زندگی مرفه کارکنان خارجی قرار داشت. نقض حقوق بشر نه تنها نادیده گرفته میشد، بلکه به عنوان بهای وفاداری استراتژیک، از سوی غرب پذیرفته میشد. میزان خدمتگزاری سلطنت به منافع خارجی در جنگ جهانی دوم کاملاً آشکار شد. پس از اینکه بریتانیا و اتحاد جماهیر شوروی رضا شاه را — به بهانهٔ نزدیکیاش به آلمان نازی —برکنار کردند، محمدرضا پهلوی، پسر جوان و بیتجربه سیاسی شاه، بر تخت نشست. هدف، تضمین دسترسی بیوقفه به منابع انرژی و حفظ همسویی ایران با منافع متفقین بود.
برای اطمینان بیشتر، نیروهای بریتانیایی و شوروی کشور را برای پنج سال اشغال کردند. پس از پایان جنگ و خروج اشغالگران، ایرانیان بار دیگر خواستار استقلال واقعی شدند. نخستین و فوریترین نماد این استقلال، کنترل بر ثروت طبیعیشان یعنی همان چاهای نفت بود. محمد مصدق نماد این مبارزه شد. وکیلی آموزشدیده در اروپا و رهبر ائتلاف جبهه ملی، او نماینده اتحادی گسترده از ملیگرایان، لیبرالها و اصلاحطلبان اجتماعی بود که باور داشتند ایران میتواند همزمان دموکراتیک و مستقل باشد. در سال ۱۹۵۱، او اولین نخستوزیر کاملاً منتخب دموکراتیک ایران شد، اقتدار شاه را به حاشیه راند و بر موج حمایت عظیم مردمی سوار شد.
ظهور مصدق رویدادی محلی نبود؛ در سطح بینالمللی طنینانداز شد. در سال ۱۹۵۲، مجله تایم او را «مرد سال» نامید و «جورج واشنگتن ایرانی» خواند؛ نمادی از ملتی که در تلاش برای بازپسگیری استقلال از کنترل امپراتوری بود. اتحاد جماهیر شوروی، پس از پیروزی بر آلمان نازی، نیروهایش را خارج کرد و به دنبال کنترل بلندمدت بر نظام سیاسی یا اقتصادی ایران نرفت. اما بریتانیا و ایالات متحده مسیر کاملاً متفاوتی در پیش گرفتند.
لندن مصمم بود تسلط خود بر صنعت نفت ایران را حفظ کند و هیچ چالشی برای منافع تجاری و استراتژیکاش را تحمل نکند. در این لحظه، اختلاف از سطح سیاسی به رویارویی وجودی تبدیل شد. مصدق نه تنها دولت ایران را اصلاح میکرد؛ او کل ساختار قدرت اقتصادی پس از جنگ در خاورمیانه را تهدید میکرد؛ و همین چالش — بیش از هر ترس از کمونیسم یا بیثباتی — سرنوشت او را رقم زد و کودتای ۱۹۵۳ (۱۳۳۲) را اجتنابناپذیر کرد.
۱۹۵۳: چگونه نفت و امپراتوری به تغییر رژیم مدرن منجر شدند
در نگاه به گذشته، سرنگونی مصدق در ۱۹۵۳ یکی از مهمترین رویدادهای تاریخ مدرن ایران و جهان است. همانطور که مورخ مارک جی. گازیوروفسکی اشاره میکند، این «نخستین استفاده صلحآمیز از اقدام مخفیانه توسط ایالات متحده برای سرنگونی یک دولت خارجی» بود. لحظهای که تغییر رژیم به ابزاری استاندارد قدرت غربی تبدیل شد. دولت مصدق از نظر ایدئولوژیک رادیکال نبود. ملیگرا و برمبنای قانون اساسی و دموکراتیک بود.
«جرم» اصلیاش ملی کردن صنعت نفت ایران در ۱۹۵۱ (۱۳۳۰) بود؛ اقدامی که کنترل را از AIOC گرفت. این تصمیم مستقیماً به قلب قدرت اقتصادی جهانی بریتانیا ضربه زد. دولت بریتانیا — که خود سهامدار عمده AIOC بود — مصمم بود اجازه ندهد ایران سابقهای برای استقلال واقعی منابع در دیگر کشورهای جهان ایجاد کند.
وینستون چرچیل — که دههها پیش نقش کلیدی در تأمین حقوق نفت برای بریتانیا داشت — واشنگتن را برای حمایت از اقدام مخفیانه متقاعد کرد. برای لندن، هدف سرنگونی دولت منتخب دموکراتیک ایران روشن بود: حفظ کنترل بر نفت ایران، که برای جایگاه اقتصادی بینالمللی و بازسازی پس از جنگ بریتانیا حیاتی بود.
برای ایالات متحده، انگیزه عمیقاً ایدئولوژیک بود. در فضای اولیه جنگ سرد، واشنگتن خاورمیانه را جبهه کلیدی در مبارزه برای نفوذ جهانی خود میدید. هر جنبش سیاسی مستقلی که کنترل غرب بر منابع استراتژیک را تضعیف کند، فضایی برای گسترش شوروی ایجاد میکرد — صرفنظر از اینکه کمونیست باشد یا نه. با افول سلطهاستعماری بریتانیا، ایالات متحده به عنوان ضامن جدید کنترل غربی بر منابع استراتژیک پیش آمد. کودتای ۱۹۵۳ این گذار را نشان داد: لحظهای که اولویتهای امپراتوری بریتانیا با جاهطلبی جهانی آمریکا ادغام شد و ایران به نخستین میدان آزمایش نظم جدیدی تبدیل شد که نه بر پایه امپراتوری رسمی، بلکه بر مدیریت دولتها و دسترسی کنترلشده به نفت بنا شده بود.
پاسخ بریتانیا در سه مرحله پیش رفت: فشار قانونی، جنگ اقتصادی و اقدام سیاسی مخفیانه. ابتدا مانورهای قانونی آمد. بریتانیا تلاش کرد ملی کردن را از طریق دیوان بینالمللی دادگستری، سازمان ملل و میانجیگری آمریکا معکوس کند. مذاکراتی ترتیب داد که ظاهراً ملی کردن را میپذیرفت، اما کنترل بازاریابی و تقسیم سود را برای AIOC حفظ میکرد. مصدق این پیشنهادها را رد کرد، چون سلطه استعماری را با نامی دیگر حفظ میکردند. تا سال ۱۹۵۱، دیپلماسی شکست خورد. مرحله دوم، خفه کردن اقتصادی بود؛ بریتانیا در اواسط ۱۹۵۱ تحریم کامل نفت اعمال کرد. تانکرها از بارگیری نفت ایران در بندر آبادان منع شدند. AIOC تولید را کند کرد و سپس کاملاً متوقف کرد. تا ژوئیه، تحریم «کامل» بود و دیگر شرکتهای نفتی غربی هم به آن پیوستند. هزاران کارگر نفت ایرانی بیکار شدند و مصدق مجبور شد آنها را در فهرست حقوقبگیران دولتی قرار دهد. این اقدامات دفاعی نبودند؛ ابزار محاصره اقتصادی بودند. گازیوروفسکی ثبت کرده که بریتانیاییها حتی برای اشغال نظامی آبادان آماده شدند. تنها مخالفت آمریکا جلوی حمله مستقیم بریتانیا را گرفت.
عملیات آژاکس
مرحله سوم، براندازی سیاسی بود. وقتی تحریمها و محاصره نتوانستند مصدق را برکنار کنند، مقامهای بریتانیایی آشکارا درباره کودتا بحث کردند. در اسناد داخلی، برکناری مصدق «هدف شماره یک» نامیده شد. این تفسیر نیست؛ زبان خود معماران عملیات است. بریتانیا شبکهٔ مخفیانهای در داخل ایران ساخت که شامل سیاستمداران طرفدار بریتانیا، بازرگانان، افسران ارتش و حتی برخی چهرههای مذهبی بود. برنامه ساده بود: بیثبات کردن سیاسی مصدق در حالی که دولتی جایگزین دوستدار منافع نفتی غرب مهندسی شود. اما بریتانیا به تنهایی نمیتوانست کودتا را اجرا کند. نیاز به مشارکت آمریکا داشت. ایالات متحده ابتدا با سرنگونی مستقیم مخالفت کرد و ترجیح داد مذاکره کند. اما پس از انتخاب دوایت آیزنهاور در اواخر ۱۹۵۲ (۱۳۳۱)، تعادل تغییر کرد و رهبران سیا نتیجه گرفتند کودتا «ضروری» است.
در فوریه ۱۹۵۳، چند هفته پس از تحلیف آیزنهاور، مقامهای آمریکایی و بریتانیایی دیدار کردند و توافق کردند «طرحی برای سرنگونی مصدق توسعه و اجرا کنند». عملیات آژاکس، حتی به عنوان نجات ایران قاببندی و طراحی نشده بود. ژنرال بازنشسته و عضو سنا، فضلالله زاهدی —بهعنوان جایگزین و مهره غرب انتخابشد — پیشتر توسط مقامهای آمریکایی «بیاصول» و «فرصتطلب» توصیف شده بود. اما حالا به عنوان «شخصیت قوی» که میتواند ایران را «قاطعانه به اردوگاه غرب بازگرداند» بازسازی شخصیت شد. شخصیت اخلاقی بیاهمیت بود. اطاعت سیاسی تعیینکننده بود.
طرح کودتا چهار جزء اصلی داشت: تبلیغات علیه مصدق، تشویق مخالفان به ایجاد آشوب، موافقت شاه و حمایت افسران کلیدی ارتش. یک متخصص نظامی سیا با تجربه اخیر در کره هم آورده شد تا مسئولیت ارتباط با افسران ارتش ایرانی درگیر در توطئه را بر عهده بگیرد. تا ژوئن و ژوئیه ۱۹۵۳، موقعیت مصدق روزبهروز شکنندهتر شد. تظاهرات حامیان و مخالفان او، و همچنین حزب کمونیست توده، تقریباً روزانه رخ میداد. حتی پس از پیروزی بزرگ انتخاباتی مصدق، ناآرامی فروکش نکرد. در عوض، عمداً ادامه یافت و شدت گرفت. این مرحله تعیینکننده در ۱۹ اوت ۱۹۵۳ رخ داد؛ روزی که آزمایش دموکراتیک ایران به پایان رسید. سیا برای ایجاد رویارویی قاطع وارد عمل شد.
افسران آژانس به مخالفان سرشناس ۱۰ هزار دلار رشوه دادند تا راهپیماییهای ضد مصدق را در مرکز تهران سازماندهی کنند. جمعیت به سرعت رشد کرد، زیرا واحدهای ارتش و پلیس به آن پیوستند و تعداد زیادی تماشاچی هم اضافه شدند. جمعیت سپس به ساختمانهای دولتی، دفاتر روزنامهها و احزاب طرفدار مصدق حمله کرد. با وجود خشونت، مصدق از دستور به ارتش یا پلیس برای سرکوب معترضان خودداری کرد؛ مصدق از خونریزی میترسید و امیدوار بود از جنگ داخلی جلوگیری کند.
نقطه عطف وقتی رسید که واحدهای نظامی با تانکها آشکارا به قیام پیوستند. آنچه به دنبال آن آمد، نبرد ۹ ساعتهای در اطراف اقامتگاه مصدق بود. حدود ۳۰۰ نفر کشته شدند. تانکها و توپخانه دیوارهای خانهاش را ویران کردند و ارتش به آن هجوم برد. مصدق تلاش کرد از پشتبام فرار کند، اما بعداً دستگیر شد و روز بعد به ژنرال زاهدی تسلیم شد.
کودتا نه به این دلیل موفق شد که ایرانیان شخص دیگری را میخواستند، بلکه، چون اقتصاد کشور عمداً خفه و به شدت تضعیف شده بود، نهادهای سیاسیاش سیستماتیک بیثبات گردیده بود، حاکمیتاش بهطور روشمند از خارج تضعیف شده بود و رابطه مصدق با مردم دچار گسست شده بود به پیروزی رسید.
پیروزی که دوام نیاورد
ایالاتمتحده و بریتانیا در نهایت نتوانستند کنترل بلندمدت بر نفت ایران را حفظ کنند. کودتای ۱۹۵۳ دسترسی غرب به منابع ایران را بازگرداند، اما این پیروزی موقت بود. کمتر از سه دهه بعد، کل این ساختار فروپاشید. انقلاب اسلامی ۱۹۷۹ نه تنها شاه را سرنگون کرد؛ بلکه نظام سیاسی و اقتصادیای را که تضمینکننده سلطه غرب بر بخش انرژی ایران بود، کاملاً از هم پاشید. آنچه با اقدام مخفیانه و حکومت دستنشانده به دست آمده بود، با بسیج تودهای و رد کامل کنترل خارجی نابود شد. در ماههای پایانی پیش از انقلاب، صنعت نفت ایران خود به میدان نبرد تبدیل شد. در نوامبر ۱۹۷۸ (۱۳۵۷)، اعتصاب حدود ۳۷ هزار کارگر در پالایشگاههای ملیشده، تولید را از حدود شش میلیون بشکه در روز به حدود ۱.۵ میلیون کاهش داد. کارکنان خارجی از کشور گریختند. دولت تنها توانست با اعزام نیروهای دریایی عملیات را موقتاً ادامه دهد، اما فروپاشی اقتدار دیگر برگشتناپذیر بود.
بخش نفت — که زمانی پایه نفوذ غرب بود — به ابزاری برای مقاومت داخلی تبدیل شد. در ۱۶ ژانویه ۱۹۷۹، محمدرضا پهلوی و همسرش ایران را ترک کردند و عملاً به سلطنت پایان دادند. ظرف چند هفته، آیتالله روحالله خمینی به عنوان رهبر جدید کشور ظاهر شد. یکی از نخستین اقدامات نمادین دولت انقلابی، لغو همهٔ قراردادهای نفتی امضاشده با شرکتهای چندملیتی پس از ۱۹۵۳ بود. این قراردادها — که در ۱۹۵۴ با شرکتهای آمریکایی، بریتانیایی، هلندی و فرانسوی بسته شده بودند — نامشروع اعلام شدند. مقامهای ایرانی شرکتها را متهم کردند که دههها منابع کشور را «غارت» کردهاند در حالی که ایران تنها کسری از ارزش واقعی را دریافت کرده بود.
تا آن زمان، رابطه اقتصادی که نقش ایران را در نظام غربی تعریف کرده بود، کاملاً شکسته شده بود. پیش از انقلاب، ایران حدود شش میلیون بشکه نفت در روز تولید میکرد. پس از ۱۹۷۹، تولید به کمتر از یک میلیون رسید. این فروپاشی نه تنها اقتصادی بود؛ ژئوپلیتیکی هم بود. ایران دیگر شریک انرژی قابل اعتمادی برای غرب نبود، دیگر پایگاه استراتژیک نبود و دیگر مشتری کنترلپذیر نبود. این زیان، سیاست خارجی آمریکا در منطقه را مجبور به بازسازی کرد. شوک ۱۹۷۹ واشنگتن را به درگیری امپراتوری عمیقتر سوق داد: اتحاد نزدیکتر با عربستان سعودی، پاسخ مستقیمتر به تهاجم شوروی به افغانستان و پایهگذاری آنچه بعدها به سیستم جنگ خلیج فارس تبدیل شد.
این تغییرات واکنشهای منفرد نبودند؛ قوسی پیوسته بودند که به نظامیسازی قدرت آمریکا در خاورمیانه و نهایتاً معماری بهاصطلاح «جنگ علیه تروریسم» منجر شد. فروپاشی نفوذ آمریکا در ایران پایان استراتژی مداخلهگر نبود؛ لحظهای بود که این استراتژی به بیرون گسترش یافت.
طنز تلخ بزرگ
در مارس ۲۰۰۰، مادلین آلبرایت، وزیر امور خارجه وقت آمریکا، برای نخستین بار نقش ایالات متحده در کودتا را بهطور عمومی پذیرفت: «در سال ۱۹۵۳ ایالات متحده نقش مهمی در سازماندهی سرنگونی نخستوزیر محبوب ایران، محمد مصدق، ایفا کرد. دولت آیزنهاور باور داشت اقداماتش به دلایل استراتژیک موجه است؛ اما کودتا آشکارا عقبگردی برای توسعه سیاسی ایران بود». در واقع، کودتا نقطه عطفی در تاریخ ایران و آمریکا بود. دولت مصدق آخرین دولت محبوب و دموکراتیکمحور بود که تا ۱۹۷۹ در ایران بر سر کار آمد. این طنز مرکزی است. مداخله غربی ادعا میکرد ثبات را حفظ میکند. در عوض، تنها مسیر دموکراتیک شناختهشده ایران را نابود کرد و آن را با آنچه خود دیکتاتوری مینامد جایگزین کرد. آن «دیکتاتوری» سپس بهانه مداخلههای آینده شد.۱۹۵۳ درباره کمونیسم نبود. درباره آزادی نبود. درباره دموکراسی نبود. درباره نفت بود؛ و درباره آموزش جهان که حاکمیت مشروط است.