سایر زبان ها

صفحه نخست

سیاسی

بین‌الملل

ورزشی

اجتماعی

اقتصادی

فرهنگی هنری

علمی پزشکی

فیلم و صوت

عکس

استان‌ها

شهروند خبرنگار

وب‌گردی

سایر بخش‌ها

«کافه سلطان»؛ منازعه عقلانیت نسلی در وضعیت بحران

کافه سلطان روایت متفاوتی از بحران در تصمیم‌گیری است، روایتی که در آن اختلاف نسل‌ها نه بر سر خواستن یا نخواستن، بلکه بر سر «چگونه تصمیم‌گرفتن» شکل می‌گیرد.

باشگاه خبرنگاران جوان؛ سجاد محمودی* - کافه سلطان ساخته‌ی برادران رزاق‌کریمی فیلمی است درباره ایرانِ امروز؛ ایرانی که به نظر می‌رسد سال‌ها از جریان اصلی توسعه کنار گذاشته شده، اما همچنان مالامال از عشق، زندگی و معنا است. فیلم داستان مهتاب و همسرش را روایت می‌کند که چهل سال پیش، پس از ازدست‌دادن مال و سرمایه‌شان، به خارج از شهر پناه آورده‌اند و در مسیر یک جاده فرعی کافه‌ـ‌رستورانی بنا کرده‌اند؛ کافه‌ای که زمانی برو و بیایی داشته، اما با احداث اتوبان و تغییر مسیرها از رونق افتاده و به حاشیه رانده شده است. این فاصله از شریان اصلی، در منطق فیلم، صرفاً یک اتفاق اقتصادی نیست؛ بلکه می‌تواند نشانه‌ای از نوعی عقب‌رانده‌شدن از توسعه و آبادانی باشد.

فیلم نشان می‌دهد که حاشیه‌نشینی، همه حقیقت نیست. با آغاز جنگ دوازده‌روزه، کافه سلطان دوباره معنا پیدا می‌کند. مردم از شهر بیرون می‌آیند و کافه به مأمن بدل می‌شود. آن‌چه در نگاه مسلط «حاشیه» تلقی می‌شود، در بزنگاه تاریخی می‌تواند مرکز واقعی باشد؛ جایی که هنوز ظرفیت پناه‌دادن، جمع‌کردن و نگه‌داشتن دارد.

در مرکز این کافه، مهتاب قرار دارد؛ مادری با بازی آزیتا حاجیان که نه‌فقط ستون خانواده، بلکه حافظ معنای کافه است. هم‌زمان، نگاه‌های طماعانه‌ای به این کافه دوخته شده است. پسر و عروس مهتاب، کافه را مکانی بی‌ارزش می‌بینند که با فروشش می‌توانند زندگی تازه‌ای در تهران بسازند. نگاه رحیمیِ گاودار نیز بر همین پیش‌فرض بنا شده است؛ کافه‌ای که از رونق افتاده، صاحبان خسته‌ای دارد و می‌توان آن را زیر قیمت تصاحب کرد. اما مهتاب هنوز قیمت واقعی کافه را می‌داند. او می‌فهمد که حاشیه‌نشینی مکانی، الزاماً به معنای سقوط ارزش نیست و آن‌چه کافه را زنده نگه داشته، نه موقعیت جغرافیایی، بلکه کارکرد اخلاقی و انسانی آن است. از همین رو، مهتاب اگرچه مخالف فروش است، اما برای خانواده، قاطعانه در برابر مفت‌فروشی می‌ایستد.

در مقابل این منطق، پسر و عروس قرار دارند؛ نسلی که مدعی است باید فروخت و رفت. کافه در نگاه آن‌ها نه سرمایه‌ای راهبردی، بلکه باری بر دوش است. رفتارهای هیجانی‌شان نشانه نوعی عقلانیت عجول و بحران‌زده است که سود کوتاه‌مدت را جایگزین امانت‌داری کرده است. در این‌جا فیلم از سطح یک اختلاف خانوادگی عبور می‌کند و به منازعه‌ای عمیق میان‌نسلی می‌رسد. نسل جوان‌تر، زیر فشار بحران، تصمیم را به کنشی فوری و احساسی فرو می‌کاهد؛ فروختن برای رهایی و رفتن برای نجات. در مقابل، مهتاب تصمیم را امری زمان‌مند و مبتنی بر شناخت ارزش‌ها می‌داند. فیلم طمع نسل جوان را پنهان نمی‌کند و آن را محصول خستگی و فشار اقتصادی می‌داند. بااین‌حال، برخلاف روایت‌های رایج، حق را به آنها نداده و اتفاقا نشان می‌دهد در وضعیت بحران، مکث و تجربه می‌تواند عقلانی‌تر از شتاب نسلی باشد.

کافه سلطان در همین کشاکش میان ماندن و رفتن، نگه‌داشتن و واگذاشتن، معنای خود را پیدا می‌کند. فیلم نه به‌دنبال قهرمان‌سازی است و نه نسخه‌پیچی؛ بلکه نشان می‌دهد تصمیم، زمانی به عقلانیت گره می‌خورد که ارزش‌ها شناخته شوند و اضطرار، جای آن‌ها را نگیرد. این‌جا مسئله نه فروش است و نه نرفتن، بلکه دانستن لحظه‌ای است که باید ایستاد.

کافه سلطان در نهایت فیلم ایرانِ مادرانه است؛ ایرانی که شاید خسته و تحت فشار باشد، اما هنوز بلد است در بزنگاه بحران، پناه بسازد، ارزش را تشخیص دهد و فریب اضطرار را نخورد. در منطق فیلم، این خرد مادرانه است که نشان می‌دهد حتی در وضعیت جنگی، تصمیم بدون عقلانیت، فقط شکل دیگری از شکست است. برادران رزاق‌کریمی یادآوری می‌کنند آن‌چه خانه و وطن را نگه می‌دارد، نه شتاب توسعه و منطق اتوبان، بلکه خرد مادری است که می‌داند چه زمانی در را باز بگذارد و چه زمانی زمین را ارزان ندهد.

پژوهشگر حوزه سیاست‌گذاری فرهنگی*

تبادل نظر
آدرس ایمیل خود را با فرمت مناسب وارد نمایید.