سایر زبان ها

صفحه نخست

سیاسی

بین‌الملل

ورزشی

اجتماعی

اقتصادی

فرهنگی هنری

علمی پزشکی

فیلم و صوت

عکس

استان‌ها

شهروند خبرنگار

وب‌گردی

سایر بخش‌ها

آیا ایران باتلاق تازه آمریکا خواهد بود؟

استقرار دو ناو هواپیمابر آمریکا در نزدیکی عمان این پرسش جدی را مطرح کرده است: ایالات متحده دقیقاً با حمله احتمالی به ایران به دنبال چه هدف سیاسی دست‌یافتنی است؟ تجربه سه دهه گذشته نشان می‌دهد پاسخ این پرسش می‌تواند برای واشنگتن پرهزینه‌تر از آن باشد که تصور می‌کند.

باشگاه خبرنگاران جوان - نشریه رسپانسیبل استیت‌کرافت در یادداشتی به قلم «جیمز راسل» استاد بازنشسته دانشگاه نیروی دریای در کالیفرنیا نوشت: اکنون که نه یک، بلکه دو گروه رزمی ناو هواپیمابر آمریکا در نزدیکی سواحل عمان در حال گشت‌زنی‌اند و عمداً در فاصله‌ای خارج از برد موشک‌های ایرانی مستقر شده‌اند، این پرسش ذهن‌ها را درگیر کرده است: واشنگتن دقیقاً چه هدف سیاسی روشنی را از حملات تازه احتمالی به ایران دنبال می‌کند؟ پاسخی از سوی دونالد ترامپ ارائه نشده است.

بحران جدید با ایران، نمونه‌ای آشکار از باتلاق راهبردی است که نه‌تنها ترامپ بلکه رؤسای جمهور پیشین آمریکا نیز آگاهانه در آن گام گذاشته‌اند. این باتلاق بر یک فرض بنیادین، اما نادرست بنا شده است: این‌که استفاده از زور — چه از طریق حملات محدود از ارتفاع بالا، چه بمباران‌های دورایستا و چه حتی تهاجم زمینی — می‌تواند مسائل پیچیده سیاسی را در صحنه میدانی حل کند. امروز آمریکا با تب همین باتلاق دست‌وپنجه نرم می‌کند؛ تبِ رویکردی که نشانی از درمان در آن دیده نمی‌شود.

ساده است اگر همه چیز را به شخصیت ترامپ تقلیل دهیم. اما واقعیت آن است که او صرفاً آخرین نمونه از رهبرانی است که نتوانسته‌اند میان استفاده از زور و تحقق اهداف سیاسی — یعنی تقویت موقعیت کشور، افزایش امنیت و رفاه — پیوندی منطقی برقرار کنند.

مرور تاریخ معاصر نشان می‌دهد این ناتوانی محدود به یک دولت یا یک حزب نبوده است. از اواخر قرن بیستم تاکنون، نوعی فروپاشی در تفکر راهبردی آمریکا شکل گرفته که باید راهنمای تصمیم‌گیری درباره زمان و چگونگی توسل به زور می‌بود. به‌جای آن، آنچه دیده‌ایم واکنشی غریزی برای دست بردن به قبضه سلاح بوده؛ واکنشی که هر بار آسان‌تر از قبل تکرار شده، بی‌آن‌که نتیجه‌ای ملموس و مثبت برای آمریکا به همراه داشته باشد. تاریخ این دوره، مملو از ناکامی‌های پرهزینه واشنگتن است.

خارطوم نقطه شروع حرکت در سراشیبی

دهه ۱۹۹۰ نقطه آغاز لغزش آمریکا به این سراشیبی بود؛ زمانی که این تصور شکل گرفت که حملات محدود و دورایستا می‌تواند اهداف سیاسی را با هزینه‌ای اندک محقق کند. در آن دوران، دولت بیل کلینتون بار‌ها عراق را به بهانه وجود سلاح‌های کشتارجمعی که اساساً وجود خارجی نداشتند هدف قرار داد، با این امید که صدام حسین را وادار به تسلیم کند.

نمونه بارز آن، حمله موشکی اوت ۱۹۹۸ به کارخانه داروسازی «الشفا» در خارطوم بود که ادعا می‌شد مواد شیمیایی برای اسامه بن‌لادن تولید می‌کند. بعد‌ها مشخص شد نه‌تنها چنین ادعایی بی‌اساس بوده، بلکه این حمله یکی از اصلی‌ترین تأمین‌کنندگان دارو در سودان را نابود کرده است. واشنگتن هرگز رسماً عذرخواهی نکرد، اما بعد‌ها اذعان کرد مدارک کافی در اختیار نداشته است.

با این حال، این خطا‌ها در برابر تصمیم به اشغال افغانستان در ۲۰۰۱ و عراق در ۲۰۰۳ ناچیز به نظر می‌رسند. در فضای احساسی پس از حملات ۱۱ سپتامبر، رهبران آمریکا گمان می‌کردند با عملیات‌هایی سریع و کم‌هزینه می‌توانند ساختار سیاسی این کشور‌ها را بازطراحی کنند. اما پس از صرف تریلیون‌ها دلار و کشته شدن هزاران نظامی و غیرنظامی، آمریکا ناگزیر هر دو کشور را ترک کرد، بی‌آن‌که به اهداف اعلامی خود دست یابد.

با وجود این تجربه‌ها، در سال ۲۰۱۱ آمریکا و متحدان اروپایی‌اش لیبی را بمباران کردند؛ اقدامی که به سرنگونی معمر قذافی انجامید و کشور را وارد جنگ داخلی‌ای کرد که آثار آن هنوز ادامه دارد.

البته دولت باراک اوباما تلاش کرد از مسیر دیپلماسی با تهران تعامل کند و به توافقی برای محدودسازی برنامه هسته‌ای ایران دست یافت؛ توافقی که در سال ۲۰۱۸ توسط ترامپ کنار گذاشته شد. اوباما همچنین روابط با کوبا را عادی کرد، تلاشی که آن نیز با روی کار آمدن ترامپ متوقف شد. با این حال، حملات لیبی و گسترش جنگ پهپادی نیز در دوران او رخ داد.

در ادامه این زنجیره، دولت جو بایدن در ژانویه ۲۰۲۴ تصمیم گرفت در واکنش به حملات انصارالله یمن به کشتی‌ها در دریای سرخ، این گروه را بمباران کند؛ حملاتی که با هدف فشار بر اسرائیل برای توقف جنگ غزه انجام می‌شد. تصور بر این بود که بمباران آمریکا رفتار انصارالله را تغییر خواهد داد. این عملیات تا مارس ۲۰۲۵ ادامه یافت و میلیارد‌ها دلار هزینه برجای گذاشت، بی‌آن‌که دستاورد روشنی حاصل شود؛ تا آنکه ترامپ آن را متوقف کرد.

تابوت های که به آمریکا باز می‌گردد 

وجه مشترک همه این نمونه‌ها، نوعی غرور سیاسی ریشه‌دار در باور به «استثناگرایی آمریکایی» و اتکای بیش از حد به برتری نظامی است. کشوری که بیش از مجموع بسیاری از کشور‌های جهان برای ارتش خود هزینه می‌کند، طبیعی است که به توان تسلیحات دقیق و دوربرد خود اعتماد داشته باشد. اما این باور که می‌توان بدون بازگشت تابوت‌ها به خاک آمریکا، دشمنان را وادار به تسلیم کرد، بار‌ها با واقعیت‌های میدانی در تضاد قرار گرفته است.

اشتباه دیگر، کم‌برآورد کردن دشمنان و بیش‌برآورد کردن خود بود؛ این تصور که نتیجه هر رویارویی مسلحانه از پیش به نفع واشنگتن رقم خورده است. چنین برداشت‌هایی نشان‌دهنده سوء‌فهم عمیق از شرایطی بود که «برتری نظامی» را به ابزار اصلی سیاست خارجی تبدیل کرد.

همزمان، کیفیت رهبری راهبردی در آمریکا و جامعه کارشناسان غیرنظامی و نظامی حوزه مطالعات استراتژیک نیز کاهش یافت. دانشگاه‌ها از تمرکز بر مطالعات راهبردی و تاریخ نظامی فاصله گرفتند و بسیاری از تحلیلگران به اندیشکده‌هایی در واشنگتن سوق داده شدند که تحلیل‌هایشان اغلب با ملاحظات ایدئولوژیک و تأمین مالی گره خورده است. صعود جریان نومحافظه‌کار نیز این گرایش به «راه‌حل نظامی» را تقویت کرد.

در چنین بستری، مواجهه با ایران نیز باید با نگاهی واقع‌بینانه تحلیل شود. هیچ ارزیابی عاقلانه‌ای نشان نمی‌دهد که ناو‌های هواپیمابر آمریکا در صورت دریافت دستور حمله، بتوانند به اهداف سیاسی معناداری دست یابند. گزینه تهاجم زمینی حتی پرهزینه‌تر و غیرقابل تصورتر است. آیا کسی باور دارد چنین اقدامی نتیجه‌ای مطلوب و پایدار به همراه خواهد داشت؟

با این حال، به‌نظر می‌رسد این ملاحظات در محاسبات سیاسی واشنگتن جایگاه چندانی ندارد. همچنان این باور پابرجاست که بمباران و جنگ، به‌گونه‌ای نامشخص، اما مطلوب، به نتایج مثبت خواهد انجامید.

تعریف این وضعیت شاید همان باشد که سال‌ها تکرار شده است: انتظار نتایجی متفاوت، با تکرار همان اقدامات پیشین.

تبادل نظر
آدرس ایمیل خود را با فرمت مناسب وارد نمایید.