باشگاه خبرنگاران جوان- اولین بار که رهبر را از قاب دوربین دیدم، دقیقا همین تصویر بود. درست داشتند به این سمت نگاه میکردند که من ایستادهبودم و عکس میگرفتم.
از پشت پرده بیرون آمدند و خیلی سریع یکی دو پله بالا رفتند و مقابل خانوادههای شهیدی ایستادند که از دیدن رهبرشان سر از پا نمیشناختند و با شوق و شور شعار میدادند.
رهبر را بارها در دیدارها دیدهبودم. عکسهای خیلی بهتری هم از عکاسهای حرفهای از ایشان دیدهبودم. اما دیدنشان از چشمی دوربین حس دیگری داشت. اینکه چندین سال تلاش کردهای با دوربینت قابهای زیبا ببندی، اما یکدفعه به خودت میآیی و میبینی تصویر رهبرت توی چشمی دوربین افتاده حس عجیبی دارد.
هم میخواستم دوربین را پایین بیاورم و بیواسطهی لنز، ایشان را ببینم و قربان صدقهشان بروم، هم میدانستم لحظات به سرعت سپری میشوند و هر لحظه که دوربین را کنار ببرم، قابی را از دست میدهم که شاید دیگر تکرار نشود. با چشمهایی که دیگر تار شده بودند، چیلیک چلیلیک عکس میانداختم و نمیخواستم یک لحظه را هم از دست بدهم. شاید از نظر عکاسها اصلا حرفهای نباشد که تو از یک سوژه در یک حالت بارها عکس بیندازی، اما من که عکاس حرفهای نبودم.
گفتهبودند یک تیم از نویسندگان معرفی کنید برای دیدار خانواده شهدا با رهبر و نویسندهای هم معرفی کنید که بتواند با دوربین سادهی غیرحرفهای عکس بیندازد و بعدا با آن عکسها روایت بنویسد. گفتهبودم خودم میتوانم عکاسی کنم و روایت بنویسم، اما از خدا پنهان نیست، از شما چه پنهان، آن دیدار را فقط به شوق عکس گرفتن از رهبر رفته بودم و بقیه قابها و حتی روایتها، همه بهانه بودند. بین عکسهایی که از مهمانهای دیدار میانداختم، دنبال بهترین قابها از رهبر میگشتم. هر از گاهی حسرت میخوردم که اگر لنز قویتری داشتم، میتوانستم عکسهای بهتری بگیرم.
بار بعد که قسمت شد با دوربین بروم، چند ماه پیش بود. دیدار خانوادهی شهدای جنگ دوازده روزه با رهبر. شرایط طوری بود که مطمئن نبودیم ایشان در جلسه حاضر شوند. منبری که مقابل جمعیت گذاشته بودند نشان میداد سخنران دیگری قرار است صحبت کند. همه در بهتی سنگین دنبال نشانههایی از حضور ایشان میگشتند تا زمانی که صندلی آوردند و کنار دیوار گذاشتند. چشمها برق زد و قلبها گرم شد که حتما ایشان میآیند.
عکسهایی از جلو گرفتم. از خانوادهی شهدا و بچههایی که آمده بودند و ردیف جلو نشسته بودند. کمی گذشت و یکی از محافظها گفت بروم پشت ستون اول و از آنجا عکس بگیرم. چارهای نبود. دلم به لنز هفتاد دویست خوش بود که اگر رهبر بیاید، از پشت ستون اول هم میتواند زوم کند.
دقایقی بعد رهبر آمدند و باز اشک چشم بود و شعارهایی که از عمق جان سرمیدادند. فاصلهام زیاد بود. دوربین را بالا نگه داشتم و تند تند عکس گرفتم که همهی آنها تار شدند. حضرت آقا روی صندلی نشستند. چند قاری به ترتیب قرآن خواندند. از قابهایی که میبستم راضی نبودم. فاصلهی زیاد و زاویهای که ایستاده بودم مناسب نبود. امکان جابجایی و جلو رفتن هم نداشتم. تمام قدرت زوم لنز را به کار گرفتم تا عکسهای بهتری بگیرم. حضرت آقا برای شهدای جنگ قرآن میخواندند.
بعد از آن، تأکید کردند که انشاءالله قدمهای بلندتری برخواهیم داشت و به کوری چشم دشمنان، ایران را به اوج ترقّی و افتخار خواهیم رساند.
این عکس را دوست داشتم. رهبر این سو ایستاده بودند و آن سمت قاب، پرچم ایران بود.
وقتی در دفتر رسانه، پشت کامپیوتر نشستم میدانستم برای انتخاب عکسها محدودیت دارم. گفته بودند سیچهل عکسی که میخواهی برایشان روایت بنویسی انتخاب کن. کار خیلی سختی بود. بیشتر از هزار عکس گرفته بودم. اگر به خودم بود دوست داشتم بیشتر عکسهایی که انتخاب میکردم از رهبر باشد، اما نمیشد.
مجبور بودم عکسهایی از مهمانهای دیدار انتخاب کنم تا بتوانم دربارهشان روایت بنویسیم. قابها را اصلاح میکردم. در عکسهایی که حضرت آقا بهتر ثبت شده بودند، محافظهایی را که در قاب بودند حذف میکردم تا مشکلی بابت تحویل گرفتن عکسها پیش نیاید.
حالا که حضرت آقا شهید شدهاند، وقت و بیوقت میروم سراغ فایلی که روی گوشیام از عکسهای دیدار دارم. آنها را باز میکنم و زل میزنم به صفحهی گوشی.
این عکس را از همه بیشتر دوست دارم. ایشان در حال خواندن قرآن برای شهدای جنگ دوازده روزه بودند. در آن لحظات کسی چه میدانست آقای ما جزو اولین شهدای جنگ بعدی خواهند بود. کسی چه میدانست رهبر ما برخلاف تمام رهبران دنیا که در شرایط تهدید به جنگ، پناهگاه مخفی میشوند، در حالیکه مخالفان بارها و بارها گفتهبودند ایشان در پناهگاه به سر میبرد یا از کشور خارج شدهاست، در همان محل همیشگی بیت، به شهادت میرسد.
هر چقدر بخواهم حماسی بنویسم باز وقتی یادم میافتد دیگر نمیتوانم به بهانهی نوشتن روایت، با آن لنز سنگین هفتاد دویست روی صورت مهربان رهبر فوکوس کنم و عکس بگیرم، قلبم درد میگیرد.
من عکاس بیت نبودم. چند باری برای نوشتن روایت، توانستم از دیدارها عکاسی کنم. اما میتوانم تصور کنم عکاسهای بیت این روزها چه حس و حالی دارند. عکاسها با عکسهایی که میاندازند زندگی میکنند.
عکسها میشود بخشی از زندگیشان. اینکه سوژهات را از چشمی دوربین ببینی، اینکه سرعت شاتر و کلوین و دیافراگم را جوری تنظیم کنی تا بهترین نور و رنگ را داشته باشی، اینکه بتوانی لبخند زیبای رهبر را به همان زیبایی ثبت کنی، اینکه بتوانی چهرهی نورانیاش را همانطور که مقابل چشمانت میبینی، درست و دقیق به تصویر بکشی، بعد وقتی بگویند رهبرت زبان روزه به شهادت رسیده، یک جور دیگر جگرت میسوزد.
هر بار که یک عکس را نگاه میکنی، انگار جلوی چشمهایت جان میگیرد. قبل و بعدش در خاطرت زنده میشود. بعد صفحهی گوشی را تار میبینی. صدای رهبر در گوشت میپیچد. لبخندهایش، حتی آن جدیت پدرانه اش، حتی اندوه همراه با صلابتش وقتی برای شهدا قرآن میخواند بارها و بارها مقابل دیدگانت رژه میرود. اینجور وقتهاست که گوشی را میاندازی کنار و هایهای گریه میکنی.
این عکس را بیشتر از همه دوست دارم. همان زاویه است، اما نزدیکتر. من دور ایستادهبودم. چه خوب که لنز هفتاد دویست دوربین از عهدهاش برآمد و هر کسی عکس را دید گفت چقدر نزدیک بودی. دوری و نزدیکیاش مهم نبود. اینکه بین هر چند عکس که از مهمانهای دیدار میگرفتم دوباره دوربین را میچرخاندم روی چهرهی پرصلابتش و دوباره جان میگرفتم، همین برایم بس بود.
تازه بعد از این دیدار، برای عکاسی از خسوف شهریور به خودم جرأت دادم با لنزهای قویتر عکاسی کنم تا وقتی برای دیدارهای بعدی میروم، دستم برای کار کردن با لنز صد چهارصد نلرزد.
صورت آقاجانم در این عکس، انگار ماهِ تمام است در آسمان شب؛ و همچنان همین است. دشمن کودککش، رهبر ما را روز اول جنگ به شهادت رساند؛ و خوش خیالانه فکر میکرد با این اتفاق به اهدافش میرسد و البته حق داشت نفهمد، چون با هیچ منطقی جور در نمیآید که «بکشید ما را، ملت ما بیدارتر میشود.» یعنی چه!
ماهِ تمامِ من، با خونش تمام این روزها و شبهای ایران عزیز ما را روشن کردهاست و دشمن هنوز نمیداند «خون شهید، زنده میکند.»
منبع: فارس
فدای اقتدار و مظلومیتت
ذریه حضرت زهرا کجایی ؟! قرار بود ما فدایت شویم اما شما فدای ما شدین 😭😭😭😭😭😭😭