سایر زبان ها

صفحه نخست

سیاسی

بین‌الملل

ورزشی

اجتماعی

اقتصادی

فرهنگی هنری

علمی پزشکی

فیلم و صوت

عکس

استان‌ها

شهروند خبرنگار

وب‌گردی

سایر بخش‌ها

پرچم، تنها سقف پابرجا بر ویرانه‌های غیرت

در ویرانه‌هایی که موشک‌های دشمن سقف را فرو ریختند، مردی با پرچم ایستاد تا ثابت کند این بیرق، تنها سقفِ پابرجا بر ویرانه‌های غیرت است.

باشگاه خبرنگاران جوان - غبار غلیظی که آسمان شهر را گرفته بود، رنگ خورشید را به سرخی خونین تغییر داده بود. بوی گوگرد و سوختگی، در هر نفسی که فرو می‌رفت، حکم فرما بود. در میان ویرانه‌هایی که روزگاری محل زندگی و شادی بود، سکوتی سنگین و وحشتناک سایه افکنده بود؛ سکوتی که گاهی با صدای زوزه‌ موشک‌های دورتر و لرزش خفیف زمین می‌شکست.

در انتهای کوچه‌ای که اکنون نامش در میان خاک و گچ مدفون شده بود، ایوانی نیمه‌تخریب شده باقی مانده بود. ستون‌های سیمانی آن ترک‌های عمیقی خورده بودند، انگار که رگ‌هایش از درد پاره شده باشند.

مردی ریزنقش اما استوار، در میان آن ایوان ایستاده بود. لباس‌هایش خاک‌آلود بود و یقه‌ پیراهنش پاره، اما چشمانش، آن دو چشم شرقی، به افق خیره شده بودند؛ نه افقِ امید، بلکه افقِ غم و غربت.

در دست راست او، پرچمی سه‌رنگ بود. پرچمی که لبه‌هایش زخمی شده و از شدت باد و گرد و غبار رنگ باخته بود، اما همچنان با افتخار در اهتزاز بود. او آن را محکم در مشتش فشرده بود، گویی که تنها مانده‌ حیات و هویت او همین تکه پارچه است.

خانه‌ پشت سرش یا آنچه از آن باقی مانده بود، چیزی جز تلی از آجر و آهن و خاک نبود. سقف خانه کاملاً فروریخته بود و تیرهای سقف مثل استخوان‌های شکسته‌ یک غول، به هر سو افتاده بودند. مرد به یاد می‌آورد که همین دیروز، اینجا اتاق پسرش بود. پوسترهایی که روی دیوار بود، حالا زیر خاک مدفون شده بودند.

کتاب‌های درسی، اسباب‌بازی‌های کوچک و عکس‌های خانوادگی، همه و همه در یک چشم‌برهم‌زدن، قربانی وحشی‌گری کسانی شدند که از هزاران کیلومترتر، دکمه‌های قرمز را فشار دادند.

بمب‌ها و موشک‌هایی که با نام‌های فریبنده آزادی بر آن‌ها نقش بسته بود، از سوی آمریکا و رژیم صهیونیستی روانه‌ آسمان ایران شده بودند تا روی سرهای بی‌گناه فرود بیایند.

مرد نگاهی به پرچم انداخت. رنگ سبز آن، یادآور باغ‌های سرسبز و زندگی بود؛ رنگ سفیدش، نماد صلح و پاکی و رنگ قرمزش، خون هزاران شهیدی بود که در طول تاریخ برای این خاک نثار شده بود.

او با خود زمزمه می‌کرد: «شاید فکر کنید با تخریب آجر و سیمان، ما را نابود می‌کنید. شاید گمان کنید با ریختن موشک بر سر زنان و کودکان، اراده‌ ما را می‌شکنید.»

باد شدیدی وزید و پرچم در هوا پیچید. مرد ایستادگی کرد. او نمی‌توانست خانه‌اش را بازسازی کند، شاید حتی نمی‌توانست فردا نانی در سفره‌اش بگذارد، اما چیزی را داشت که دشمن هرگز نمی‌توانست از او بگیرد؛ ایمان و غیرت.

او می‌دانست که این ویرانه‌ها، داستان مظلومیت ملت اوست. دشمن که در پناهگاه‌های امن خود نشسته بود، نمی‌فهمید که «خانه» تنها دیوار و سقف نیست؛ خانه، قلبی است که برای وطن می‌تپد.

در چند کوچه آن‌طرف‌تر، صحنه‌ای دلخراش‌تر جریان داشت. خانه‌ای که زمانی نماد عشق و همبستگی بود، اکنون به قبرستانی برای آرزوها تبدیل شده بود. دیوارهای اتاق نشیمن فرو ریخته بودند و نور خورشید مستقیماً بر خرابه‌ها می‌تابید. در میان این همه ویرانی، دو نفر ایستاده بودند: یک مرد و یک زن.

آن‌ها در وسط خانه‌ ویران‌شده‌شان ایستاده بودند، جایی که روزی مبل‌های‌شان قرار داشت و شام‌های‌شان را صرف می‌کردند. حالا تنها چیزی که زیر پای‌شان بود، تکه‌های گچ و شکستگی‌های ظروف چینی بود. زنی با چادر مشکی که چهره‌اش از غبار و اشک‌های خشکیده خاکستری شده بود، دستش را در دست همسرش فشرده بود. لباس‌های‌شان پاره بود و زخم‌های سطحی بر دست و صورت‌شان خودنمایی می‌کرد، اما هیچ‌کدام دردی را حس نمی‌کردند؛ دردی بزرگتر از همه‌ این زخم‌ها، قلب‌شان را می‌فشرد.

مرد نگاهی به اطراف کرد. سقف خانه‌شان را یک موشک هدف قرار داده بود؛ موشکی که احتمالاً ساخته‌ کارخانه‌های اسلحه‌سازی آمریکا و با پول‌های عربی یا حمایت‌های رژیم صهیونیستی اسرائیل به اینجا رسیده بود. صدای انفجار هنوز در گوش‌شان طنین‌انداز بود. لحظه‌ای که دنیا زیر پای‌شان لرزید و همه چیز سیاه شد.

زن با صدایی لرزان و خفه گفت: «حالا کجا برویم؟»، مرد سکوت کرد. او جوابی نداشت. خانه‌شان، تمام دارایی‌شان، خاطرات سال‌های زندگی مشترک‌شان، همه در این چند ثانیه نابود شده بود. اما او دست همسرش را محکم‌تر گرفت و به چشمانش نگاه کرد. در آن نگاه، نه یأس، بلکه نوعی خشم مقدس و ایستادگی بود.

مرد گفت: «ایران خانه‌ ماست. این دیوارها خراب شد، اما زمین زیر پای‌مان هنوز برای ماست. آن‌ها فکر کردند با کشتن مان می‌توانند ما را از بین ببرند. آن‌ها نمی‌دانند که ما با خاک این سرزمین گره خورده‌ایم.»

زن سرش را به دیوار تکیه داد و اشکی از گوشه‌ چشمش جاری شد. اشکی برای کودکانی که در این حملات در جای دیگر کشته شده بودند، برای مادرانی که فرزندان‌شان را گم کرده بودند، برای مردمی که تنها جرم‌شان این بود که ایرانی بودند و مسلمان و حامی مقاومت.

آمریکا و اسرائیل، با تمام قدرت نظامی و تبلیغاتی‌شان، تصور می‌کردند که می‌توانند ملت ایران را به زانو درآورند. آن‌ها تصاویر ویرانه‌ها را می‌دیدند و به خود می‌بالیدند. اما آن‌ها چیزی را نمی‌دیدند؛ آن‌ها قلب‌های تپنده‌ مردی را که در ایوان خانه‌اش با پرچم ایستاده بود، نمی‌دیدند.

آن‌ها دست‌های درهم‌فشرده‌ زن و مردی را که در میان خرابه‌های خانه‌شان به یکدیگر تکیه کرده بودند، نمی‌دیدند. این ویرانه‌ها، شاهدی بر جنایت‌های آن‌هاست. هر تکه آجر، هر قطره خاک، هر پارچه‌ی سوخته، فریاد می‌زند و ظلم استکبار را رسوا می‌کند. اما در دل همین ویرانه‌ها، روحی تازه دمیده می‌شود. روحی که از دل خاک برمی‌خیزد و قوی‌تر از قبل می‌شود. مرد در ایوان، پرچم را بالاتر برد. او می‌دانست که دشمن هراسان است. هراسان از مردمی که با وجود تمام سختی‌ها، تسلیم نمی‌شوند.

دشمن می‌داند که موشک‌هایش می‌توانند بدن‌ها را بکشند، اما نمی‌توانند ایمان را از بین ببرند. آن‌ها خانه‌ها را ویران می‌کنند تا ما بی‌پناه شویم، اما نمی‌دانند که ما پناهگاه‌مان در دل خاک و تاریخ‌مان است و خدای‌مان حامی ماست.

زن و مرد در میان خرابه‌ها، آرام آرام به سمت بیرون حرکت کردند. آن‌ها باید به کمک همسایگان‌شان می‌رفتند، باید کاری می‌کردند. غم وجودشان را فرا گرفته بود، اما ناامیدی راه را بر آن‌ها بسته نبود. آن‌ها فرزندان کسانی بودند که در هشت سال دفاع مقدس، با دست خالی در برابر دنیا ایستادند و پیروز شدند.حالا نیز نسل جدید، با قلبی پر از عشق به وطن، آماده‌ی بازسازی است.

بازسازی نه تنها دیوارها، بلکه بازسازی روحیه و مقاومت. دشمن باید بداند که تا آخرین نفر، تا آخرین نفس، ما اینجا خواهیم بود. ما روی خاک‌مان می‌مانیم، زیر آسمان‌مان می‌مانیم و پرچممان را همیشه بالای سر نگه می‌داریم.

غروب نزدیک می‌شد و هوا سردتر می‌گشت. مرد در ایوان هنوز حرکت نکرده بود. او مثل مجسمه‌ای فولادین، سینه‌ سپر کرده بود. پرچم در دستش، تنها رنگ زنده در این دنیای خاکستری بود. او به ستون‌های شکسته‌ی خانه نگاه کرد و لبخندی تلخ اما پرمعنا بر لبانش نشست. این خانه رفت، اما خانه‌های بسیاری دیگر با دستان همین مردان و زنان ساخته خواهد شد. موشک‌های دشمن شاید سقف‌ها را خراب کند، اما نمی‌تواند آسمان ایران را از ما بگیرد.

این قصه‌ تلخ ماست، قصه‌ مظلومیت و ایستادگی. قصه‌ مردمی که خانه‌های‌شان را با بمب‌های آمریکایی و اسرائیلی از دست می‌دهند، اما آزادگی و غیرت خود را هرگز و این روایت تا ابد ادامه خواهد داشت؛ روایت خون و خاک، روایت پرچمی که هرگز فرود نمی‌آید.

منبع: مهر

تبادل نظر
آدرس ایمیل خود را با فرمت مناسب وارد نمایید.