باشگاه خبرنگاران جوان - شانهبهشانه بمباران و انفجارها در جنگی که گذشت، آدمها هم منفجر میشدند. ما از انفجار، زخمیشدن و مرگ حرف نمیزنیم؛ مشاوران و روانشناسان اعزام شده به محل بحران کاری میکردند حادثهدیده حرف بزند، فریاد بکشد، گریه کند؛ غم و خشم خود را بروز دهد اما در خودش فرونرود. سکوت و اشتیاق ناخودآگاه به آن زنگ خطر جدی آغاز بحران روح و روان بعد از حادثه است!
چقدر غبطه فیلمهای هالیوودی را خوردیم که وقتی برای کسی اتفاق هولناک میافتاد نیروهای روانشناسی، پلیس و امداد و نجات با هم اعزام میشدند. پتویی دور حادثهدیده میکشیدند و یک لیوان قهوه داغ دستش میدادند. خیلی میشنیدیم که میگفتند اینها کجای کار هستند و ما کجا؟ پی ماجرا را گرفتیم و باخبر شدیم که ای دل غافل! هم در جنگ تحمیلی ۱۲روزه هم جنگ تحمیلی رمضان، علاوه بر نیروهای امداد و نجات همان موقع اصابت، نیروهای روانشناس و مشاوره هم به محل انفجار و آوار اعزام میشدند.
بیشتر که کنکاو کردیم متوجه شدیم همان موقع که نقطه زنی های میدان و موجهای وعده صادق دل ما را قرص میکرد روانشناسان به داد خانوادههای مورد تهاجم دشمن قرار گرفته میرسیدند و بیصدا تابآوری جامعه را در این نبرد تحمیلی دشمن علیه ما بالا میبردند. همان روانشناسان که دستی روی علوم روانشناسی غربی کشیدند آن را آمیخته به تعالیم اسلامی و روحیه بومی ایران کردند. همانهایی که به خانواده جانبازان اعصاب و روان، زلزلهزدگان بم و کرمانشاه، سیلزدگان و ساکنان کورههای آجرپزی سالها چراغ خاموش سر میزدند و برخیهای ما بیخبر، حسرت روانشناسی به سبک هالیوود را میخوردیم!
امدادگران سلامت روح و روان
حاصل پرسوجو و تماس با نیروهای امدادی و روانشناسان اعزام شده در بحران، حاکی از این است که هنگام بحرانی مثل جنگ گاه افراد چنان شوکه میشوند که نه میتوانند قدمی بردارند یا کلمهای حرف بزنند. فقط به شکل عجیبی مقاومت میکنند که همان جا بمانند. مبهوت، ترسیده، خشمگین و فروپاشیده به تکههای آوار چنگ میزنند. بعضی دیگر آرام و قرار ندارند. به سمت آوار سست و ناایمن میدوند. کار را برای نیروهای امداد سخت میکنند. گاه دچار تنش و درگیری فیزیکی میشوند وقتی میبینند از حضورشان در محل آوار جلوگیری میشود. با وجود مخالفتها بارها به سمت آوار میدوند.میخواهند عزیزی را بیرون بکشند. دیدن هیچوپوچ شدن زندگی ای که یکعمر با تلاش در جنگ با فراز و نشیبهای زندگی و تورم ساختهاند یا زیر آوار ماندن لوازم یادگاری و عزیزشان آنقدر سخت و تلخ است که میخواهند هرطورشده کمی از آن زندگی را دوباره زنده کنند. این مداخله و مقاومت گاهی آنقدر قوی است که اگر کنترل و مهار نشود ممکن است خطرات جانی و روحی برای خودش و آسیب برای دیگران ایجاد کند. اینجاست که امدادگران «سلامت روح و روان»؛ روانشناسان و مشاوران به کمک میآیند.
این بود، کمکت ترامپ؟!
برای درک مصادیق بالا بد نیست از تجربیات واقعی و کف میدان یکی از روانشناسان خودجوش جهادی کمک بگیریم. میخواهد نامی از او برده نشود، میگوید: «به خانهای رفتیم که صاحبخانه با انقلاب زاویه داشت. یک ساعت تمام مشت میکوبید به قفسه سینه همسرش، فریاد میزد. فحاشی میکرد. گریه میکرد و سراسیمه پابرهنه میدوید. همه فکر میکردند حالش بد است. بد بود اما نه طوری که بقیه فکر میکردند. به نظرم این نشانههای بدی هم نبود اتفاقاً. به همسرش گفتم نترس بگذار خودش را خالی کند. آن خانم بعد از یک ساعت تقلا و بیتابی بالاخره بیحال شد. حالا نوبت من بود، جلو رفتم و کارم را شروع کردم.»
خانم روانشناس که خودش را موظف به دادن زکات تحصیلاتش در این مملکت میداند و تمام این سالها سعی کرده آنچه از روانشناسی غربی خوانده را در تلفیق با روانشناسی اسلامی و مردمشناسی ایرانی بومی کند، بقیه ماجرا را تعریف میکند: «وقتی اون خانم آرام شد یکمشت از خاک آوار را برداشت. ریخت روی زمین و گفت: «خاکبرسر آمریکا با این کمککردنش. بمب زد که خونه من بپکه!» ما وارد فاز سیاسی نمیشویم اصلاً. کاری با تفکر و دیدگاه آسیبدیده نداریم. خدمات ما باید برای همه یکی باشد. چه موافق چه مخالف. ولی همینقدر به شما بگویم که آن خانم با حقیقت زندگی روبرو شد. شاید بپرسید از کجا معلوم؟ حقیقت هیچ جا بهاندازه بحران خودش را نشان نمیدهد.»
لحظه حساس روانشناس!
یکی از هتلهای پنجستاره تهران هم این روزها به طور میانگین در نوبتهای پذیرش، میزبان اسکان حدود پانصد نفر از جنگزدگان است. شنیدهایم در این هتل، روانشناسان و مشاوران هم حاضر هستند تا خدمات لازم را به خانوادههایی که در حال گذر از مراحل بحران هستند، ارائه دهند. میپرسیم کار تیمهای روانشناسی قبل از آتشبس راحتتر بود یا حالا؟ پاسخ جالب است: در اعزام همزمان با انفجار، تمام تلاش ما عبور سالم و موفق افراد از بحران است. وقتی در هتل مستقر میشوند، ابتدا یک برگه را با مشارکت خودشان پر میکنیم تا اطلاعات شخصی و روانشناختی حداقلی برای ارائه خدمت کسب کنیم. برای مثال بدانیم فرد قبل از جنگ چه بحرانهایی در زندگی داشته، داروی خاصی مصرف میکند موقع انفجار کجا بوده چه میکرده و بهطورکلی چه شرایط، خواسته و نیازهایی دارد؟
یکی از روانشناسان میگوید: «گاه تحتتأثیر خاصیت ذاتی بحران، افراد شکننده میشوند و کمتر اعتماد میکنند. حتی برخی بهطعنه میگویند: این اطلاعات را برای چی و کجا می خواین؟ قراره به جایی داده بشه؟ کی شما رو فرستاده...» واکنش روانشناس در این لحظه تعیینکننده است. اگر جبهه بگیرد، ناراحت شود یا با تردید رفتار کند همه پلهای درمان خراب میشود. خوشرویی توأم با اقناع و جلب مشارکت، زمینه مناسب بهبود را ایجاد میکند.
ارتباط درست نه صمیمیت!
عقربه ساعت حوالی هشت شب میچرخد. یکی از روانشناسان چنددقیقهای است ازراهرسیده و در سالن انتظار هتل مستقر شده. خانم جوانی که جنگزده و ظاهراً اکنون خودش از کمکمربی های سوزندوزی شده است، جلو میآید. خوشروست. وقتی متوجه میشود خبرنگاریم بر خلاف بقیه که مایل هستند حریمشان حفظ شود و جلساتشان خصوصی باشد، مخالفتی با حضورمان نمیکند. سربسته و دقیق از روانشناس میخواهد زوج درمانگر جدید به آنها معرفی کند. ظاهراً با فرد قبلی نتوانستهاند، ارتباط برقرار کنند. روانشناس به شوخی میگوید: «میخواهی خودم مشاوره بدهم؟» بعد انگار هر دو از چیزی خبر دارند، میخندند. دختر جوان به سیر و دایره تأثیر جلسات مشاوره یا تراپی آشناست و میگوید: «تو که عزیز من هستی اما چون با هم دوست و صمیمی شدیم، نمیشود در نقش مشاور کمک بگیرم ازت.» روانشناس هم با تکاندادن سر، تأیید میکند. این آگاهی نکته مهمی است. اغلب همه غیر آن فکر میکنند. گمان میکنند هرچه با مشاورشان صمیمیتر باشند نتیجه بهتری میگیرند! درحالیکه اینطور نیست. ارتباطها دقیق، گرم اما با رعایت حریم است تا عاطفه بر سیر درمان غلبه نکند.
اضطراب در لباس فراموشی و خوش زبانی!
سه بانوی میانسال از کنارمان عبور میکنند. یکی به آن یکی میگوید: «نوهام رو که دیدی! از دیوار راستبالا میره. از درس فراریه. مشاور میگفت، اتفاقاً باهوشه. فقط مشکل تمرکز داره. خواستی تو هم برو پیششون.» «محمد گودرزی»، روانشناس شهرداری یکی از مناطق تهران، مشغول صحبتکردن با خانمی سالمند است. خانمی که از موقع حضورمان در هتل، متوجه رگههایی از فراموشی در او شدهایم. بارها یک مسیر را میپرسید و دوباره فراموش میکرد. همچنین موقع مکالمه با بقیه از جمله صحبت با گودرزی بعضی جملات، احادیث و کلمات را مدام تکرار میکرد.
صحبت با روانشناس از همینجا شروع میشود. او میگوید: «این خانم به دلیل شوک انفجار و تخریب منزل دچار مشکلاتی شده است. خیلیها ازآنجاکه بانویی دنیادیده و خوشصحبت است فکر میکنند احوالش به فراخور سن و سالش عادی باشد. من به او گفتهام هر روز عصر اینجا هستم. یک ساعت کامل به حرفهایش گوش و تأییدش میکنم. میخواهم دوباره بیاید و حرف بزند. این شیوه نتیجه داده. فراموشی و تکرارش کمتر شده. او دچار اضطراب پنهان بود. سعی کردم، این ترس از حالت پنهان به لایههای بیرونی راه پیدا کند. حالا درباره روز حادثه، احساس بد و تجربه سختی که گذرانده هم حرف میزند؛ این اتفاق خوبی است.»
اینجا یادگیری دو طرفه است
از گودرزی میپرسیم تابآوری جامعه نسبت بهشدت حملات دشمن، سختی این روزها و تورم چقدر است؟ به عبارت سادهتر وقتی خانوادههای جنگزده یا عموم مردم به آنها مراجعه میکنند یا آنها به سراغشان میروند سلامت روح و روانشان در چه وضع است؟ پاسخش میدهد: «برآورد اولیه ما و همکاران در مراجعه به هتل و حضورمان در درمانگاه این است که تابآوری مردم تقویت شده. از جنگ ۱۲ روزه به بعد در قالب خدمات رایگان سلامتمحور اجتماعی تابآوری مردم تقویت شد. یک نکته جالب دیگر؛ درست است که شاید در جامعه چنددستگیهایی به نظر میآمد اما تجربه ما وحدت و قدرت مردمی را نشان میداد. با دلیل به شما ثابت میکنم، ارجاع میدهم به پویش جان فدا. آمار پویش صرفاً یک عدد نیست. نمایشگر حیات سلامت روان، تابآوری و وحدت اجتماعی است. مردم برای مردم و مردم برای کشور پایکار هستند. انرژی مردم، بحران را مدیریت میکند.» این روانشناس میگوید که دایره بهبود و تأثیر یکطرفه نیست. او به مراجعان کمک میکند اما لابهلای حرف همان فردی که برای مشاوره میآید، نکات کاربردی برای زندگی، تجربههای ارزشمند و توانمندیهای پنهان وجود دارد که او درس میگیرد.
سناریوی تنگه هرمز و سلامت روان...
بخش دوم پاسخ روانشناس غافلگیر کننده است. او از تأثیر صلابت و نبوغ میدان در افزایش تابآوری مردم، بیدار کردن وحدت و اثربخش کردن مردم می گوید: «باید دست مغز متفکری که سناریوی مدیریت ایران بر تنگه هرمز را اعمال کرد، بوسید. این موضوع روحیه مبارزه و استکبارستیزی را تقویت کرد. از طرفی عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد. مردم ایران ۴۷ سال تحریمها، فشارهای بینالمللی و تورم را تحمل کرد اما در لایههای زیرین وجودی هر ایرانی روحیه دشمنستیزی، مقاومت، وحدت و آمادگی برای غلبه بر بحران و تهدیدها حفظ شد.» گودرزی برای صحبتهایش سند و به قول خودش ارجاع به «عامل آشکارساز» می آورد: «جنگ تحمیلی برای ایران یک موهبت و یک عامل آشکارساز بود. این جنگ نمایش داد که باور عموم مردم به حفظ کشور، داشتن توانمندی و دانش هستهای چیست؟ رهبری و پرچم ایران چقدر عزیز است؟ اگر پایش بیفتد مردم برای حفظ کشورشان چه میکنند؟ جنگ اینها را نشان داد به نظر من.»
روانشناسی از زلزله بم تا امروز!
گودرزی خوشحال است که این روزها اینجاست. به قول خودش اساتید کهنه کار و با تجربه را هیچ کجا مثل این میدان کار جهادی نمیتوانست، پیدا کند: «اینجا استادانی هستند که از زلزله بم حتی قبلتر از آن با ارائه مشاوره به خانواده شهدای مفقود الاثر و جانبازان اعصاب و روان هشت سال جنگ تحمیلی علیه ایران، کار میدانی و جهادی میکنند. در زلزله کرمانشاه و سیلها یا اردوهای جهادی به مناطق کمبرخوردار، مرزی و جاهایی مثل کورههای آجرپزی و خانواده افراد مبتلا به اعتیاد مشاوره و راهکار ارائه دادند.»
گودرزی از مهمترین ابزاری که روانشناسان در بحران جنگ و به طور کلی استفاده میکنند، میگوید: «شنونده فعال و با حوصله بودن همچنین گفتگو مهمترین ابزار ماست. افراد را به سه دسته تقسیم و شناسایی میکنیم دارای ریسک بالا، نیازمند خدمات میان مدت و کوتاه مدت. اگر فرد قبل از بحران تحت درمان بوده با کمک پزشکان متخصص اساتید، داروها و شیوه درمان را بروزرسانی میکنیم. در دو گروه دیگر سعی میکنیم فضای همدلی ایجاد، هیجان و اضطرابها را شناسایی، مدیریت و درمان کنیم. وقتی کسی به چرخه تکرار خاطرات گذشته افتاده این یعنی اضطراب پنهان دارد. میگذاریم حرف بزند. گوش میکنیم و...»
لباس تنم هم قرضی است!
کسی که حس مثبتی به خودش نداشته باشد، میتواند به دیگران کمک کند؟ با «حدیث غفاری»، روانشناس صحبت میکنیم. بانویی ۳۹ ساله که وقتی از او نامش را میپرسیم با تنفسی عمیق، کش دادن حرف «ث» نام کوچکش و لبخندی که روی لب دارد به ما میفهماند که عاشقانه نامش به عبارت بهتر؛ هویت و شغلش را دوست دارد. حال خانوادههای سوگوار و بقیه که خانهشان را از دست دادهاند، اینطور روایت میکند: «در جلسه اول معمولاً دچار ابهام شدیدند. انگار در فضایی گنگ و مه آلود، زندگی میکنند. بارها میان حرفهایشان میگویند: چرا زندگی من اینجوری شد؟ تا کی باید هتل بمونم؟ با این شرایط آخه چطوری دوباره خونه و زندگی را از صفر بسازم؟ و این کاملاً طبیعی است. آدم یک ده هزار تومانی گم میکند تا مدتی دنبالش میگردد چه برسد به تمام زندگی با عزیزش!»
غفاری مثال میزند: «یک آقای جنگ زده پر از حیرت و ابهام گوشه آستین پیراهنش را میکشید و می گفت: من یک خانه ۴ طبقه داشتم. خودم هم در حد توان به بقیه کمک میکردم حالا حتی لباس تنم عاریه(قرضی) است! شصت سال خرد، خرد آن زندگی را جمع کردم حالا رسیدهام به نقطه سرخط! باز هم روحیه دادن و کمک کردن به چنین افرادی به مراتب با خانوادهای که عزیز از دست داده، فرق دارد. مال و اموال کم یا زیاد بر میگردد اما مشاوره دادن به کسی که نقص عضو یا داغدار شده پیچیده، سختتر و پر از ظرافت است.»
خطر روانشناسی زرد بیشتر از جنگ!
روند بهبود اولیه سلامت روح و روان به گفته بانوی مشاور یک ماه است: «کار صرفاً با جملات انگیزشی و یک یا دو جلسه روانشناسی زرد پیش نمی رود. شاید در وهله اول فرد روحیه و انگیزه بگیرد اما خیلی زود در مواجهه با واقعیت و سختی های زندگی به شکنندگی می رسد. کاری که روانشناسی زرد می کند! دست کم یک دوره یک ماهه و کاملا رایگان در کنار این خانواده ها هستیم. صحبت، تمرین، راهگشایی و حمایت می کنیم تا فرد کمی خودش را بازیابی و بعد از این مدت به راه حل ها هم فکر کند.» غفاری تأکید می کند که آسیب همدلی به سبک روانشناسی زرد از بحران و جنگ هم بدتر است: «مثلاً اینکه به فرد بگویی چیزی نشده، تو خیلی قوی هستی، می فهمم چی میگی، وعده کمک دادن و در جا زدن یا اینکه تو نباید گریه کنی، اتفاقیه که افتاده باید باهاش کنار بیایی، ضعیف نباش نشون بده که تو قوی تری و... همه اینها آسیب زننده است. عبور امن و سالم از بحران شرایط و مراحلی دارد که باید در نظر گرفت و طی کرد. شتاب در درمان، حرف های شعاری، دادن وعده های الکی و ... آسیب جدی می زنند. فرد در جنگ و بحران یکبار آسیب می بیند با این شیوه ها دو یا چند بار و به مراتب بیشتر!»
عبور از افسردگی و تولد دوباره!
از غفاری می خواهیم مراحل عبور امن از بحران و بازیابی سلامت روان را توضیح دهد: « مرحله اول، «انکار» یا به اصطلاح شناخته شده تر، «شوک» است. روانشناس باید صبور و دقیق گوش کند. مرحله دوم «خشم است. فرد مدام می گوید: آخه چرا من؟ مگه من چیکار کرده بودم و... بعضی حتی بد برخورد می کنند. پرخاشگری شدید و حتی شاید جبهه گیری قوی داشته باشند با کنایه و تلخ حرف بزنند. نوعی دلگیری از همه. مرحله بعد «چانه زنی» است. فرد معمولاً نذر می کند. قول هایی به خودش و خدا می دهد. این مرحله نزدیک ترین مرحله به افسردگی و حساس است!»
ماجرا جالب می شود، از روانشناس جوان می خواهیم واضح تر توضیح دهد: «مثلاً وقتی می بیند خانه و زندگی اش خیلی سریع آماده نمی شود، عزیزش یا عضوی از بدنش که از دست داده بر نمی گردد، دچار ناکامی و یأس می شود. این مهمترین مرحله همراهی و همدلی است. فرد نباید تنها و منزوی شود؛ راهکارهایی برای خودش و اطرافیان داریم.» افرادی که از مرحله سوم بحران به سلامت عبور می کنند به مرحله چهارم می رسند که نقطه امیدوارکننده ای است: «این مرحله «پذیرش» نام دارد. فرد طی دوماه دست کم به هفتاد الی هشتاد درصد عملکرد مطلوب خود در زندگی بر می گردد. شاید حتی فقدان و مشکل حل نشده باشد اما او یاد گرفته چطور کنار بیاید، راه حل پیدا و این دوره را طی کند.»
رشد پس از بحران...
بحران سخت و تلخ است اما برای کسانی که به سلامت و امن از آن عبور می کنند، پله رشد و پیشرفت هم می شود. اگر فرد به اندازه کافی رشد و پیشرفت کند و در برابر جنگ و بحران روحیه جنگنده داشته باشد، اتفاقات خوبی در انتظارش است. غفاری توضیح می دهد: «واکنش، روند و مدت بهبود افراد به شدت حادثه ارتباط مستقیم دارد. درمان کسی که آسیب مالی دیده با فرد سوگوار متفاوت است. اینجا خانواده هایی داشتیم که حتی آسیب مالی ندیده بودند منطقه بمباران شده بود. مجبور شده بودند آب، برق و گاز منطقه را قطع کنند. آنها هم منتقل شده بودند اینجا. اما در کل همه این افراد جای رشد پس از بحران داشتند.»
از غفاری می خواهیم با مثال و مصداق صحبت کند: «یکی از اقدامات گروه درمانی است. افراد شروع به پختن، درست کردن، ابتکار، آموزش دادن، خلق چیزی یا حتی بازی گروهی می کنند. افراد در کار گروهی سعی می کنند موثر، مفید و کارآمد باشند. با هم هم ذات پنداری می کنند. چون همه از یک طیف و درگیر یک بحران بوده اند با هم معاشرت می کنند. این معاشرت نشانه ای عالی است یعنی فرد آماده حضور در زندگی اجتماعی و معمول شده است.»
وقتی خیابان، درمان می کند!
در میان صحبت های خانم روانشناس جوان یک جمله برق می زند. درباره اهمیت حضور مردم در خیابان همه جور وصف و تحسین شنیده بودیم اما اینکه یکی از شیوه های بهبود و سلامت روان باشد را نه! غفاری این موضوع را می گوید: «فارغ از هر سلیقه، نگاه و رویکرد سیاسی من به آنهایی که صدای انفجارها و تخریب های جنگ حالشان را بد کرده و هر صدایی این خاطره بد را برایشان تداعی می کند و از جا می پرند توصیه می کنم حتماً سری به این تجمع ها بزنند.حس همدلی و انرژی جمع خیلی اثر دارد. آنجا همه بدون چشمداشت و به رغم جنگ حالشان با هم خوب است و محبت می کنند. این جریان، جریان امید و روح زندگی است. همین سر نترس مردم حتی زیر موشک باران، شجاعت جمعی معجزه می کند. به طور کلی، عضوی از گروهی سالم بودن باعث آرامش و رشد می شود. حس مفید بودن و قدرت می دهد. من حتی در کلینیک به مراجعانی که پیش از جنگ هم به من مراجعه می کردند همین توصیه را می کنم.»
قهرمانی که خوابش نمی برد...
جلسات مشاوره یا به اصطلاح تراپی کارآمد یک طرفه و تک بعدی نیست. بانوی روانشناس با مرور خاطره ای این نکته مهم را می گوید: «آقایی بود که بعد از بمباران بیست دقیقه طول کشیده بود که خودش را از زیر آوار بیرون بکشد. بعد سه، چهار ساعت کنار آوار لوازم زندگی همسایه اش با همان بدن کوفته و خاکی ایستاده بود تا مبادا دزد یا کسی سوءاستفاده کند. بعد از آن حادثه شب ها تا سپیده سر نمی زد، خوابش نمی برد. همین که آفتاب بالا می آمد، می خوابید. این هم نوعی از واکنش به بحران است. سعی کردم او را متوجه قهرمان درونی اش کنم. اینکه خودش را نجات و نگهبانی خانه همسایه را داده است، نکته ای نبود که از آن غفلت کنم. ما هر روز اینجا با موارد متفاوت و آموزنده روبرو می شویم.»
دوباره تهران؛ دوباره بچه محل
معمولاً سعی شده اسکان در هتل، بر مبنای محله محوری باشد. اینجا در اقامت حدود یک ماهه، کمتر یا بیشتر افراد عضو گروه ها، با هم آشنا و حتی از فردی که مددجوی سلامت و روان بوده بنابه مهارت هایشان به مربی، فردی فعال و نیروی جهادی خودجوش تبدیل می شوند.طبیعی است که خداحافظی و جدایی از گروه و افراد همدرد آسان نباشد، روانشناسان برای این موضوع چه راهکاری دارند؟ غفاری پاسخ می دهد: «سعی شده با تشکیل گروه مجازی این ارتباط حفظ شود. وقتی خانواده ای می رود برایش مراسم خداحافظی می گیریم. همان طور که موقع ورود معارفه داریم. حتی ظاهراً قرار شده شهرداری و ارگان ها برنامه های حضوری و محله محور با حضور و استفاده از توانایی همین افراد داشته باشند.»
روانشناسها هم تراپی میشوند!
خانم روانشناس از صحنه های جالبی از پویایی، مقاوم و موثر بودن خانواده های جنگ زده می گوید که تماشایش حال هر مشاور و روانشناس را خوب و خستگی را از جانش بیرون می کند. غفاری می گوید: «بین مراجعانم در هتل نوعروسی بود که بمب خورده بود وسط جهیزیه نونوارش. خودش می گفت: «وقتی فامیل می خواستن بیان خونم بچه هاشون را نمی آوردن مبادا لک و خش بیفته به جهیزیه ام. حالا تمامش را بمب داغون کرده!» ما روانشناس ها هم طبیعتاً عاطفه داریم، ناراحت شدم. کمی بعد متوجه شدم یکی از خانم های سالمند از مسئولان هتل خواسته جایی در حیاط به او بدهند تا اضافه غذایش را به پرنده ها بدهد. موافقت کرده بودند. هر روز غذا خوردن پرنده ها را تماشا و با خدا مناجات می کند. حال خوش او را که تماشا می کنی، روحت جلا می گیرد. این هم اجر خداست ما هم گاهی با این صحنه ها تراپی می شویم.»
یک چرخه آرام و نجیب...
صحبت های روانشناسان جهادی آدم را به اینجا می رساند که روانشناسی غربی وقتی با فرهنگ ایرانی و تعالیم معنوی آمیخته و بومی شود، تأثیر بیشتری می گذارد. قهرمان ها گمنام نمی مانند. خیابان کار درمانی می کند. خلیج فارس، نیلگون مادری مایه تاب آوری و قدرت می شود. قدرت میدان و نقطه زنی هایش دل مردم را قرص می کند. حضور مردم ضامن قدرت میدان می شود و این چرخه نجیب در دل بحران ادامه دارد و معجزه می کند. همان طور که تیغ موشک هایمان می شکافد و می کوبد، دشمن را منزوی می کند، روانشناسان و مشاوران جهادی هم آرام، دور از نمایش و بی صدا خار دردهای بحران را از پا و دل جامعه بیرون می کشد. روانشناسی بومی شده ای که آسیب را به «رشد پس از بحران» تبدیل می کند.
منبع: فارس