سایر زبان ها

صفحه نخست

سیاسی

بین‌الملل

ورزشی

اجتماعی

اقتصادی

فرهنگی هنری

علمی پزشکی

فیلم و صوت

عکس

استان‌ها

شهروند خبرنگار

وب‌گردی

سایر بخش‌ها

دویست شب، یک چفیه

دویست شب فقط یک عدد نیست؛ دویست بار دیدنِ بزرگ‌شدنِ دختری است که هنوز برای گره چفیه‌اش جلوی آینه وقت می‌گذارد.

باشگاه خبرنگاران جوان - دویست شب فقط یک عدد نیست؛ دویست بار دیدنِ بزرگ‌شدنِ دختری است که هنوز برای گره‌ چفیه‌اش جلوی آینه وقت می‌گذارد، از صدای پدافند می‌ترسد، عکس خوب می‌خواهد و با این حال، در میدان دنبال بچه‌ای می‌گردد که تنها نمانده باشد.

 جلوی آینه ایستاده. چفیه‌اش را دور سرش می‌بندد، باز می‌کند، دوباره می‌بندد. یک طرفش را کمی می‌کشد پایین. بالا. می‌گویم: «باز شروع کردی؟» می‌گوید: «مامان، این‌طوری بهتره؟» نفسم را می‌دهم بیرون و با عصبانیت می‌گویم «چی بهتره؟» 

بی‌خیال می‌گوید «گره‌اش.» بعد خودش را در آینه برانداز می‌کند و می‌گوید «اره همین‌طوری بهتره.».

شب دویستم است. نمی‌دانم دقیقاً از کدام شب شروع کردیم به شمردن. شاید از همان شبی که فهمیدیم این تجمع‌ها قرار است ادامه داشته باشد. 

دویست شب، ست‌کردن مانتو و روسری، بستن چفیه، میدان، پرچم زدن، موکب، پخش چای، بازی با بچه‌ها، گذشتن از ایست بازرسی، برگشتن‌های دیروقت به خانه و حتی خستگی و درد بازو.

شبی که صبحش میدان شهدا را زده بودند، همه زنگ می‌زدند که نرویم. یکی می‌گفت: «امشب خطرناکه.» 

یکی می‌گفت: «سنا رو نبر.» من هم خودم واقعاً مردد بودم. سنا اما انگار اصلاً مسئله را این‌طور نمی‌دید.

گفتم: «سنا، امشب نریم؟» گفت: «چرا؟» گفتم: «چون میدون شهدا رو زدن.» چند ثانیه ساکت ماند. بعد گفت: «خب… پس بیشتر باید بریم.» نمی‌دانستم چه بگویم.

مادر بودن در چنین وقت‌هایی عجیب است. یک‌لحظه دلت می‌خواهد دست بچه‌ات را بگیری و ببری جایی که هیچ صدایی از آسمان نیاید. یک‌لحظه بعد، همان بچه دارد برای بیرون رفتن آماده می‌شود و تو نمی‌خواهی ترس را به او یاد بدهی.

آن شب که به میدان رسیدیم، هنوز بوی دود می‌آمد. بوی آهن سوخته و گردوخاک. مردم کم‌کم می‌رسیدند؛ خانواده‌ها، پیر و جوان‌. با بچه‌های قد و نیم‌قد. صدای حرف‌زدن مردم با صدای بلندگو قاطی ‌شده بود. ازیک‌طرف صدای شعار می‌آمد و از طرف دیگر، بچه‌ای گریه می‌کرد که بستنی‌اش افتاده بود روی زمین. میدان همین بود؛ آمیزه‌ای از جنگ و زندگی.

سنا خیلی زود جای خودش را در میدان پیدا کرده بود. انگار من همراه او می‌رفتم، نه او همراه من. در موکب چای می‌داد، برای پیرمردها صندلی پیدا می‌کرد و اگر بچه‌ای را تنها می‌دید، باهاش بازی می‌کرد. در یکی از موکب‌ها گوشه‌ای برای بچه‌ها درست کرده بودند؛ مدادرنگی بود و کاغذ و اسباب‌بازی. سنا دلش را همان‌جا جا گذاشت. هر شب چند نقاشی را جمع می‌کرد و به دیوار می‌چسباند. یک شب، دختربچه‌ای پرچمی کشیده بود که تقریباً به اندازهٔ خودش بود. سنا نقاشی را برداشت و گفت: «ببین مامان!» گفتم: «قشنگه.» گفت: «نه، ببین پرچمش چقدر بزرگه.» گفتم: «خب؟» گفت: «فکر کنم بچه‌ها چیزها رو بزرگ‌تر از ما می‌بینن.» بعد نقاشی را برد و به دیوار چسباند.

فکر می‌کنم خود سنا هم هنوز نمی‌داند این شب‌ها چه جایی در زندگی‌اش باز کرده‌اند. او هنوز پانزده‌ساله است. اگر فردا امتحان داشته باشد، غر می‌زند. اگر بگویم «گوشی رو بذار کنار»، جواب می‌دهد: «الان!» با دوست‌هایش دربارهٔ لباس و عکس و فیلم‌های ترند شده فضای مجازی حرف می‌زند.

بعضی شب‌ها وسط میدان گوشی‌اش را درمی‌آورد و می‌گوید: «ازم عکس بگیر.» غرولندی می‌کنم که توی این شلوغی چه جای عکس‌گرفتن و آن‌قدر باید عکس‌گرفتن را تکرار کنم تا بالاخره یکیش به دلش بنشیند. 

یک شب صدای پدافند بلند شد. دستش را گرفتم؛ محکم. گفت: «مامان، ولم نکن، ولی عادی باش. زشته جلوی این همه مردم.» خنده‌ام گرفت. گفتم: «من عادی‌ام!» گفت: «نه، دستت خیلی سفته.» 

چند دقیقه بعد صدا و نور انفجار از دور آمد. زمین لرزید. آدم‌ها برای چند ثانیه ساکت شدند. بعد دوباره مردم با مشت‌های گره‌کرده و گلوهای خراشیده از فریاد «الله‌اکبر» نفرتشان را از دشمن ابراز کردند.

همین چیزهاست که از این دویست شب برای من مانده. چهرهٔ پیرمردی که ماسک زده و روی صندلی نشسته و چای‌اش را با دو دست گرفته. مادری که بچهٔ خواب‌آلودش را روی شانه گذاشته. دختری که مدادرنگی دستش گرفته. پسری که پرچم را آن‌قدر بالا برده که دیگر خودش پشت آن دیده نمی‌شود و سنا که آخر شب از خستگی غش می‌کند.

وقتی می‌رسیم خانه هنوز کفش‌هایش را کامل درنیاورده شروع می‌کند به تعریف «بابا، امشب به خبرنگار از چفیه‌ام عکس گرفت.» 

پدرش می‌خندد و می‌گوید: «تو رفتی میدان یا رفتی مدل بشی؟» سنا می‌خندد: «هر دو.» من از دور نگاهشان می‌کنم و فکر می‌کنم شاید همین «هر دو» تمام قصهٔ دخترم باشد. هم نوجوان است، هم شاهد. هم می‌خندد، هم می‌ترسد. هم دلش می‌خواهد تیپش قشنگ باشد، هم می‌نشیند روی زمین و با جان‌ودل بچه‌ها را سرگرم می‌کند.

یک شب در راه برگشت به او گفتم: «می‌دونی به چی فکر می‌کنم؟» جوری نگاهم کرد که «چی؟» گفتم: «به مامان‌بزرگت.» گفت: «چرا؟» گفتم: «اون هم یک روزهایی زیر آسمون جنگ زندگی کرده. من هم همین‌طور و حالا نوبت توعه.» سرش را تکیه داد به پنجره و زل زد به آسمان.

دویست شب گذشته است. دویست شب که هر کدامشان چیزی به سنا اضافه کرده‌اند. یک دوست. یک خاطره. یک تجربه و شاید یک سؤال تازه.

دویست شب فقط یک عدد نیست؛ دویست بار دیدنِ بزرگ‌شدنِ دختری است که هنوز برای گره‌ چفیه‌اش جلوی آینه وقت می‌گذارد، از صدای پدافند می‌ترسد، عکس خوب می‌خواهد و بااین‌حال، در میدان دنبال بچه‌ای می‌گردد که تنها نمانده باشد.

امیدوارم سال‌ها بعد، وقتی سنا به این شب‌ها فکر می‌کند، صدای انفجار اولین چیزی نباشد که به یاد می‌آورد؛ صدای خنده‌ خودش باشد وقتی با دوست جدیدش از دنیای نوجوانانه‌شان می‌گویند. صدای شادی بچه‌ها باشد، صدای ریختن چای در استکان و حتی صدای غرغرهای من که وقتی معطل می‌کند براق می‌شوم که «مگه داری می‌ری عروسی؟»

منبع: فارس

تبادل نظر
آدرس ایمیل خود را با فرمت مناسب وارد نمایید.
نظرات کاربران
انتشار یافته: ۱
در انتظار بررسی: ۰
مریم
۱۸:۴۰ ۲۷ شهريور ۱۴۰۵
درود بر سنا و امثال سنا زنده باشی عزیزم