یهودیت، مسیحیت و اسلام معیارها را برای آنچه مایۀ برتری یا کمال انسانی به شمار می‌رفت دگرگون کردند و بر ایمان و شفقت و فروتنی تأکید بیشتری داشتند، اما بسیاری از پیش‌فرض‌های قدیمی همچنان پابرجا ماند.

باشگاه خبرنگاران جوان - چطور ممکن است نیمی از مردم آمریکا آدمی دروغگو و بی‌رحم مثل دونالد ترامپ را از نظر اخلاقی نفرت‌انگیز ندانند؟ چطور ممکن است نخبگان جامعه، با آسودگی خاطر، درگیر فسادهای مشمئزکننده‌ای باشند که در فرایند پروندۀ اپستاین افشا شده است؟ این «شوک‌های اخلاقی» که ناشی از اختلافات عمیق در زندگی ماست چرا به وجود آمده‌اند؟ السدیر مک‌اینتایر، فیلسوف برجستۀ اخلاق که به تازگی درگذشت، می‌گوید داستان از فروپاشیِ بنیان‌های جمعی اخلاقی در جامعه نشئت می‌گیرد. 

مک‌اینتایر می‌گوید در دنیای باستان، در شهرهایی مثل آتن در زمانۀ ارسطو، پرسش «هدف زندگی‌ات چیست؟» بی‌معنا بود، چون یافتن هدف زندگی تصمیمی فردی به شمار نمی‌رفت. مردم در شبکه‌ای از خانواده، قبیله و شهر بزرگ می‌شدند و از این نهادها وظایف، مسئولیت‌ها و تعهداتی را به ارث می‌بردند، همراه با نقشی اجتماعی: سرباز، کشاورز، تاجر، مادر یا معلم. هر نقش هم معیارهایی داشت که شیوۀ درست ایفای آن را مشخص می‌کرد. فرد می‌کوشید با این معیارها هماهنگ باشد، نه‌فقط برای احترام یا پاداش، بلکه چون می‌خواست «فضیلتمند» باشد.

هزار سال جلوتر بیاییم، به قرون‌وسطا. یهودیت، مسیحیت و اسلام معیارها را برای آنچه مایۀ برتری یا کمال انسانی به شمار می‌رفت دگرگون کردند و بر ایمان و شفقت و فروتنی تأکید بیشتری داشتند، اما بسیاری از پیش‌فرض‌های قدیمی همچنان پابرجا ماند. اخلاقْ انتخابی فردی نبود؛ نظمی اخلاقی و ذاتی بر جهان حاکم بود. هدف زندگی نیز انتخاب شخصی نبود، بلکه در دل خیر جمعی معنا می‌یافت: ایفای نقشی مشخص در جامعه، انتقال سبک زندگی به نسل بعد، و اطاعت از قانون الهی.

جنگ‌های مذهبی قرن هفدهم و فجایع خونینشان انزجار عمومی‌ای پدید آورد که به یکی از عوامل شکل‌گیری روشنگری بدل شد، عصری که دین را افسون‌زدایی کرد و عقل را جایگزین آن ساخت. اندیشمندان گفتند نمی‌توان به‌خاطر اختلاف بر سر اخلاق یکدیگر را کشت. بیایید اخلاق را به حوزۀ خصوصی بسپاریم. هرکس می‌تواند ارزش‌های خودش را تعریف کند، و باید بیاموزیم با این تنوع کنار بیاییم. روشنگری اولویت را از جامعه گرفت و به فرد خودمختار داد.

مک‌اینتایر پروژۀ روشنگری را شکست‌خورده می‌دانست، چون نظام‌های اخلاقی‌ای که پدید آورد، چنان نحیف و انتزاعی بودند که نمی‌توانستند به زندگی واقعی معنا ببخشند. نظام‌های منسجم اخلاقی ویران شد و انسان‌ها تنها و بی‌پناه ماندند.

در قرن نوزدهم و بیستم، کسانی آمدند تا خلأ اخلاقی ناشی از روشنگری را پُر کنند. نیچه گفت خدا مرده است، ما او را کشته‌ایم. عقل نجات‌بخش ما نیست. باید، با کنشی جسورانه از اراده، معنا را بیافرینیم. ما خدای خود خواهیم شد. روان‌شناسان می‌گویند سخت‌ترین بخش برای درمانْ تلاش خود بیمار برای درمان خویش است. ما نیز کوشیدیم خلأ اخلاقی‌ای را که مک‌اینتایر در دل روشنگری می‌دید با خودشیفتگی، تعصب و اقتدارگرایی پُر کنیم و حاصلش درمانی بود بدتر از بیماری.

در نبود نظم اخلاقی پایدار، افراد بر پایۀ آنچه در لحظه درست به نظر می‌رسد تصمیم می‌گیرند. مک‌اینتایر این را «عاطفه‌گرایی» می‌نامد، یعنی داوری‌های اخلاقی چیزی جز بیان ترجیح، نگرش یا احساس نیستند. این تلقی در جامعۀ سرمایه‌داری طبیعی جلوه می‌کند، چون خود سرمایه‌داری نیز بر پایۀ ترجیحات فردی مصرف‌کنندگان بنا شده است. یکی از پیامدهای زندگی در جامعه‌ای فاقد اخلاقِ مشترک ناتوانی در حل اختلافات است. هیچ معیار عینی‌ای برای اثبات درستی یا نادرستی یک دیدگاه وجود ندارد. در چنین شرایطی، فقط دو راه باقی می‌ماند: اجبار یا فریب.

در دهۀ ۱۹۸۰، آلن بلوم نوشت که در جهانی بی‌معیار، مردم به نسبی‌گرایانی بی‌تفاوت تبدیل می‌شوند: «تو کار خودت را بکن، من کار خودم را؛ و هیچ‌کدام هم مهم نیست».

منبع: ترجمان علوم انسانی

اخبار پیشنهادی
تبادل نظر
آدرس ایمیل خود را با فرمت مناسب وارد نمایید.
آخرین اخبار