باشگاه خبرنگاران جوان- چهل روز؟ نه در این جغرافیا هیچکس باور نمیکند پدر این امت، چهل روز است کلامی با ما حرف نزده و از قاب هیچ گیرندهای رو به مردمش ننشسته است. چهل ماه، چهل سال، ... برای ما همه روزها و شبهای بعد از رهبر شهیدمان، همه چیز کشدار و تلخ شده است. تنها دلخوشیمان همان خیابانی است که بوی غیرت میدهد. همان خیابانی که شب چهلم غریبانه غمش را به بغل کشیده و هرکس گوشهای داغش را زمزمه میکند.
نوای «یا حسین مظلوم» خیابان را پرکرده، مردها زنجیر میزنند و زنها یواش به سینه میکوبند. دخترم دستم را میکشد تا میز کوچک زن را ببینیم. نزدیک که میشویم، وقتی آنهمه عکس عزیز قاب چشمم را پر میکند دخترم میپرسد: «مامان اینا کین؟» نگاه میکنم، حاجقاسم، شهید همدانی، سید حسن که عکس دونفره هم دارد، حتی شهید حاجیزاده هم هست، چشم میچرخانم تا قلب واقعه را پیدا کنم. میدانم همینجاست. میدانم این حجله اصلاً مال خود ایشان است. وقتی اشک خوب، چشمم را پر میکند همقد دخترم میشوم و با صدای خش داری میگویم: «همه شون شهیدشدن مامان!» و پشتم تیر میکشد.
از هرکجا که رد میشویم مردم مشغول چیدن دیس حلوا و خرمای چهلماند. موکب به موکب جلوی مردم میایستم و بهعکس وسط حجله خیره میشوم. به پدری که لبخند میزند و برای همیشه از قابهایش به ما خیره شده است. زنها چفیه سرکردهاند و مردها نذری میدهند. این وسط بچهها قلمدوش باباها، همقد پرچمهای سه رنگی شدهاند که گرچه با خون شهدایمان سرخ شده، اما هنوز هم پرشکوه در اهتزاز است.
صاحبعزا همیشه تسلیت میخواهد. حتی وقتی یک ملت هم باشیم، باز دلمان میخواهد یک نفر دورتر بیاید و بگوید که ما چه عزیزی داشتیم. او بگوید و ما گریه کنیم. روضه را اصلاً باید دیگران بخوانند تا صاحبعزا در عین عزت گریه کند. موکب افغانیان و عراقیها، حتی لبنانیها که مداحی پخش میکنند و با نوای «هله بیکم» دعوتمان میکنند چای روضه بخوریم، انگار کسی آمده و تسلیت گفته است، وقتی برادران افغانی را میبینم که با احترام جلوی موکبشان ایستادهاند و به سینه میزنند، اشکهایم را که تازه پاک کردهام از سر میگیرم. چه خوب است که ما یک امت شدهایم. همه این سالها رهبرمان از ما امتی مسلمان و ظلمستیز ساخته است که حالا دوشادوش هم در شب چهلم او، سینه میزنیم.
شب چهلم را پیوند میزنم به روز چهلم و با پایی که روی زمین میکشم راهی حرم میشوم، میخواهم عین همه مردم، در این سیل داغدیده، قطره شوم. لیوان پلاستیکی آب را پر از آن سقاخانه میکنم که صدا میپیچد: «مرگ بر آمریکا، مرگ بر اسرائیل».
پیرزنی که روی ویلچر نشسته صدایی ندارد. اما دست راستش را بلند کرده و در آسمان نشانه میرود. صدایم را بهجای او هم بلند میکنم و داد میزنم. کجای دنیا مردمی را میشناسید که غم پیر و جوان و کودکشان یک چیز باشد؟ اما رهبر شهیدمان نه یک اشتراک قلبی که همه چیز ما بود.
موکبها همه این چهل شب زیاد بودند، اما این یکی فرق دارد. دم یک مجتمع مسکونی، در یک خیابان معمولی چند تا نوجوان ایستادهاند دم موکب و پذیرایی میکنند. ماشین ما که میپیچد جلوشان یکی میگوید: «بفرمایید چایی!»
چایی روضه همیشه خوردن دارد. مثل تسکین است که در یک پارادوکس عجیب، رگهای سوخته داغدیده را خنک میکند. تشکر میکنم و راهی خانه میشویم.
چه چهلم پر از حماسهای است. داغی بزرگ برای یک ملت است، اما ما امروز گریه نمیکنیم!
همه چشمانتظار آن صبحی هستیم که همه رسانهها اعلام کنند اسرائیل به گورستان تاریخ پیوسته و آمریکا، نعش نحسش را از منطقه برده است. ما منتظر آن صبحی هستیم که با لباس سیاه و پرچم سهرنگمان توی خیابانها بریزیم و مقصدمان فقط یک جا باشد!
آغوش پدری که حالا میخواهد قبل از عروجش، یکبار دیگر در تشییعی پر از عزت، با فرزندانش وداع کند، شاید آنوقت همه ما بتوانیم یک دل سیر گریه کنیم..
منبع: فارس