باشگاه خبرنگاران جوان؛ سیده نسترن حسن آبادی- اسفند ۱۴۰۴ که از راه رسید، نه خبری از بوی سنبل و سفرههای هفتسین در راهروی مدرسه بود و نه صدای زنگ در راهروهای بیصدا میپیچید.
با آغاز جنگ، مدارس نفسهایشان را حبس کردند و کلاسها شکل دیگری پیدا کردند.
معلمها در قابهای کوچک و دانشآموزان در خانههایشان جا خوش کردند و الفبا در تارهای پاره پاره اینترنت و میان قطعی های مکرر گم میشد، اما معلمها در تلاش بودند تا چراغ راه علم را روشن نگه دارند.
یکی از آنها طیبه امیرجان است؛ معلم پایه اول مدرسه ای در سمنان. او تصمیم گرفت مدرسه را به زیر آسمان ببرد؛ به کنار درختان، به جایی که باد ورقه های مشق را ورق بزند.
گاهی برای تدریس، باید تخته را از کلاس بیرون برد
از آن روز که طیبه امیرجان نقشه شهر را خط زد تا جایی امن پیدا کند که پسرهای کلاس اولش در باغ شخصی معلمشان، معلم و قطار نوشتن را یاد گرفتند.
روز قبل از هر کلاس حضوری، طیبه امیرجان زودتر از همیشه از خواب بیدار میشود نه برای خریدن نان؛ بلکه برای جستجوی یک کلاس درس.
او ساعتها در خیابانهای شهر میگردد دنبال نقطهای امن، در شهری که بتواند برای شاگردانش شادی ارمغان آورد.
طیبه امیرجان گفت: شب قبل از کلاس خواب الفبا میبینم واقعاً نگرانم فردا بچهها کجا بنشینند؟! چند باری جای مناسب پیدا نکردم، یک بار حتی مجبور شدم به سمت خانه برگردم اما در آخر باغ شخصی خودمان را انتخاب کردم، حوض وسط باغ بهترین تخته سیاه دنیاست؛ همان جا کلمه آب را یاد میگیرند.
او از پسرهایش حرف میزند؛ شاگردانش را مثل فرزند خودش دوست دارد، خودش هم یک پسر دارد که کنار دیگر بچهها در همین کلاس باغ می نشیند و الفبا یاد میگیرد اما آنقدر بیچشمداشت میان همه مهربانی میکند که نمیتوان تشخیص دهد کدام یک، فرزند خودش است.
اولین باری که خبر کلاس در فضای باز به گوش مادرها رسید، ترس و نگرانی داشتند؛ اما بعد، ذوقی از جنس دلتنگی برای مدرسه واقعی جای آنرا گرفت.
بالاخره آن روز از راه رسید؛ روزی که قرار بود باغ، الفبا را نفس بکشد.
آفتاب پانزدهم فروردین ۱۴۰۵، بهاریترین نور خود را مهمان درختان کرد. قرار بود کلاس در باغ شخصی خانم امیرجان برگزار شود تا چشم کار میکرد، درختان انار و ازگیل تازه جوانه زده بودند.
خانم معلم از ساعت دو ظهر آنجا بود، صندلیهای کوچک پلاستیکی را با فاصله چید، تخته سفید قابل حمل را روی پایه گذاشت و لپتاپی روی سهپایه برای دانشآموزی که در خانه مانده بود، گذاشت تا از پشت صفحه، کلاس را نگاه میکرد.
مادر چیا، یکی از شاگردان خانم معلم گفت: اولین بار ترس وجودم را پر کرد با خودم گفتم مگر این روزها روزِ امنی است؟ اما وقتی دیدم ایشان کیسه کمکهای اولیه و آب خنک میآورد، فهمیدم ایشان فقط یک معلم نیست نه برای منِ مادر، که برای بچهام دل میسوزاند نه حقوق اضافه دارد و نه مزایا. فقط میخواهد بچهها خاطره ای تلخ از مدرسه نداشته باشند.
مادر مهران، که خودش معلم است، ادامه داد: اگر من جای ایشان بودم، به کلاس مجازی قناعت میکردم واقعاً حوصله و انرژی این کار را نداشتم اما خانم امیرجان هفتهای دو روز بچهها را به هوای تازه میبرد.

اگر معلمت باغ باشد ...
پسرهای شش، هفت ساله یکییکی به کلاس باغ آمدند: یکی با کلاه تابستانی که بندش زیر چانه گره خورده بود، یکی با کیف از شانه آویزان، دیگری هم دوید طرف حوض تا قورباغه را ببیند.
هنوز قدشان به تخته سیاه نمیرسید،کفشهای کوچکشان روی خاک باغ ردهایی شبیه الفبا جا میگذاشت آنها پیچیدگی جنگ را نمیفهمند، جنگ را فقط از نجواهای اخبار میشناختند؛ اما خوب فهمیدهاند که این کلاسها با بقیه کلاس ها فرق دارد.
اینجا، زیر درختان انار، خبری از صدای جنگندهای نبود؛ به جایش، گنجشکها روی شاخهها نشسته بودند و هر بار که معلم الفبا میگفت، انگار با او همنوا میشدند و حروف را تکرار میکردند.

خانم معلم برای بچهها از مدرسهای در میناب گفت: مدرسه شجرهطیبه؛ همان روزهایی که خبری از حمله هوایی به سمنان نبود، ۱۶۸ دانشآموز آن مدرسه در یک حادثه تلخ جان باختند بچهها ساکت شدند.کاوه گفت: خانوم، اون بچهها دیگه مدرسه نمیرن؟
معلم مکث کرد. نمیخواست روایت مرگ را برای بچههای شش، هفت ساله بیان کند، لبخند زد و گفت: نه، ولی میتونیم به جای اونها نهال بکاریم. نهالها بزرگ میشن، سایه میدن، نفس میکشن و اسم بچهها رو زنده نگه میدارن.
مهدیار گفت: توی باغ خودمونم میتونم یکی بکارم؟ معلم سرش را به معنای بله تکان داد.
آن روز، قبل از شروع کلاس، بچهها کنار هم نشستند و نهالی در گوشهای از باغ خانم معلم کاشتند نه برای اینکه غمگین شوند؛ برای اینکه یاد بگیرند ریشههای یک سرزمین را میشود با دستهای کوچک آبیاری کرد.
آدریان، پسری با چشمانی کنجکاو گفت:کلاسِ توی باغ را بیشتر دوست دارم. یه روز قورباغه پرید توی حوض، آب پاشید روی دفتر من، خانوم نخندید گفت: ببین چطور آب روی کاغذ، حرف آب رو قشنگتر کرده، راست میگفت من دیگه هیچ وقت کلمه آب رو فراموش نمیکنم.
صدرا، آرامتر و با تأمل ادامه داد :خانوم امیرجان به ما گفت مدرسه فقط چهارتا دیوار نیست یه روز مهرسام نتونسته بود بیاید اینترنتش قطع بود؟ نه، ماشین نداشتند من به مهرسام گفتم ناراحت نباش، من برات الفبا رو مینویسم. با ماژیک قرمز نوشتم «الف... ب... پ...». مهرسام خندید من فهمیدم کلاس یعنی همه با هم، حتی اگه دور باشیم، حتی اگه توی صفحه گوشی باشیم.
خانم امیرجان درباره آموزش مجازی افزود: یک بار مسابقه نقاشی با گلهای بهاری را زنده برگزار کردیم؛ بچههای حاضر در باغ با گل تازه و بچههای مجازی در حیاط خانهشان. یکی از بچههای مجازی آنقدر به لپتاپ نزدیک شد که بینیاش به صفحه خورد، خندیدیم. مادری پیام داد: پسرم برای اولین بار بدون اجبار نقاشی کشید؛ این پیروزی کوچک را، آموزش مجازی به ما هدیه داد.

غروب شده بود؛ باد بهاری برگههای مشق را در هوا تکان میداد. خانم امیرجان تخته را جمع کرد، ماژیکها را توی کیف گذاشت و لپتاپ را خاموش کرد. مادرها آمدند و خداحافظی کردند، یکی دست معلم را فشرد، دیگری در آغوشش گرفت و بغض کرد.
خانم امیرجان روی صندلی پلاستیکی تنها ماند و به برگههای بچهها نگاه میکرد. فردای آن روز، با من تماس گرفت و گفت: نمیدانم جنگ کی تمام میشود اما میدانم فردا صبح دوباره میروم دنبال یک پارک امن؛ شاید همان پارکی که هفته قبل رد کردم، این بار مناسب شده باشد.
«جنگ مدرسه را تعطیل میکند، اما معلمی را که مدرسه در دلش است، نه.»
به رسم سپاس از کسانیکه باغشان را کلاس کردند و الفبا را مهمان...
گزارش از سیده نسترن حسنآبادی