ایران، با همین قلب‌های کوچک اما تپنده، ریشه‌اش را در دل آسفالت سخت خیابان‌هایش محکم کرده است.

باشگاه خبرنگاران جوان - چهار پنج نفرند، با چادرهای عربی و حجاب‌های کامل، هم قد و قواره‌ی همند و از دور کاملا شبیه هم. نزدیکشان که می‌شوم بلند می‌گویم «خداقوت بچه‌ها!» دارند روی دیوار پیاده‌رو با شابلون عکس آقا و شعارهای حماسی اسپری می‌کنند. با هم برمی‌گردند سمت صدا. شرمگین سلام می‌کنند. بچه مدرسه‌ای‌اند. لبخند روی لب ایستاده‌ام به خواندن شعار. می‌پرسم چند ساعته مشغولین؟ آنکه ریزه‌تر است می‌گوید: «از ده صبح».

می‌پرسم «چه کارها کردید؟» به کوله‌پشتی سیاه کنار دیوار اشاره می‌کنند یک پرچم ایران ۳۰ سانتی، با یک دسته‌ی سفید بلند از کنار زیپِ نیمه‌باز زده بیرون و توی باد آرام بعدازظهر تکان می‌خورد. همان ریزه انگار چلچلی‌تر است، سخنگوی جمع! «از صبح ۲۳۰ تا پوستر داشتیم، بردیم تو بازار و پاساژ هر مغازه‌داری که مایل بود روی شیشه‌ی مغازه‌ش چسبوندیم. بعد هم میایم خیابون، روی دیوارها و پل عابر عکس و شعار می‌زنیم. چراغ که قرمز میشه با شابلون و اسپری می‌ریم بین ماشین‌ها و برای پرچمی‌ها هم رو ماشینشون عکس می‌زنیم.» با ابروهایی بالا داده از شگفتی ادامه می‌دهم «بعد چند روزه دارید از این کارها می‌کنید؟» به هم نگاه می‌کنند و پقی می‌زنند زیر خنده که «روز چندم جنگیم؟ چند شنبه است اصلاً؟ مدرسه نمی‌ریم تاریخو گم کردیم!»

به معصومیت زلالشان می‌خندم، به پاکی چشمهایشان، به بلور شفاف روحشان که از دریچه‌ی آن چشم‌ها پیدا بود. چه دخترهایی دارد ایران. چه پدر و مادرهایی که نان حلالشان این دسته‌گل‌ها را اینطوری تربیت کرده. در این مدت زیست خیابانی‌مان، کفتار کم ندیدم، در شهر پرسه می‌زنند و گاه که مخاطب بی‌زبانی پیدا کنند جرئت زبان‌درازی پیدا می‌کنند. نکند چشم و گوش این دخترهای معصوم، به کدورت آن کلمه‌ها آلوده شده باشد. می‌پرسم «با طعنه‌ها چه می‌کنید؟» و ادامه جمله را در دلم گفتم؛ «زینب‌های کوچک مکتب حسین!» دخترها به همدیگر و بعد به من نگاه کردند و همزمان گفتند: «لبخند می‌زنیم!» گفتم «همین؟» هماهنگ گفتند «همین». ریزه‌ ادامه داد «هیچ نیازی به جواب نیست وقتی همه‌چیز مثل روزخدا معلوم و مشخصه!» چراغ قرمز شد، همگی پا تند کردند سمت ماشین‌ها، حسودی کردم به این همه چابکی تن و فراغت روحشان.

شابلون عکس را از روی شیشه‌ی عقب سومین ماشینی که زدند برداشتند، پنج ثانیه مانده بود تا سبز شدن چراغ، دویدند و با هم رفتند روی خط ایست، ردیف شدند و رو به ماشین‌ها با دست قلب نشان دادند و بعد آمدند سمت پیاده‌رو، چلچلی لحظه آخری برگشت و برای یکی از خانمهای کم‌حجاب پشت فرمان که داشت می‌زد یک، بوس هم فرستاد! سلاح این معصومه‌های ایرانی، رنگ بود و زبان لبخند.

ایستادم و دور شدنشان را تماشا کردم. سیاهی چادرهایشان در هیاهوی رنگی خیابان، مثل نقطه‌های امنی بود که آدم دلش می‌خواست به آن‌ها پناه ببرد. باد لبه‌ی چادر یکی‌شان را کمی بلند کرد و کتانی‌های سفید و خاکی‌اش از زیر پنهانی‌های بلند پارچه بیرون زد؛ تضاد غریبی داشت این وقار زنانه با آن شورِ نوجوانی. انگار تمام شهر شده بود بوم نقاشی‌شان و آن‌ها با دست‌های کوچک و انگشت‌های رنگی، داشتند روی صورتِ سنگیِ دیوارها، روح می‌دمیدند. حس می‌کردم هوای آن چند متر اطرافشان، تازه‌تر از بقیه‌ی خیابان است؛ از آن هواهایی که بوی غیرت تمیز و آرزوهای بزرگ می‌دهد.

کمی آن‌طرف‌تر، پیرمردی که روی سکوی مغازه‌اش نشسته بود، عصازنان بلند شد و با لبخندی که عمقِ چین و چروک‌های صورتش را بیشتر می‌کرد، برایشان سر تکان داد. دخترها، بی‌آنکه منتظر تحسین کسی باشند، دوباره سراغ کوله‌پشتی سیاه‌شان رفتند. انگار در دنیای آن‌ها، نه خستگی معنا داشت و نه آن کنایه‌های گزنده‌ای که گاه و بی‌گاه مثل تیر زهرآلود از گوشه و کنار پرتاب می‌شد. آن‌ها در پناه آن «لبخند» سنگر گرفته بودند؛ سنگری که هیچ سلاحی توان عبور از سد شفاف و نفوذناپذیرش را نداشت.

به مسیرم ادامه دادم، اما چیزی در درونم جا مانده بود. حالا هر جا که روی دیواری عکس آقا را می‌دیدم یا روی شیشه‌ی ماشینی ردِ کمرنگ اسپری شابلون را، بی‌اختیار دنبال آن قد و قواره‌های یک‌سان می‌گشتم. شهر پر بود از هیاهو، اما صدای خنده‌ی دسته‌جمعی‌شان وقتی که گفتند «تاریخ را گم کرده‌ایم»، هنوز توی گوشم می‌پیچید. آن‌ها راست می‌گفتند؛ وقتی پایِ عشق در میان باشد، عقربه‌های ساعت و تقویم‌های روی دیوار، کم‌ارزش‌ترین دارایی‌های دنیا می‌شوند. ایران، با همین قلب‌های کوچک اما تپنده، ریشه‌اش را در دل آسفالت سخت این خیابان‌ها محکم کرده است.

منبع: مهر

اخبار پیشنهادی
تبادل نظر
آدرس ایمیل خود را با فرمت مناسب وارد نمایید.
captcha