باشگاه خبرنگاران جوان؛ آذر عسکرپور - روایت مادری از خاکنشینی تا نجواهای شبانه با شهیدی که هر شب در قاب عکس و رؤیا به دیدنش میآید.او در خانهای سنگوگلی، با عکس پسرش تنها مانده است.عکسی که تنها دلخوشی شبهای بیقراریاش است.
گل عنبر مادر شهید «غلامعباس مهنیپور» نه فقط فرزندش، که یکی از دخترانش را نیز از دست داده و اکنون با یاد و خاطرهای زندگی میکند که گاه در رؤیا، تا کنار قنات و زیر سایه چادر زیارت پیشش میآید و قول میدهد: «مادر، من حواسم به تو هست.»
مادر این شهید والامقام، کنار پنجرهای که رو به کوچهی خاکی است مینشیند و چشم به راه کسی میماند که دیگر هرگز از آن پیچ برنخواهد گشت.
اما او تنها نیست؛ پسرش هر شب در خواب به دیدارش میآید، گاه با پارچهای برای کمک به همسایه بیمار، و گاه با آچار به دست برای درست کردن بخاریِ پیرِ خانه.این مادر شهید میگوید: غلامعباس در سال ۱۳۴۷ در «بیزنوییه» شهرستان بافت کرمان به دنیا آمد. پدر را زود از دست داد و بار خانواده بر دوشش افتاد.
از کندن چاه ۵۰ متری تا کار در نانوایی در شهرستانی دور، همه را تاب آورد تا خانوادهاش در تنگدستی تنها نمانند. حتی برای خود خانهای کوچک در روستا ساخت.».اما روزی یکی از دوستانش خبر شهادت یکی از رفیقانشان را آورد. همان شب، غلامعباس از همه خداحافظی کرد، پولی به پسرخالهاش سپرد تا پنجرههای خانهاش را تعمیر کند و فردایش، بیسروصدا به جبهه رفت.مادرش با یادآوری آن روزهای سخت میگوید: تنها پسرم را تقدیم اسلام کردم. وقتی غلام عباسم را از دست دادم، در همین خانه سنگوگلی با سه دخترم تنها ماندم.
وی با بغض اضافه میکند: «بعد از رفتن پسرم، خدا یکی از دخترانم را هم گرفت. شبها با ناراحتی میخوابم و تنها دلخوشیام، همین عکس پسرم است. هر وقت از خواب بیدار میشوم و آن را میبینم، آرام میگیرم.»
خوابهایش، اما زندهتر از واقعیت است
این مادر شهید از یکی از این خوابهایش تعریف میکند: «یک بار پسرم را در خواب دیدم که چادری در زیارتگاه روستا زده و مرا به نوشیدن آب خنک قنات دعوت میکند.»
وی میافزاید: «در همان خواب، پارچههایی برای فروش آورده و یکی را به زن بیمار همسایه بخشید. فردا که خوابم را برای همان زن تعریف کردم، همسرش گریهکنان گفت: "شفاعت دادهاید. "»
خدیجه مهنیپور، خواهر شهید، نیز خوابی عمیق از مادر روایت میکند: نزدیک عید بود. خانه مادرم را تمیز کرده بودم و زیر بخاری را مرتب کردم و خیلی حواسم به لولههای بخاری بود که مبادا لوله در بیاید و اتفاقی برای مادرم بیفتد ولی گویا لولهها جابجا شده بودندو تنظیمات بخاری بهم خورده بود و من متوجه نشده بودم.
وی اضافه میکند:بعد از برگشتن از روستا به کرمان آمدم. چند روز بعد مادر با گریه تلفن زد و گفت: خواب دیدم صدای "یا الله" از حیاط آمد. در را که باز کردم، غلامعباس بود. گفت: آمدهام بخاریات را درست کنم؛ صدا میدهد.
مادر در توصیف آن لحظات میگوید: من در رختخواب نشسته بودم. وقتی روی پشتبام رفت، صدای پاهایش را احساس میکردم و وقتی وارد خانه شد، خانه یکباره پر از نور و بوی گل شد. بعد گفت: مادر، نگران نباش، من همیشه حواسم به تو هست.
این خواهر شهید اضافه میکند: از غلامعباس فقط یک نامه به یادگار مانده؛ از منطقه فاو نوشته بود: "نگرانم نباشید. خواهرانم حجاب را رعایت کنند و نمازشان را بخوانند. "
خدیجه میافزاید: ۴۵ روز بعد، پیکرش در شلمچه پیدا شد. یکی از رزمندگان روستا به مادر قول داد: "حتی اگر خودم شهید شوم، پسرت را از خاک عراق برمیگردانم. " و سر قولش ماند.
حالا پیکر غلامعباس مهنیپور، پسر چاهکنِ روستای بیزنوییه، در گلزار شهدای زادگاهش، در کنار یارانش آرمیده است؛ و مادر، هنوز کنار همان پنجره مینشیند و منتظر است؛ نه برای بازگشت که برای دیدارهای شبانهای که قولش را دادهاند: «من مرتب میآیم بهت سر میزنم. تو اصلاً تنها نیستی.»
غلامعباس مهنی پور درسال ۱۳۶۵ درعملیات کربلای ۵ به درجهی شهادت نائل شد.