باشگاه خبرنگاران جوان؛ مریم سادات بهادر _ اربعین که میشود، زمین حال دیگری دارد. انگار همه جادهها، حتی آنهایی که نامشان هرگز در نقشه زائران نجف و کربلا ثبت نشده، دلشان میخواهد به سمت حسین (علیه السلام) کشیده شوند.
امسال هم هزاران کیلومتر آنسوتر، سیل عاشقان در مسیر کربلا جاری بود؛ اما این سوی مرزها نیز دلهایی بودند که هر تپششان، حسرت یک «السلام علیک یا اباعبدالله» از کنار ضریح بود.
در دهستان گروه، جاده از گلزار شهدا آغاز شد؛ از کنار مزار مردانی که سالها پیش، راه عشق را با خون خود امضا کرده بودند. انگار شهدا نخستین زائران این کاروان بودند و مردم، ادامه همان راه.
خورشیدی که مردم را از پا نینداخت
آفتاب، بیامان بر زمین میتابید؛ گرمای مرداد از آسفالت و خاک شعله میکشید، اما هیچکس به دنبال سایه نبود.
پیرمردی که عصایش را با ذکر «یا حسین» بر زمین میگذاشت، مادری که دست کودک خردسالش را گرفته بود، نوجوانی که پرچم را بر دوش داشت و جوانانی که بیوقفه نوحه میخواندند، همه یک مقصد داشتند؛ مقصدی که شاید روی نقشه، گیشیگان بود، اما در دلهایشان کربلا.
اینجا کسی از خستگی حرف نمیزد. مگر میشود عاشق، راه معشوق را با خستگی اندازه بگیرد؟
جادهای که بوی اربعین گرفت
قدمها آرام بود، اما دلها میدویدند. هر نسیمی که از میان جمعیت میگذشت، گویی سلام زائران بینالحرمین را با خود میآورد. اشک، بیصدا بر گونهها مینشست و لبها، زیر لب، همان سلامی را زمزمه میکردند که میلیونها زائر امروز کنار ضریح خواندند.
شاید این جاده کوتاه بود، اما دلتنگی مردم، به وسعت تمام مسیر نجف تا کربلا امتداد داشت.
وقتی پرده تعزیه کنار رفت...
کاروان به صحن امامزاده سیدمحمدزمان (علیه السلام) رسید. صدای طبل و شیپور تعزیه در فضای امامزاده پیچید و ناگهان همهچیز رنگ دیگری گرفت. دیگر کسی فقط تماشاگر نبود.
با آغاز تعزیه، گویی پرده زمان کنار رفت؛ نینوا دوباره زنده شد، عطش دوباره بر خیمهها سایه انداخت و صدای «هل من ناصر...» دوباره در گوش تاریخ پیچید.
زنان، مردان، پیران و جوانان، شانهبهشانه هم ایستاده بودند و اشک، بیاختیار از چشمهایشان فرو میریخت.
هایهای گریه، میان نوای تعزیه گم شده بود. بعضی صورتشان را در چفیه پنهان کرده بودند، بعضی سر بر زانو گذاشته بودند و بعضی فقط خیره به صحنه، اشک میریختند؛ انگار دیگر صحن امامزاده سیدمحمد زمان گیشیگان نبود، انگار همه خود را میان غبار عصر عاشورا یافته بودند.
در آن لحظه، هیچکس احساس جاماندگی نمیکرد؛ چون کربلا، خودش به دیدار دلهای جامانده آمده بود.
تعزیه که به پایان رسید، کسی عجلهای برای رفتن نداشت. انگار هرکس، گوشهای از دلش را در صحن امامزاده سیدمحمدزمان (ع) جا گذاشته بود. چشمها هنوز از اشک خیس بود و هقهق گریهها میان جمعیت شنیده میشد. در همان حال، نوای دلنشین زیارت اربعین در صحن پیچید؛ هزاران لب، همصدا سلام دادند و هزاران دل، بیاختیار راهی کربلا شد. آن لحظه، دیگر فاصلهای میان گیشیگان و بینالحرمین احساس نمیشد؛ اشکها، باقیِ راه را تا حرم سیدالشهدا (علیه السلام) پیموده بودند.
حرف آخر ...
میگویند امسال قسمت نشد. اما مگر قسمت، فقط مُهر گذرنامه است؟ گاهی خدا، کربلا را به دلهایی میبخشد که حتی از خانهشان دور نشدهاند.
امروز، از گلزار شهدای دهستان گروه تا صحن امامزاده سیدمحمدزمان (علیه السلام) گیشیگان، جادهای ساخته شد که با آسفالت نبود؛ با اشک بود.
جادهای که انتهایش نه به یک امامزاده، که به همان خیمههای سوخته، همان فراتِ تشنه و همان حسین (علیه السلام) میرسید و شاید خدا، در دفتر زائران اربعین، نام کسانی را هم نوشته باشد که امروز، زیر آفتاب سوزان، در مسیر گیشیگان راه رفتند و در پایان مسیر، با تماشای تعزیه، آنچنان از عمق جان گریستند که اشکهایشان، باقیِ راه تا کربلا را پیمود.
کجاست؟؟
خب معرفی کنین
این چ نویسندگی هس.
معما طرح میکنی؟؟؟