باشگاه خبرنگاران جوان؛ محمدباقر مشکاتی -به همین سادگی، رئیسجمهور قانونی یک کشور ربوده میشود؛ نه در قرن نوزدهم، نه در دوران استعمار کلاسیک، بلکه در قرن بیستویکم، در جهانی که سالهاست با مفاهیمی، چون «نظم بینالمللی»، «حقوق بشر»، «حاکمیت قانون» و «چندجانبهگرایی» بزک شده است.
آنچه در ماجرای ونزوئلا رخ داد، صرفاً یک عملیات امنیتی یا یک بحران دیپلماتیک نیست؛ این رویداد، یکی از شفافترین لحظات حقیقتنمای تمدن غرب در عصر معاصر است. لحظهای که نقابها کنار میرود و واقعیت عریان میشود. این واقعه را میتوان در قالب «سه روی یک سکه» فهم و تحلیل کرد؛ سکهای که نامش «نظم آمریکایی» است.
روی اول سکه؛ فروپاشی حقوق بینالملل بهمثابه ابزار عدالت
در ادبیات رسمی غرب، حقوق بینالملل قرار بود: ضامن امنیت دولتها باشد. مانع تجاوز قدرتهای بزرگ شود و حامی ملتها در برابر زورگوییها باشد.
اما در آزمون ونزوئلا چه دیدیم؟ سازمان ملل سکوت کرد. شورای امنیت تعطیل است. کمیسیون حقوق بشر؛ غایب است. دادگاههای بینالمللی بیاثر است. کمپینهای «ضد تجاوز»؛ ناپیدا هستند.
نه جلسه فوقالعادهای، نه قطعنامهای، نه حتی بیانیهای در حد حفظ ظاهر. این سکوت، تصادفی یا ناشی از ضعف بوروکراتیک نیست؛ بلکه ماهیت واقعی حقوق بینالملل لیبرال را برملا میکند: حقوق بینالملل، نه یک نظام عدالت، بلکه ابزاری در خدمت قدرت مسلط است. وقتی متجاوز، خودِ معمار نظام است، قانون یا تعلیق میشود یا بازتفسیر. از این زاویه، «رئیسجمهوردزدی» آمریکا، نه نقض نظم جهانی، بلکه اجرای بیواسطه آن است.
روی دوم سکه؛ الگوی تکرارشونده «مذاکره-انفعال-ضربه»
دومین روی این سکه، به یک الگوی عملیاتی مشخص بازمیگردد؛ الگویی که فقط مختص ونزوئلا نیست و بارها تکرار شده است: پیشنهاد مذاکره، ایجاد امید و کاهش سطح هوشیاری. اجرای ضربه سخت یا نیمهسخت
در ونزوئلا: مادورو پس از سالها مقاومت، با وساطت بازیگر ثالث، آمادگی خود برای مذاکره با آمریکا را اعلام کرد و کمتر از یک شبانهروز بعد، سناریوی عملیات، ربایش و فشار میدانی فعال شد. این الگو برای ما غریبه نیست؛ ایران، لیبی، سوریه، سودان، و حتی خود ایران در سال جاری میلادی، همگی شاهد یک مسیر مشترک بودهاند. در ایران: اعلام آمادگی برای آغاز دور جدید مذاکرات غیرمستقیم و همزمان، حمله نظامی رژیم صهیونیستی با چراغ سبز آمریکا.
اینجاست که باید یک واقعیت راهبردی را شفاف گفت: نهی صریح رهبر انقلاب از مذاکره با آمریکا، نه تعصب سیاسی است و نه مخالفت احساسی؛ بلکه مبتنی بر شناخت الگو و تجربه تکرارشونده تاریخ معاصر است. مذاکره، در منطق آمریکا، ابزار حل مسئله نیست؛ بخشی از جنگ ترکیبی برای شکستن مقاومت ملت است.
روی سوم سکه؛ بحران تمدنی غرب و افول «نقاب اخلاقی قدرت»
اما روی پنهان سکه و مهمترین بُعد ماجرا، فراتر از سیاست روز است. مسئله ونزوئلا، نشانهای از بحران درونی تمدن غرب است. تمدنی که پس از جنگ جهانی دوم، قدرت خود را نه فقط با سلاح، بلکه با «روایت اخلاقی» تثبیت کرده بود: دفاع از آزادی، حاکمیت قانون، حقوق بشر، نظم مبتنی بر قواعد.
امروز اما، این روایت دیگر کار نمیکند. وقتی رئیسجمهور یک کشور ربوده میشود و هیچ نهاد جهانی واکنش نشان نمیدهد. هیچ خط قرمزی فعال نمیشود؛ و هیچکس حتی زحمت انکار جدی را به خود نمیدهد.
این یعنی نقاب اخلاقی قدرت فرو افتاده است. در دوران ترامپ، این عریانی بیشتر شده است؛ سیاست آمریکا از حکمرانی سایبرنتیکیِ پنهان، به نمایش عریان «زر، زور و تهدید مستقیم» بازگشته است. این تغییر، نشانه قدرت نیست؛ بلکه نشانه فرسودگی یک نظم در حال افول است.
آنچه در ونزوئلا رخ داد، یک پیام داشت: برای جهان، برای جبهه مقاومت؛ و بهویژه برای کسانی که هنوز به «اصلاح نظم موجود» دل بستهاند. این نظم، اصلاحپذیر نیست.
چون مسئله، خطا یا سوءمدیریت نیست؛ مسئله، ذات نظم آمریکایی است. دنیا امروز، بیش از هر زمان دیگری، به یک نظم جدید نیازمند است: نظمی بر پایه حقوق مشترک ملتها. منافع واقعی و متوازن؛ و کرامت انسانی، نه اراده قدرتهای مسلط. نه نظمی آمریکایی، که قانونش برای دیگران است و مصونیتش برای خودیها.
«رئیسجمهوردزدی» آمریکا، سه حقیقت را همزمان آشکار کرد:
۱. مرگ عملی حقوق بینالملل لیبرال
۲. تکرار الگوی فریب مذاکره و ضربه
۳. افول تمدنی غرب و فروپاشی روایت اخلاقی آن
و شاید بزرگترین خطای راهبردی امروز، اصرار بر این توهم باشد که میتوان با بزک کردن این نظم، از دل آن عدالت استخراج کرد. مسئله، دیگر اصلاح نیست؛ جایگزینی دولتها و استعمار ملتها ست.
کارشناس دینی و فعال رسانه