باشگاه خبرنگاران جوان - امروز ولادت امام رضا علیهالسلام مهربانترین امام است که حتی «ضامن آهو» هم شد. کرامتش زبانزد خاص و عام است و رسمش این نیست که کسی را از بارگاهش دست خالی بازگرداند، به ویژه کسی که به هر دری زده و جز به او راهی برایش نمانده باشد.
در ادامه حکایتی از کرامت سلطان خراسان را میخوانیم. ماجرای قهر کردن با امام رئوف که آشتیاش شیرینتر از هر کرامتی شد.
بدجوری قهر کرده بود. سرش را توی پیراهنش فرو کرده بود و قدمهای تند و بلند برمیداشت. ریشهای تُنُکش مدام به یقه سفیدش میخورد و یقه را زخمی میکرد. اصلاً یادش رفته بود که عزیز همیشه میگفت: «مادر مراقب یقه پیراهنت باش. یقه شستن خیلی زحمت داره.»
از بچگی همینطور بود. هر وقت قهر میکرد، سرش را در یقهاش فرو میبرد. انگار نه انگار خدا برای این بندهاش گردنی آفریده باشد. اما این بار با کسی قهر کرده بود که اگر از او میپرسیدی «با هر کسی قهر کنی، با چه کسی قسم میخوری همیشه آشتیآشتی هستی؟» جوابش همان یک نفر بود: امام رضا (ع).
آن شب حال و اوضاع جواد جور دیگری شده بود. از همان لحظهای که دعایش بیجواب ماند، نمیخواست در لاک خودش برود و دور و دورتر شود، اما شد.
حالا داشت خیابان را زیر پا میگذاشت. با عجله، پر از دلشوره. بغض توی گلویش سنگینی میکرد و اشکهایش التماس چشمانش را داشتند تا روی گونههایش بریزند، اما جواد در مقابل سیل اشک سد زده بود. بالاخره چکید. شاید سر در گریبان فرورفتهاش هم کمککار اشکها شده بود. شاید هم علاوه بر قهر، سرش از خجالت پایین بود. از وقتی هم که معمم شده بود، گاهی عمامه سیاه روی سرش سنگینی میکرد. خودش هم دلش نمیخواست ملبس شود. میگفت شایسته این لباس نیستم. «اگر ناگهان قهرم بگیرد، آن وقت میگویند حاجآقا را ببین، عین بچهها قهر کرده است.»
این بار ولی راستیراستی قهر کرده بود. با امام رضا (ع). پول عمل بچهاش بود، شوخی که نداشت. دخترک داشت جلوی چشمهای جواد و همسرش پرپر میزد و آنها کاری از دستشان برنمیآمد. خانمش بیقراری میکرد اما جواد دلش نمیخواست به کسی رو بزند. آن وقت میگفتند: «دیدی گفتیم درس حوزه نخوان، توی نان شبت هم میمانی؟ مگر آخوندها هم محتاج پول میشوند؟ ماشاءالله دست آدم به ته جیب قبایشان نمیرسد» و هزار زخمزبان دیگر.
نمیخواست به کسی رو بزند، جز کسی که اعتقاد داشت تمام زندگیاش را مدیون اوست. اما آن یک نفر هم انگار پشتش را کرده بود. چند شب بود که هر چه دمِ ضریح رفت و «یا رضا» گفت، درِ بسته دید. حتی یک بار هم با خشم گفته بود: «خودت گفتی هر حاجتی داری به من بگو. من هم گفتم. پس چرا جواب نمیدی؟ من که از تو دور نشدم، تو از من دور شدی؟» و بعد با همان گریبانفرورفته از حرم بیرون زد.
حالا غمگین و قهرکرده و خجالتزده، خیابان را به سمت بالا میرفت و کفشهایش زمین را متر میکرد. قطرات اشکش بیشتر زمین را خیس میکرد. نزدیک فلکه آب که رسید، کسی از دور فریاد کشید: «آقا سید! آقا سید؟!»
جواد با تعجب کمی سرش را بالا کشید و به مرد نگاه کرد. انگشتش را وسط قفسه سینه گذاشت و با اشاره خودش را نشان داد که «من را میگویی؟!» مرد با تکان دادن سر تأیید کرد.
جواد ایستاد. مرد نزدیکتر شد. جواد سلام بلندی کرد و سعی کرد با پشت آستین قبایش رد اشکها را بگیرد. مرد که خودش را با عجله به جواد رسانده بود گفت: «سلام آقا سید، خوبین؟ راستش را بخواین، من یه کاری باهاتون داشتم.»
جواد اصلاً حال و حوصله شنیدن هیچ حرفی را نداشت. خستهتر از آن بود که استخاره بگیرد یا سوال شرعی پاسخ بدهد. فکرش درگیرتر از آن بود که بخواهد برای مسئله کسی راه حلی پیدا کند اما به روی خودش نیاورد. با صدای آرام گفت: «بفرمایید، درخدمتم.»
مرد که معلوم بود مال شهر دیگری است، آب دهانش را قورت داد و گفت: «راستش را بخواین آقا سید چند روز پیش توی شهرمون بودم. زنگ زدن و گفتن باری که نصف سرمایه زندگیم بود توی بندر گیر کرده. به هر کی رو زدم، هر کاری کردم، نشد که بارم رو بگیرم. آخر سر پیش خودم گفتم نزدیک تولد امام رضاست، بیام مشهد. دلشوره و نگرانی داشت من رو میکشت. اون وسطها نذر کردم اگر امام رضا به حرف دلم گوش کرد و سرمایهام برگشت، به اولین روحانی سیدی که دیدم هدیه تولد امام رو بدم. پاکت هدیه رو هم گذاشتم تو جیبم که به آقا نشون بدم، زیر قولم نمیزنم. راستش را بخواین، خودم هم باورم نمیشه! از هتل که بیرون اومدم، زنگ زدن گفتن بارت آزاد شده، خیالت راحت! از خوشحالی فقط دویدم به طرف حرم که تشکر کنم. و حالا اولین روحانی سیدی که دیدم شمایی. حلاله آقا سید! خیالت راحت. تازه خمسشم جلو جلو دادم. این پاکت هدیه امام رضاست به شما.»
مرد پاکت را داد و دواندوان به سمت بابالرضا رفت. سید جواد نگاهی به پاکت انداخت. پولهای تویش را که دید همان اندازهای بود که کم داشت. درست همان عددی که خانمش گفته بود: «حاجی دست خالی نیا ها. شب میلاد جدته. برو در بابالجواد بگو من بچهتونم. اسمم هم جواده. بگو زشت نیست بچهتون که اسمش هم جواده گیر پول عمل دخترش باشه؟»
سید که تا آن لحظه سرش پایین بود حالا رو به گنبد سرش را بالا آورد. هقهق گریه امانش را برید. همانطور که زار میزد، سرش را از خجالت پایین انداخت. خجالت میکشید از اینکه چرا با امام قهر کرده بود. انگار امام نگفته بود «نذر کن»؛ نگفته بود «به بابالجواد بیا»؛ نگفته بود «من ضامنم».
هنوز اشک روی گونههایش جاری بود که لبخند زد. عمامه سیاه را مرتب کرد و رو به حرم گفت: «آقا جان شرمنده. حق با شما بود. شما که هیچ وقت پشتت را به ما نمیکنی ما هستیم که گاهی سرمون رو توی یقهمون قایم میکنیم، نه توی آغوش تو.» و رفت سمت بابالجواد تا اول شکر کند، بعد پول عمل دخترش را بدهد.
منبع: فارس