باشگاه خبرنگاران جوان - میکائیل دست کپلش را روی شکم چرخاند و گفت: «مامان غذات مزه بهشت میده». کورش، خودشیرینی برادر را تاب نیاورد و سقلمهای به او زد و گفت: «خب حالا! بهشت! چه خبره؟ یه ساندویچه دیگه!» میکائیل شکمو بود، اما زبان شکرگزاری داشت:
«یا رب دل ما را تو به رحمت جان ده
درد همه را به صابری درمان ده
این بنده نداند که چه میباید خواست
داننده تویی هر آنچه خواهی آن ده»
این شعر خواجه عبدالله انصاری را از بر کرده بود و همیشه جای دعای سفره میخواند. یک پسربچه ۹ ساله تپل را راحت میشد با خوراکی گول زد، اما ۲۰ روز قبل وقتی میکائیل پای بابا را چسبیده بود و التماس میکرد نرود، با بستنی هم گول نخورد. بابا رفت و او به جای بستنی، غصه خورد. آن شب، بزم میکائیل و کورش و مامان شکیبا، تمام شد. قاب زیبای ۳ نفرهشان پای سفره جان میداد برای گرفتن یک سلفی مادر - پسری تا قاب کنند و مثل تابلوی شام آخر بزنند سینه دیوار تا وقتی ۲ روز بعد بابا خواست برگردد، با آن عکس زیبا سورپرایزش کنند. نمیدانم چرا، اما شکیبا خانم، عکس و عکاسی را گذاشته بود برای وقتی دیگر.
سفره که جمع شد، کورش جستی زد و آمد کنار میکائیل تا دستش را بگیرد و بروند برای بازی. رگ خواب داداش کوچک، دست داداش بزرگ بود و برای اینکه سقلمه را جبران کند، پیشنهاد بازی جنگی داد. کورش، خوره فوتبال بود، اما میکائیل، عاشق بازیپلیسی. لشکری از سربازان را با یونیفرمهای مختلف در کمد اسباببازیاش نگه میداشت و شبها سربازهای ایرانی را در مشتش میگرفت و میخوابید: «تو آمریکا باش، من ایران. باشه داداشی؟» کورش این را گفت، اما محال بود میکائیل بپذیرد. هیچ وقت توی کتش نمیرفت که آمریکا باشد.
بالشها را چیدند و موضع گرفتند و جنگیدند و آخرش ایران، آمریکا را شکست داد. آوانس کورش بود یا دنباله دلجویی سقلمهایاش، هر چه بود ایران باید پیروز میشد که شد. شب داشت به نیمه میرسید، اما بچهها خیال خوابیدن نداشتند. قبل از خواب، حس داوینچی شدن آمد سراغ میکائیل و دفتر نقاشیاش را آورد تا شاهکار هنری خلق کند. یک ساختمان ۲ طبقه کشید که بالایش پرچم ایران بود. بعد چند تا بچه که توی حیاط ایستاده بودند و اوضاع و احوال شادی و غمشان معلوم نبود. بعدش چیزهایی شبیه شعله یا شراره به نقاشی اضافه کرد. اینها از صفحه پاک ضمیر بچه کلاس سومی، افتاد روی صفحه سفید کاغذ نقاشی. به جای امضای هنری، ۲ عبارت کوتاه مبهم هم بالای برگه نوشت.
داوینچیبازی میکائیل که تمام شد، فرشتهبازیاش گل کرد: «مامان! من سوره بروج رو حفظ کردم. میخوام فردا برم مدرسه بخونم تا مردم بهم افتخار کنن». شیرینزبانی و بداههگوییهای میکائیل همیشه برای مامان جالب بود و جذاب. او حکمت بعضی کلمهها و جملههای نوبهنو را که پسرش اختراع میکرد، با سؤالهای ساده درمیآورد، تا بفهمد ته ذهن بچه چه میگذرد: «منظورت اینه که دوستات توی مدرسه بهت افتخار کنن؟» مامانشکیبا این را پرسید و میکائیل سری به نشانه مخالفت چپ و راست کرد و گفت: «نه مامان! میخوام مردم بهم افتخار کنن؛ همه مردم».
مادر دیده بود آن روز میکائیل قرآن کوچکش را کنار گذاشته و برای اولین بار، قرآن بزرگ و سنگین خانه را آورده و مشغول خواندن شده بود. بروج، مثل نامش، سوره بامهابت و پرابهتی است؛ سورهای که ماجرای «اصحاب اُخدود» در آن آمده. خلاصه داستانش این است: «عدهای آدمفروش باعث شدند جبار زمانه جمعی از مردان و زنان مؤمن را در خندق بیندازد و آتش بزند؛ در حالی که خودشان برای تماشا کنار آتش نشسته بودند و از سوختن مؤمنان لذت میبردند. مردمی که طعمه حریق میشدند، جرمشان فقط ایمان به خدای عزیز و حمید بود. آخرش چه شد؟ شعله بالا گرفت و بر دامن مسببان افتاد و هلهلهکنندگان را هم به آتش کشید، تا به دست همان جبار زمانه، جزغاله شوند». آن شب، میکائیل داشت خودش را برای افتخارآفرینی آماده میکرد. از همان ۱۵ سال پیش که ازدواج کرده بودند، میکائیل، نام فرشته مقرب خدا، باب طبع و پسند شکیبا خانم و جواد آقا بود و قرار بود آن را روی کورش بگذارند، اما پدر دوراندیش، حرکت قشنگی زده بود تا مادر را تشنه فرزند بعد کند.
اسم میکائیل را بایگانی کرده بود برای پسر دوم و ترفند پدر گرفته بود و حالا آنها در خانه یک فرشته داشتند. این را خود میکائیل بارها گفته بود. میگفت: «من یه فرشتهام و آرزوی آدما رو برآورده میکنم». راست میگفت. اولین آرزویی که برآورده کرده بود، خودش بود؛ آرزوی بابا و مامانش. توی کتابها نوشتهاند میکائیل، یکی از ۴ فرشته بزرگ خدا، همیشه سرش شلوغ است و کارهای مهمی انجام میدهد؛ مثل رساندن رزق و روزی به بندگان خدا یا جنگیدن با شیطان در آخرالزمان. کسی چه میداند؛ شاید روحیه جنگی از میکائیل آسمانی به میکائیل زمینی سرایت کرده بود که پسرک، در فضای جنگهای آخرالزمانی سیر میکرد؟!
آن شب بالاخره میکائیل تن به خواب داد. فردا صبح، وقتی روپوش مدرسه را تن میزد، دیگر از شیرینزبانیاش خبری نبود. زل زده بود به دیوار و لام تا کام چیزی نمیگفت. سرویس که رسید، میکائیل با عینک بندپارچهایاش، قمقمه آبی جوجهتیغینشانش را روی کتف انداخته بود. کیف مدرسهاش را به دوش کشیده و در قاب در ایستاده بود. چند قدمی به سمت پلهها رفت و انگار چیزی یادش آمده باشد همانجا ایستاد و برگشت و گفت: «مامان! ازم عکس میگیری؟» حالا وقتش رسیده بود شکیبا خانم عکاسی کند. میکائیل ژست خداحافظی گرفت و مادر لحظه را شکار کرد. چند ساعت بعد، حوالی ۱۱ صبح، جواد آقا در آبادان مشغول کارش بود. ۳ ماهی میشد با انتقالیاش به آبادان موافقت کرده بودند، اما وسط سال تحصیلی بود و نمیشد بچهها را بلند کند و ببرد به شهر جدید و مدرسه جدید. باید کجدار و مریز میرفت و میآمد تا مدرسهها تمام شود و قرارداد اجارهخانه هم به پایان برسد. ۲ روز به پایان شیفتش مانده بود و از چند روز قبلش، مرزبانی آبادان در وضعیت آمادهباش جنگی بود. آن روز، جواد آقا به ذهنش رسید چیزهایی برای احتیاط به مادر بچهها بگوید. تماس گرفت و گفت اگر جنگی چیزی شروع شد، نگران نباشند و مقداری خرید کنند و در خانه بمانند تا او برگردد. داشت به همسرش اطمینان میداد که شهر امن است و از نقطه جنگ احتمالی فاصله دارد. هنوز حرفهایش تمام نشده بود که گوشی از دست شکیبا خانم افتاد.
«میناب را زدند».
این خبر را قبل از آنکه در فضای مجازی بخواند، درست وقتی آقا جواد گفت: «میناب کجا، جنگ کجا؟!» از موج انفجار و هوای غبارآلود شهر پشت پنجره خانهشان فهمید. دل مادر مثل سیر و سرکه شروع به جوشیدن کرد. براق شد تا ببیند کجا را زدهاند. رد دود را گرفت و با چشمهایش دنبال محل انفجار گشت. نگاهش در جایی قفل شد و قلبش هری ریخت. گوشی را از روی زمین برداشت تا به همسرش خبر دهد. آنتن قطع شده بود. بدنش شروع به لرزیدن کرد. ذهنش قفل شد. سریع لباس پوشید و خودش را از خانه پرت کرد بیرون. آنقدر هول شده بود که به جای کفش، دمپایی تا به تا پوشید و دوید سر کوچه تا تاکسی بگیرد.
سوار ماشین که شد، چند خانم دیگر هم نشسته بودند. نشسته بودند، اما مثل اسپند روی آتش بیقراری میکردند. مسیرشان یکی بود: «مدرسه شجره طیبه». گوشیها دستشان بود و هرچه تلاش میکردند با کسی تماس بگیرند، لعنتی آنتن نمیداد. ترافیک، جایی نزدیک مدرسه، قفل شد. بقیه راه را باید پیاده میرفتند. یعنی باید میدویدند. خیابان غلغله بود. مادر میدوید و زمین میخورد. آن دمپاییها نمیگذاشت به سرعت بقیه مادرها بدود. از دور معلوم بود مدرسه را زدهاند. نرسیده به محل انفجار، مردی به پیشواز جمعیت هراسان آمد. آمده بود و همراهش آب سرد آورده بود. ۲ دستش را ضربدری جلو کشید و از هم وا کرد و گفت: «همهشون کشته شدن، همه». زانوان مادر سست شد. روی زمین افتاد. پاهایش مثل ذهنش فلج شد. دیگر نمیتوانست تکان بخورد. آسمان داشت روی سرش خراب میشد. آبادان ۲۰ ساعتی تا میناب فاصله داشت و اندیمشک، حتی دورتر بود.
در این ۴ سالی که آقا جواد میردورقی انتقالی گرفته و زن و بچه را از سیستان به میناب آورده بود، به اندازه نصف قطر ایران به زادگاهش اندیمشک نزدیکتر شده بود. ۱۵ سال بود با اشتیاق وارد نیروی انتظامی شده و پیه دوری از فامیل و بستگان را به تنش مالیده بود تا مرزبان شود. حتی با دلش کشتی گرفته بود تا دوریهای کشنده چند هفتهای از زن و ۲ فرزندش را تاب بیاورد. این تهتغاری، اما لایههای عمیقتری از جانش را درگیر کرده بود. میکائیل، سرشتش عجیب با محبت عجین بود. از آن بچهها نبود که با جمله «باباتو بیشتر دوست داری یا مامانتو؟» بتوان سربهسرش گذاشت و او را به چالش کشید. او گاهی برای باباجوادش چالش معکوس درست میکرد و میگفت: «منو بیشتر دوست داری یا مامانو؟» و خودش جواب میداد باید مامان را بیشتر از من دوست داشته باشی.
این بداهههای احساسی میکائیل، جواد آقا را همیشه غافلگیر و ذوقزده میکرد. آن روز، اما دلش آشوب بود و دستش به جایی بند نبود. خبر مدرسه را شنیده و انداخته بود سینه جاده و به سمت میناب میتاخت. با خودش میگفت نفوس بد نزن مرد، حالا چیزی نشده و حتماً میکائیل آسیبی ندیده. فرشتهها که نمیمیرند! با دوستش تماس گرفت و گفت سریع خودش را به مدرسه برساند و میکائیل را به خانه ببرد و پیش بچههایش بماند تا او خودش را برساند. ثانیهها برایش مرگبار میگذشت و راه برایش بینهایت به نظر میرسید.
هزار کیلومتر آن طرفتر، مادر روی آسفالت نشسته بود و داشت در خودش فرومیریخت. اطرافش مادرهای دیگر، داشتند آوار میشدند. مردی جلو آمد و گفت: «بعضی بچهها هنوز زندهان، برید سمت مدرسه». انگار خون به رگهای شکیبا خانم برگشت و جان به پاهایش. از خاکسترش بلند شد و مسیر نیمهتمام را تمام کرد. آنجا هر چه بود، مدرسه نبود. کوه آوار و دود و آتش و صدای ناله و گریه و فریاد و آژیر آمبولانس، صحنهای آخرالزمانی خلق کرده بود. مادر از کجا باید شروع میکرد؟ جگرگوشهاش را در کدام گوشه باید جستوجو میکرد؟ انگار سوزنی در انبار کاه گم شده باشد. از جماعت مادرها خودش را جدا کرد و رفت بالای تل آوار.
با دستهایش شروع به جابهجایی پارهسنگها و آجرها کرد، به این امید که شاید صدای میکائیل را بشنود. یک بیستون جلوی او بود که باید میکند و میتراشید. دستهایش کار میکرد و قلبش مدام فشردهتر میشد. چند دقیقه گذشت و ۲ مرد امدادی آمدند سراغش: «خانم اینجا جای شما نیست؛ خطرناکه. ساختمون هنوز داره میسوزه. ممکنه دوباره بزنن. بیاید بیرون». به هر والزاجراتی بود، خودش را بیرون کشید.
هر تکه بچه که از زیر آوار بیرون میآمد، مادری مثل یک کوه فرومیریخت. داغ سنگین بود. جانها را برشته کرده بود. شکیبا خانم روی زمین نشسته و به کوه مقابلش خیره مانده بود. دوباره کسی آمد و گفت تعدادی از بچهها زخمی شدهاند و مادرها برای شناسایی بروند سمت بیمارستان. کورسوی امیدی روشن شد. مادر، چارهای نداشت جز آنکه قتلگاه را به امید نقاهتگاه ترک کند. سوار ماشین شد. دوباره تماسهای بیآنتن. آنقدر گرفت تا بالاخره توانست کسی را از فامیل پیدا کرده و بیپناهی و ورشکستگیاش را اعلام کند.
به بیمارستان که رسید، سراسیمه سراغ میکائیل را گرفت. نمیدانست چه سرنخی دست پرستارها بدهد: «خانم ببخشید یه پسر تپل نیاوردن اینجا؟» پرستار، تختهای اورژانس را نشانش داد. همه را دید، اما هیچکدام میکائیل نبودند. رفت سمت حیاط بیمارستان. تعدادی جنازه کوچک چیده بودند کف زمین. به خودش نهیب زد که باید آنها را چک کند. جمعیت را شکافت و اولین بچه را دید. مقداری گوشت و استخوان درهم دید و حالش خراب شد و افتاد. او را گوشهای بردند و احیایش کردند. روی آسفالت نشست و یکدفعه یاد کورش افتاد. پسر دیگری هم داشت. انگار تازه یادش افتاده بود. کورش، کلاس هفتمی بود و جای دیگری درس میخواند.
مادر، سراسیمه رفت دنبال آنیکی پسرش. مدرسه را تخلیه کرده بودند و هیچکس آنجا نبود. دوباره هول برش داشت. به مدیر مدرسه زنگ زد. مدیر خیالش را راحت کرد که بچه پیش اوست و، چون کسی نبوده بیاید دنبالش، کورش را با خودش برده. قرار شد مادر برود خانه و آنها کورش را بیاورند. خودش را رساند خانه. به قاب در که رسید، برگشت و ورودی پلهها را نگاه کرد. پرت شد به اول صبح و آن عکس لحظهآخری. وارد خانه که شد، دوباره گوشیاش زنگ خورد. دوستش بود. گفت بماند خانه و قول داد خودش برود مدرسه میکائیل و هر سرنخی پیدا کرد، بیکم و کاست اطلاع دهد. شکیبا خانم، چارهای نداشت جز اینکه شکیبایی کند و تسلیم تقدیر شود. آقا جواد مرزبان، روی مرز جنوب کشور، حاشیه سواحل خلیج فارس را گرفته بود و داشت تخت گاز میرفت. ۲۰ روز بود دلش برای خندههای میکائیل لک زده بود. خداخدا میکرد برسد و ببیند این کابوس لعنتی، همهاش خواب بوده. تصویر آن فیلمی که میکائیل بابا برای تبریک روز پدر فرستاده بود، دلش را چنگ میزد. چهره مغموم عزیز دردانهاش که روز رفتن به آبادان به پایش چنگ میانداخت، لحظهای از جلوی چشمش دور نمیشد.
در خودش فرورفته بود و اشک میریخت که گوشیاش زنگ خورد. دوستش بود. آب سرد آورده بود. خبر قطعی شهادت را که داد، جواد آقا میخواست منفجر شود. دوست داشت خودش را از ماشین به بیرون پرتاب کند. کنار زد و آمد روی آسفالت جاده خوابید. خدا را شکر میکائیل، کامل بود؛ مثل قرص یک ماه کامل. آرام درون کاور خوابیده بود. کولهپشتیاش را هنوز حمل میکرد. همانی که صبح با آن ژست گرفته و عکس انداخته بود. همکلاسیهایش، اما با هم قاطی شده بودند. اغلبشان آن روز حاضر بودند، اما بعضیها غیبشان زده بود. ۵ نفرشان که غایب بودند، زنده ماندند.
کورش، قبل از اینکه همراه برادر با آمبولانس به اندیمشک برگردد، همان روز واقعه رفته بود سر کمد میکائیل و سربازها را کنار زده بود تا دفتر نقاشی داوینچی را پیدا کند. چیزی ذهنش را مشغول کرده بود؛ یک تصویر آشنا و یک صدای عجیب. صدای دیشب میکائیل موقع بازی جنگی هنوز در مغزش جریان داشت: «من عقاب ایرانم. هرکی میخواد با من دربیفته، بیاد من مینابم». اثر هنری برادر را آورد و به مادر نشان داد. آخرین نقاشی میکائیل، مثل لبخند ژوکوند، رازهای بزرگی در خود داشت که بعد از رفتنش فاش شد. ساختمان ۲ طبقه، مدرسه میناب بود. آن ۵ بچه که حال و روزشان معلوم نبود، آن روز غایب بودند. ۳ شراره، همان ۳ موشکی بودند که مدرسه را صاف کرده بودند. امضای هنری میکائیل، ۲ عبارت مرموزی بود که بالای نقاشی جا گذاشته بود: «ارتش نزامی» و «بچهها همشون موردن». آن روز میکائیل میردورقی، فرشته کوچک خدا، رفته بود به جنگ با شیطان تا آرزوی آدمها را برآورده کند. به آسمان ذاتالبروج رفته بود تا مردم به او افتخار کنند. روز آخر، مثل شام آخر، میکائیل با آمریکا جنگید و ایران را پیروز میدان کرد و خودش طعم خوشمزه بهشت را چشید.
(این روایت براساس گفتوگو با پدر و مادر شهید است)
منبع: وطن امروز