ملانصرالدین چطور توانست تا آخر عمر ۴۰ ساله بماند؟ پاسخ او به این سؤال، رقیبانش را حسابی غافلگیر کرد.

باشگاه خبرنگاران جوان- حرف مرد یکی است» از آن جمله‌هایی است که در گفت‌وگوی روزمره، هم می‌تواند نشانه وفاداری به قول و تصمیم باشد و هم دستمایه شوخی و طعنه قرار بگیرد. این عبارت وقتی در کنار یک حکایت طنزآمیز قرار می‌گیرد، معنای ظریف‌تری پیدا می‌کند؛ جایی که یک شخصیت با تکیه بر همین جمله، از پاسخ‌گویی به یک پرسش ساده طفره می‌رود و در نهایت، طرف مقابل را با نقشه خودش تنها می‌گذارد.

در روزگاران قدیم، مردم چهل‌سالگی را سنی مهم و نشانه‌ای از پختگی و عقل می‌دانستند. در برخی شهر‌ها حتی اگر برگزاری جشن تولد چندان مرسوم نبود، رسیدن به چهل‌سالگی بهانه‌ای برای جشن و شادی بود. ملانصرالدین هم که از این نگاه مردم بی‌خبر نبود، مشتاق بود هرچه زودتر به این سن برسد و جایگاه تازه‌ای در میان اهالی پیدا کند.

سرانجام روز موعود رسید. ملا چهل‌ساله شد و جشنی بزرگ برپا کرد. مردم شهر که او را به خوش‌اخلاقی، شوخ‌طبعی و دانایی می‌شناختند، در جشن حاضر شدند و هدایای مختلفی برایش آوردند. ملانصرالدین که از این همه توجه خوشحال شده بود، در میان مهمانان اعلام کرد هرکس مشکلی دارد، می‌تواند نزد او بیاید تا اگر از دستش برمی‌آید، مشکلش را حل کند.

از آن روز، خانه ملا بیشتر از گذشته محل رفت‌وآمد مردم شد. یکی برای مشورت می‌آمد، دیگری برای درد دل و عده‌ای هم برای استفاده از دانش و حاضرجوابی او. ملا نیز از این محبوبیت لذت می‌برد و کم‌کم دلش می‌خواست همین چهل‌سالگی را برای همیشه حفظ کند.

اما محبوبیت ملا برای همه خوشایند نبود.

در شهر مرد باسواد دیگری زندگی می‌کرد که پیش از آن، جایگاه ویژه‌ای میان مردم داشت. او برای افراد بی‌سواد نامه می‌نوشت، نامه‌های رسیده را برایشان می‌خواند و در ازای این کار پول می‌گرفت.

با رسیدن ملانصرالدین به چهل‌سالگی، رفت‌وآمد مردم به سراغ او کمتر شد و بخش مهمی از کسب‌وکارش از رونق افتاد.

مشکل فقط سواد نبود؛ ملا خوش‌مشرب و خوش‌اخلاق بود و با مردم با حوصله رفتار می‌کرد، در حالی که آن مرد چندان خوش‌برخورد نبود. همین تفاوت باعث شده بود مردم ترجیح دهند برای مشورت و حل مشکلاتشان نزد ملا بروند.

مرد باسواد شهر مدتی صبر کرد، اما وقتی دید چند سال گذشته و همچنان ملا رقیب اصلی اوست، تصمیم گرفت نقشه‌ای برای کم کردن محبوبیتش بکشد. او و دوستانش به این نتیجه رسیدند که روی سن ملا دست بگذارند؛ چراکه اگر مردم باور می‌کردند ملا دیگر از چهل‌سالگی عبور کرده و رو به پیری گذاشته است، شاید جایگاهش هم در میان آنها تغییر می‌کرد.

یک روز، وقتی خانه ملا پر از مهمان بود، یکی از افراد که از نقشه خبر داشت، رو به او کرد و با صدای بلند پرسید: «ملا، چند سال داری؟»

ملا خیلی زود فهمید سؤال از روی کنجکاوی نیست. می‌دانست اگر بگوید ۴۵ ساله شده، فرصتی به دست مخالفان داده تا درباره پیر شدنش حرف بزنند. کمی مکث کرد و با خونسردی پاسخ داد: «معلوم است؛ چهل ساله‌ام.»

حاضران تعجب کردند. یکی از آنها گفت: «ملا، مگر پنج سال پیش جشن چهل‌سالگی نگرفتی؟ چطور هنوز چهل ساله‌ای؟»

ملا بدون اینکه دستپاچه شود، لبخندی زد و گفت: «بله، ده سال دیگر هم از من بپرسید، باز می‌گویم چهل سال دارم.»

مرد با تعجب پرسید: «چرا؟»

ملا این بار با همان حاضر جوابی همیشگی پاسخ داد: «مگر نمی‌دانی؟ حرف مرد یکی است!»

حاضران از پاسخ ملا خندیدند و از اینکه چگونه با یک جمله نقشه مخالفانش را برهم زده بود، لذت بردند. مرد باسواد و دوستانش نیز که انتظار داشتند ملا با پاسخ خود زمینه تمسخرش را فراهم کند، دست خالی از آنجا رفتند.

این حکایت، با همه سادگی‌اش، نمونه‌ای از قصه‌های طنزآمیز منسوب به ملانصرالدین است؛ داستانی که در آن، ملا نه با بحث و جدل، بلکه با بازی زبانی و حاضر جوابی از موقعیتی دشوار بیرون می‌آید.

منبع: فارس

اخبار پیشنهادی
تبادل نظر
آدرس ایمیل خود را با فرمت مناسب وارد نمایید.
captcha