هوشنگ مرادی کرمانی پیش از آنکه نویسنده «قصه‌های مجید» باشد، «هوشو»ی تنها و قصه‌دوستی بود که در سیرچ کرمان، میان فقدان و فقر و دلتنگی، به قصه پناه برد.

باشگاه خبرنگاران جوان - هوشنگ مرادی کرمانی پیش از آنکه نویسنده «قصه‌های مجید» باشد، «هوشو»‌ی تنها و قصه‌دوستی بود که در سیرچ کرمان، میان فقدان و فقر و دلتنگی، به قصه پناه برد. پسربچه‌ای که روزی قصه‌های پدربزرگش را در ذهن ادامه می‌داد، سال‌ها بعد خودش قصه‌گو شد.

«من بچه قصه بودم.»

هوشنگ مرادی کرمانی وقتی از کودکی‌اش حرف می‌زند، این جمله را به زبان می‌آورد. کودکی او پر از چیز‌هایی است که معمولاً جایی برای قصه باقی نمی‌گذارند؛ مرگ مادر، بیماری پدر، فقر، تنهایی و بعد از دست دادن پدربزرگ و مادربزرگ. اما برای او قصه درست از همین‌جا شروع شد؛ از همان سال‌هایی که «هوشو» در سیرچ کرمان زندگی می‌کرد و هنوز نمی‌دانست روزی قرار است قصه‌هایش را میلیون‌ها نفر بخوانند.

او ۱۶ شهریور ۱۳۲۳ در سیرچ به دنیا آمد. مادرش را در چندماهگی از دست داد و پدرش هم به دلیل مشکلات روحی، نتوانست سرپرستی او را برعهده بگیرد. مرادی کرمانی با پدربزرگ و مادربزرگش بزرگ شد. پدربزرگ قصه می‌گفت و او قصه‌ها را جدی می‌گرفت؛ اگر داستانی نیمه‌کاره می‌ماند، خودش ادامه‌اش را در ذهنش می‌ساخت.

زندگی، اما برای هوشو چندان اهل خیال نبود. در روستای سیرچ امکانات زیادی وجود نداشت. بعد‌ها برای ادامه تحصیل به کرمان رفت و آنجا با مدرسه، رادیو، سینما و کتاب بیشتر آشنا شد. درسش چندان خوب نبود، اما انشا را دوست داشت و در آن موفق بود. برای گذران زندگی هم کار‌های مختلفی انجام داد؛ از نوکری و نوشابه‌فروشی تا کار در رادیوی کرمان.

او بعد‌ها به تهران آمد و در کنار تحصیل و تجربه‌های مختلف، نوشتن را ادامه داد. سال ۱۳۴۷ نخستین داستانش در مجله «خوشه» به سردبیری احمد شاملو منتشر شد. «معصومه» نخستین کتابش بود و بعد «من غزال ترسیده‌ای هستم» منتشر شد؛ کتاب‌هایی که هنوز نام او را در میان مخاطبان تثبیت نکرده بودند.

بعد «مجید» آمد. «قصه‌های مجید» برای مرادی کرمانی فقط یک مجموعه داستان نبود. مجید به نوعی تکه‌ای از خود نویسنده بود؛ پسری تنها، کم‌پول، عاشق کتاب و شعر و سینما، گرفتار مدرسه و دردسرهایش و البته کسی که بلد بود از دل گرفتاری هم چیزی برای خندیدن پیدا کند.

قصه‌های مجید نخست به صورت داستان‌های پراکنده منتشر می‌شدند. سال ۱۳۵۳ نیز مرادی کرمانی برای رادیو داستان پسری یتیم را نوشت که با مادربزرگش زندگی می‌کرد. قرار بود این داستان برای نوروز پخش شود، اما برخلاف تصور اولیه، قصه آن‌قدر مورد استقبال قرار گرفت که ادامه پیدا کرد و بعد‌ها به یکی از شناخته‌شده‌ترین آثار ادبیات کودک و نوجوان ایران تبدیل شد.

مجید را بعدتر کیومرث پوراحمد به تلویزیون برد و تصویری از این پسر ساخت که هنوز هم در حافظه بسیاری از ایرانی‌ها مانده است. مجید در نسخه تلویزیونی اصفهانی شد، اما ریشه‌هایش همچنان در همان دنیایی بود که مرادی کرمانی ساخته بود؛ دنیای بچه‌ای که با کمبودها، مدرسه، خانواده و آرزو‌های کوچک و بزرگش دست و پنجه نرم می‌کند.

مرادی کرمانی بعد از «مجید» هم سراغ همان چیز‌هایی رفت که از نزدیک می‌شناخت. در «بچه‌های قالیباف‌خانه» کودکان کار را روایت کرد، در «خمره» یک اتفاق ساده را به قصه‌ای پرکشش تبدیل کرد، در «مربای شیرین» از باز نشدن درِ یک شیشه مربا داستان ساخت و در «مهمان مامان» سراغ همدلی و روابط آدم‌هایی رفت که زندگی ساده‌ای دارند.

اینها داستان‌های فقر و محرومیت هستند، اما مرادی کرمانی علاقه‌ای نداشت شخصیت‌هایش را به بلندگوی شعار تبدیل کند. خودش درباره «بچه‌های قالیباف‌خانه» گفته بود که فقط می‌خواهد قصه‌اش را تعریف کند و خواننده خودش برداشت کند. برای او حتی در تلخ‌ترین داستان‌ها باید جایی برای لبخند باقی می‌ماند.

شاید به همین دلیل است که آثارش با وجود ریشه داشتن در تجربه‌های شخصی و فضای زندگی خودش، فقط برای یک گروه یا یک نسل نماندند. «مجید»، «خمره»، «مهمان مامان» و دیگر داستان‌هایش به زبان‌های مختلف ترجمه شدند و تعدادی از آنها راهشان را به سینما و تلویزیون هم پیدا کردند.

اما اگر قرار باشد فقط یک کتاب را برای نزدیک شدن به خود واقعی مرادی کرمانی انتخاب کنیم، احتمالاً «شما که غریبه نیستید» انتخاب اول است. زندگی‌نامه‌ای که ۱۹ سال نخست زندگی او را روایت می‌کند؛ سال‌هایی که هوشو هنوز نویسنده نشده بود و فقط پسری بود که تلاش می‌کرد از پس زندگی بربیاید.

در این کتاب، مرادی کرمانی از تنهایی‌اش، از سیرچ، از مدرسه و پرورشگاه، از آدم‌هایی که از دست داده و از چیز‌هایی که نداشته نوشته است. خودش می‌گوید کاغذ سفید کم‌کم جای خیلی از نداشته‌های زندگی‌اش را گرفت؛ کاغذی که می‌توانست بدون سرزنش و تحقیر، همدم او باشد.

برای همین وقتی درباره آثارش حرف می‌زند، سخت می‌توان زندگی‌اش را از داستان‌هایش جدا کرد. خودش هم گفته است که هرکدام از نوشته‌هایش تکه‌ای از همان زمینی هستند که روی آن زندگی کرده و «شما که غریبه نیستید» در واقع زمینی است که ساختمان‌های دیگر آثارش روی آن ساخته شده‌اند.

حالا هوشنگ مرادی کرمانی به جایی رسیده که خودش درباره پایان نوشتن حرف می‌زند. نه از سر بی‌علاقگی به ادبیات؛ برعکس، هنوز کتاب می‌خواند، فیلم می‌بیند و به نوشته‌های قدیمی‌اش سر می‌زند. اما معتقد است نویسنده نباید فقط به خاطر عادت دوباره قلم به دست بگیرد.

«قاشق چای‌خوری» از همین نگاه آمده است؛ داستان نویسنده‌ای که لاک‌پشتی به او یادآوری می‌کند سهم هر آدم از جهان محدود است و نباید چیزی را که سال‌ها ساخته، بی‌دلیل خرج کند.

مرادی کرمانی هنوز احتمال نوشتن را کاملاً کنار نگذاشته است. خودش مثال درخت سیبی را می‌زند که در روستای زادگاهش دیده بود؛ درختی که حتی در پاییز دوباره شکوفه می‌داد و میوه می‌داد. مادربزرگش می‌گفت اینها «میوه پیری» است. مرادی کرمانی می‌گوید اگر قرار باشد دوباره بنویسد، باید حاصل آن شبیه همان میوه باشد؛ چیزی تازه که حرفی برای گفتن داشته باشد.

شاید این پایان، برای نویسنده‌ای که از کودکی با قصه زندگی کرده، پایان عجیبی نباشد. هوشو یک روز در سیرچ قصه شنید و قصه ساخت؛ بعد‌ها همان قصه‌ها را روی کاغذ آورد و با آنها با آدم‌های زیادی دوست شد. خودش می‌گوید اگر ادبیات نبود، شاید تحمل آن همه سختی برایش ممکن نمی‌شد.

حالا در سالروز تولد ۸۲ سالگی‌اش، آن پسربچه سیرچی دیگر فقط یک خاطره در زندگی یک نویسنده نیست. بخشی از کودکی چند نسل شده است؛ نسلی که با مجید خندید، با «خمره» درگیر شد، با «مهمان مامان» دور یک سفره نشست و در «شما که غریبه نیستید» فهمید پشت آن قصه‌های ساده، زندگی کودکی نشسته که از همان ابتدا راه دیگری برای دوام آوردن پیدا کرده بود: قصه.

منبع: فارس

اخبار پیشنهادی
تبادل نظر
آدرس ایمیل خود را با فرمت مناسب وارد نمایید.
captcha
آخرین اخبار