باشگاه خبرنگاران جوان- من نمیدانم چرا باید دقیقاً روز شروع سال با آنها آشنا میشدم. چرا روایت شهادتشان باید اینطور به گوش من میرسید؟ حالا با آن آتشی که در دلم افتاده قرار است چه کنم؟ نمیدانم چرا تابآوردن تصویر و تصور شهادتشان، اینقدر برایم بزرگ و سخت و طاقتفرسا شد.
من هنوز درگیر آن پیکر بودم، که «کوهی از صلابت بود و مشت دست سالمش را گرهکرده بود.» هنوز با آن یکمشت بسته کنار نیامده بودم. هنوز بهخاطر آن همه دختربچه مینابی که ردیف کنار هم در حفرههای مستطیلی جا گرفتند، همسایههای وطنفروشمان را نبخشیدم. هنوز هر ساعت به پیکرهای جامانده از پرسنل دنا در اقیانوس هند فکر میکنم. هنوز داشتم تلاش میکردم برای طفرهرفتن و فراموشکردن عکس گواهی فوت آن «زن، فقط یک سر، فاقد وسایل». یا آنکه از نوهاش تنها یکمشت مو به خاک سپرد.
من جنگ کم ندیده بودم. بیشتر از تعداد جنگهای جهان کتاب جنگی خوانده بودم و میدانستم در جنگ نقلونبات پخش نمیکنند.
اما نبردی که آتشش را وطنفروش روشن کرده باشد و هنوز پشیمان نباشد و خونهای ریخته شده را اسباب هلهله و سوت و کف کند. خیلی آتش به دلم زده بود. اینکه بدانی داری از عکس و فیلمی که همین مردم میگیرند و آماری که همین فریبخوردهها به دشمن میدهند، جوان و بچه و بزرگ را در خون میبینی. این خودش بهاندازه کافی سخت بود!
آن ۴۳ نفر. را چطور از سرم بیرون کنم که دوباره هرکس بتواند توی ذهنم سر جای خودش بنشیند و خشم و غم خدایی نکرده جای همهٔ چیزهای دیگر را نگیرند.
۴۲ یا ... ۴۳؟ مطمئن نبود از آخرین آمار. گفت دشمن ساختمان را زده. دقیق! همه خروجیهای هوا، کانال کابلها، تونل آسانسور. دقیقاً همه را زده. آنها ماندهاند زیر زمین.
آواربرداری ۲ روز طول کشیده. دو تا ۲۴ ساعت هی آجر و بتون و سیمان کنار زدهاند تا دستشان به آن قهرمانان وطن برسد. آنها که میشد شب عیدی توی خانه پیش زن و بچه بمانند. اما برای دفاع از سرزمین و مردمشان، شبها به خانه نرفتند و زیر تیغ خطر تا آخرین دقیقه ایستادند. سقف را که بر میدارند، همهسالم بودند.
همه پیکرها بی خراش، بیزخم و خونریزی، بیاکسیژن! یک گروه دور کپسول اکسیژنی که آنجا بوده حلقهزده بودند. یک گروه بیخیال کپسول شدهاند، یک جای دیگری گرد نشستهاند، دستهایشان را انداختهاند گردن هم، آخرین دقیقهها قبل از بینفس شدن، لابد با چشمهایشان به هم قوت قلب و دلداری دادهاند و امید داشتهاند که گرمای تنشان چند ثانیه بیشتر، سرد شدنِ رفیقشان را به تاخیر بیاندازد.
فرمانده، اما نشسته بوده روی صندلی، جدا و تنها. دستههای صندلی را سفت گرفته بوده توی مشتش، باصلابت، بینشانی از ترس یا ضعف. با کمر صاف و گردن افراشته. آنقدر مشتهایش را فشار داده تا آخرین ذره اکسیژن هم راهش را بگیرد و برود و بگذارد که او تنگ شهادت را به آغوش بکشد.
گریه کردم. گفت خدا را شکر لااقل خانوادهشان جسم یکپارچهای برای تشییع داشتهاند. اگر زیر زمین نبودند از هیچکدامشان چیزی قابلشناسایی نمیماند. حس میکنم قلبم میخواهد از تپیدن توی این دنیا انصراف بدهد. میگویم: «خدا را شکر.»، اما تنم از این شکر میلرزد. از این حق انتخابِ عجیب؛ که عزیزِ شهیدم کاش دستکم پیکر داشته باشد!
این جنگ، با این خونهای سرخ، حتماً عاقبتش پیروزی است. همینالان هم پیروز است.
همین حالا، همین لحظه، ما بهخاطر داشتنِ این مردها و این مردم، تا ابد پیروزِ هر دو دنیاییم!
قسم میخورم که پیروزیم.
منبع: فارس
هرچند مثل عمو ترامپشون میگفتن ،اینا هوش مصنوعیه!!!!
افسوس از این حجم سیاه دلی و قساوت قلب!