در میان فقدان‌ها و خبرها، وطن در نگاه‌ها، انتخاب‌ها و سکوت آدم‌ها معنا می‌شود؛ جایی که حضور و نبودن، دو روی یک حقیقت‌اند.

باشگاه خبرنگاران جوان- اردیبهشت هزار و چهارصد و پنج به اواسط خود نزدیک می‌شد، که حوالی ده شب، وقتی به بندرعباس رسیدم. گرمای روز هنوز در هوا مانده بود و بوی دریا به مشامم می‌خورد. آمده بودم تا از اسکله شهید رجایی بنویسم آنجایی که جوانان‌مان در آتش سوختند و خیلی‌ها اموال‌شان را ا دست دادند. از همان دقایق اول، چیزی در ریتم شهر با آنچه باید می‌بود، نمی‌خواند. جملاتی که خود جنوبی‌ها می‌گفتند [انگار خاک مرده ریختند تو شهر همه غم دارن از این اتفاق جنوبی که مردم شاد هستند روز‌هایی سخت رو می‌گذرونن]مکث‌ها طولانی‌تر از معمول بود، گفت‌و‌گو‌ها نیمه‌کاره رها می‌شد و نگاه‌ها، بیشتر از آن‌که به روبه‌رو باشد، جایی دور را جست‌و‌جو می‌کرد مثلا جایی در خاک که عزیزانشان را دفن کردند، شاید هم خاطره‌ای که دیگر تکرار نمی‌شود. در آنجا متوجه شدم که مردم چقدر برای هم سنگ‌تمام می‌گذارند تا خم به هموطنش، همشهری‌اش نیاید.

به تهران برگشتم هفته‌ها گذشت و اواخر خردادماه هزار و چهارصد و چهار بود که رژیم صهیونیستی متجاوز به ایران‌مان حمله کرد جنگی که ۱۲ روز طول کشید، هر خبر، نشانی از یک زندگی را ناگهان از مدارش خارج می‌کرد، آدم‌ها از بطن زندگی و اسم‌ها از متن‌ها جدا می‌شدند و روی اعلامیه‌ها و روی قاب‌ها می‌نشستند، در آنجا مرز میان «حضور» و «غیاب» به چند خط خبر تقلیل پیدا کرد.

تیر ۱۴۰۴

تیرماه قطعه ۴۲ بهشت زهرا (س) شده بود فضای امن آدم‌هایی که عزیزانشان را به خاک سپرده بودند، انگار زمین هنوز به سکون کامل نرسیده بود. نظم مزار‌ها در حال شکل‌گیری بود؛ چیدمانی که هنوز تثبیت نشده و در حال تکمیل بود و این نقطه از بهشت شده بود نقطه آغاز روایت‌هایمان از کودکان، زنان و مردان قهرمانی که رژیم سفاک از ما گرفته بود.

زمان می‌گذشت و وطن پیچ‌های سختی را یکی یکی طی می‌کرد بله زمان می‌گذشت، اما نه در ریتمی یکنواخت؛ هر مقطع، با خبرها، با نام‌ها و با تغییراتی که ناگهان روی زندگی‌ها می‌نشست، شکل خودش را پیدا می‌کرد.

دی ۱۴۰۴

شده بود ۲۵ دی‌ماه هزار و چهارصد و چهار و اینجا بهشت زهرا (س) غوغا بود، دست‌های خاکی آدم‌ها بر سر و اشک‌هایشان جوی روان. مبهوت در این زمانه و فضا بودم

ردّ ثانیه به ثانیه و لحظه به لحظه‌اش از حافظه‌ام پاک نمی‌شود؛ نه با گذر زمان و نه با عادت روزمره، جوانانی که تازه قدم در آغاز زندگی گذاشته بودند، هنوز ردّ بوی زندگی در لباس‌شان مانده بود؛ ردّی از آرزو‌هایی که فرصت نیافتند کامل شوند. در همان قطعه کنار سنگ‌هایی که نام را به سکوت پیوند می‌زدند، اصلا چطور اشک و صحبت‌های آن دختربچه‌ای ۹ ساله کنار مزار پدرش را از ذهنم پاک کنم؟ که با نگاهی میان کودکی و ناگزیر بزرگ شدن معلق مانده بود، نگاهی که بیشتر از هر کلامی، فقدان را روایت می‌کرد و همین تصویر، بی‌آنکه چیزی بگوید، رها نمی‌کند.

اسفند ۱۴۰۴

حالا بی‌آنکه این روایت‌ها را به پایان برسانم در اسفند چهارصد و چهار حملات متجاوزانه امریکایی‌ها و صهیونیست‌ها به ایرانمان آغاز شد و بیش از بیست روز است این روز‌ها را سپری می‌کنیم و حتی سال عوض شده است و وارد فروردین ۱۴۰۵ شدیم و من در بهشت زهرا حس وطن‌پرستی برایم معنا می‌شود. مغزم انگار بایگانی زنده‌ای از روایت‌ها و آدم‌هاست و «فقدان» در جزییات ریز و درست و چهره آدم‌ها نشانه‌ای عمیق برای باور‌های این روزهاست. مثلا دستی که روی خاک سردی آرام گرفته، نگاهی که به جایی خیره مانده و مسیر بازگشت را هنوز پاک نکرده یا در سکوتی که پر از واژه‌هایی است که دیگر گفته نمی‌شوند.

فکرم به چند قدم آن‌طرف‌تر، ردیفی از مزار‌هایی که تاریخ‌شان به سال‌های دورتر برمی‌گردد، می‌رود. قدم جلوتر می‌گذارم، به یاد نام‌هایی که به سال‌های جنگ هشت‌ساله گره خورده‌اند. فاصله زمانی زیاد است، اما فضا، غریبه نیست. همان افکار و همان دست‌هایی که روی مزار می‌ماند، همان تلاشی که برای نگه داشتن چیزی فراتر از یک خاطره شکل می‌گیرد و این مقطع تاریخی، به‌عنوان امتدادی از همین لحظه‌هاست.

فروردین ۱۴۰۵

با خودم فکر می‌کنم اگر سال‌ها و حتی هزاران سال هم درباره «وطن‌دوستی» آنها گفته شود، باز هم چیزی از آنچه بوده، بیرون از جملات می‌ماند. اینجا، کنار این مزارها، می‌شود فهمید چرا بعضی مفاهیم، در تعریف‌مان و روایت‌هایمان نمی‌گنجند.

مادر‌هایی که فرزندانشان را به خاک سپرده‌اند، فقط داغدار عزیزترین‌شان و جگرگوشه‌هایشان نیستند. نوعی مراقبت در رفتارشان هست و در کلمه‌هایی که انتخاب می‌کنند، در مسیری که می‌روند، در راهی که انتخاب می‌کنند انگار چیزی فراتر از یک رابطه شخصی را حفظ می‌کنند، نوعی حرمت که از خودشان هم بزرگ‌تر است. نوعی هویت و اصالت به وطن.

با دیدن این صحنه‌ها، ناگهان یک جمله قدیمی را در ذهنم زنده می‌کند؛ جمله‌ای که سال‌ها پیش، مادربزرگ می‌گفت: «حرفی نزنید که شهدا ناراحت شوند.» آن جمله، اینجا، در رفتار آدم‌ها جاری است؛ در دقتی که برای نگه داشتن این فضا به خرج می‌دهند.

«وطن» در قطعه ۴۲

در امتداد همین فکر، میل عجیبی شکل می‌گیرد؛ اینکه از کنار هیچ مزاری بی‌تفاوت عبور نکنم. اینکه تک‌تک این نام‌ها را ببینم، تامل کنم و بفهمم پشت هرکدام، چه راه و روشی از زندگی ایستاده بوده. اینجا، «وطن‌دوستی» تعریف نمی‌شود. نشان داده می‌شود. در فاصله کوتاه میان یک نام و یک تاریخ، در تصمیمی که به جای ماندن، شهادت را انتخاب کرده؛ و حالا، در امتداد همین راهی که قدم‌به‌قدم از بندر تا بهشت زهرا (س) طی شده، به این یقین می‌رسم که این روایت‌ها نه آغاز دارند و نه پایان. آنها در سکوت این خاک سرد، در دست‌هایی که هنوز بر مزار شهدا مانده‌اند و در نگاهی که از میان اشک‌ها به افق دوخته شده، ادامه پیدا می‌کنند. هر نام، حلقه‌ای است در زنجیره‌ای که «وطن» را زنده نگه می‌دارد؛ زنجیره‌ای که با گذر زمان نه گسسته می‌شود و نه فراموش. اینجا، میان مزارها، فهم من از «وطن» به نقطه‌ای رسیده که دیگر در واژه‌ها نمی‌گنجد؛ در حضور آدم‌ها، در نبودشان و در ردّی که از زندگی‌شان بر این خاک مانده، معنا می‌شود؛ و شاید تمام این سفر، تنها برای رسیدن به همین لحظه بود؛ لحظه‌ای که بفهمم، «وطن» نه جغرافیاست و نه یک نام؛ «وطنم ایران»، همین پیوند ناپیدایی است که از دل این فقدان‌ها، بی‌صدا، اما استوار، ادامه دارد.

منبع: مهر

برچسب ها: شهید ، وطن
اخبار پیشنهادی
تبادل نظر
آدرس ایمیل خود را با فرمت مناسب وارد نمایید.
captcha