باشگاه خبرنگاران جوان، سمیه خلیلی - سیاست خارجی ایالات متحده در سال ۲۰۲۶، بیش از آنکه شبیه به یک سند راهبردی تدوین شده در اتاقهای فکر واشینگتن باشد، به یک میز قمار شباهت پیدا کرده است که در آن تنها یک نفر قواعد بازی را تعیین میکند: دونالد ترامپ. تحلیلگران بینالمللی که زمانی تصور میکردند شعار «اول آمریکا» به معنای عقبنشینی کامل از خاورمیانه و تمرکز بر مرزهای داخلی است، اکنون با واقعیتی بسیار پیچیدهتر و گاه متناقض روبهرو هستند. ترامپ نشان داده است که برای او، سنتهای دیپلماتیک و تعهدات دیرینه، تنها تا زمانی ارزش دارند که سودآوری آنها در «ترازنامه» شخصیاش اثبات شود. این رویکرد جدید که بر پایه «غریزه تجاری» بنا شده، اکنون تزلزلی بیسابقه در ارکان اتحادهای قدیمی ایجاد کرده است.
خروج از سایه انزواطلبی؛ غافلگیری در دمشق و غزه
آنچه در ماههای اخیر در جغرافیای سیاسی منطقه رخ داده، فراتر از پیشبینیهای خوشبینانهترین حامیان ترامپ است. زمانی که او در مبارزات انتخاباتی خود از پایان دادن به «جنگهای ابدی» سخن میگفت، کسی تصور نمیکرد که او به جای خروج، به بازتعریف نقش پلیس منطقه بپردازد. تحمیل آتشبس میان اسرائیل و حماس، آن هم با فشاری همهجانبه که هر دو طرف را بهتزده کرد، نخستین نشانه از تغییر فاز بود. ترامپ برخلاف اسلاف خود، به دنبال مدیریت تنش نیست؛ او به دنبال بستن پروندهها به نفع اعتبار شخصی خویش است.
شاید دراماتیکترین لحظه این چرخش سیاست، حضور «احمد الشرع» در کاخ سفید بود. استقبال از رهبری که سوابق او با برچسبهای تندرو پیوند خورده، نشاندهنده این واقعیت است که برای ترامپ، «مشروعیت» از صندوقهای رای یا دموکراسی نمیگذرد، بلکه از میزان همکاری در تامین منافع آمریکا حاصل میشود. این میزبانی نشان داد که دکترین جدید، هیچ ابایی از شکستن تابوهای دیپلماتیک ندارد. ترامپ با این اقدام ثابت کرد که حاضر است با هر بازیگری، فارغ از پیشینه ستیزهجوییاش، پای میز مذاکره بنشیند، مشروط بر اینکه آن بازیگر بتواند ثبات مورد نظر واشینگتن را در منطقه تضمین کند. این نوعی از واقعگرایی افراطی است که در آن آرمانگرایی فدای نتایج ملموس و سریع میشود.
در غزه نیز، سیاست ترامپ از یک ناظر منفعل به یک معمار فعال تغییر یافته است. برخلاف انتظارات که تصور میشد او دست اسرائیل را برای الحاق کامل باز بگذارد، اکنون صحبت از «ملتسازی» در غزه به میان آمده است. این پارادوکس بزرگ دولت اوست؛ رئیسجمهوری که با شعار ضد مداخله روی کار آمد، اکنون خود را درگیر بازسازی زیرساختهای شهری و سیاسی منطقهای کرده است که دهههاست درگیر بحران است. او میخواهد غزه را به پروژهای تبدیل کند که امضای خودش پای آن باشد، حتی اگر این کار به معنای فشار بر متحدان سنتیاش برای پذیرش طرحهای ناخواسته باشد.
تضاد راهبرد رسمی با واقعیتهای میدانی ترامپ
یکی از جنبههای عجیب و گاه خندهدار دولت فعلی آمریکا، شکاف عمیقی است که میان اسناد رسمی امنیت ملی و اقدامات اجرایی رئیسجمهور دیده میشود. در حالی که مشاوران امنیت ملی در اتاقهای دربسته، متنهای پیچیدهای درباره توازن قوا و مهار تهدیدات منطقهای مینویسند، ترامپ با یک پست در شبکههای اجتماعی یا یک تماس تلفنی، تمام آن ساختارها را به چالش میکشد. استراتژی امنیت ملی جدید ایالات متحده به سندی تبدیل شده که بیشتر جنبه تزئینی دارد، چرا که در عمل، این «حس درونی» ترامپ است که فرمان حرکت ناوها و جهت مذاکرات را تعیین میکند.
این ناسازگاری به وضوح در پرونده لبنان و حزبالله دیده میشود. در حالی که اسناد رسمی بر تقویت نهادهای دولتی لبنان تاکید دارند، ترامپ به دنبال راهحلهای سریع و رادیکال است؛ از جمله فشار بیامان برای خلع سلاح کامل و ایجاد یک پیوند نرمالسازی اجباری میان بیروت و تلآویو. او خاورمیانه را نه به عنوان مجموعهای از فرهنگها و تاریخهای پیچیده، بلکه به عنوان یک «بازار» میبیند که باید قوانین تجارت آزاد بر آن حاکم شود. از نظر او، اگر صلحی برقرار شود که تجارت را تسهیل کند، آن صلح پایدار است؛ در غیر این صورت، هزینهکردن برای آن بیهوده خواهد بود.
این رویکرد غریزی، دیپلماتهای حرفهای واشینگتن را در وضعیت دشواری قرار داده است. آنها مجبورند اقداماتی را توجیه کنند که با هیچ یک از تئوریهای روابط بینالملل همخوانی ندارد. به عنوان مثال، تلاش برای پیوند دادن اقتصاد اسرائیل به همسایگان شمالیاش، در حالی که تنشهای مرزی همچنان شعلهور است، از دید تحلیلگران کلاسیک یک خودکشی سیاسی محسوب میشود. اما ترامپ معتقد است که با اهرم فشارهای اقتصادی و تهدید به قطع حمایتها، میتواند حتی سختترین دشمنان را به همکاری وادارد. او به دنبال نوعی «صلح اقتصادی» است که در آن منافع مالی، جایگزین کینههای ایدئولوژیک شود.
منطق تجاری در دیپلماسی؛ اسرائیل و آزمون ۲۰۲۶
اما بزرگترین تکانه این دکترین، متوجه تلآویو شده است. برای دههها، کمکهای نظامی آمریکا به اسرائیل به عنوان یک اصل لایتغیر و بخشی از دیانای سیاست خارجی آمریکا نگریسته میشد. اما ترامپ در سال ۲۰۲۶ نشان داد که حتی این «رابطه خاص» نیز از منطق هزینه-فایده او مستثنی نیست. او به صراحت اعلام کرده است که دوران «ناهار مجانی» به پایان رسیده است. از نظر او، پرداخت سالانه ۴ میلیارد دلار کمک نظامی به کشوری که خود مدعی قدرت اقتصادی و نظامی برتر در منطقه است، دیگر توجیه تجاری ندارد.
ترامپ در جلسات خصوصی و علنی این سوال را مطرح کرده است که: «آمریکا از این سرمایهگذاری چه سودی میبرد؟» او معتقد است واشینگتن هزینههای گزافی برای تامین امنیت جهانی میپردازد، در حالی که متحدانش تنها مصرفکننده این امنیت هستند بدون آنکه سهم منصفانه خود را بپردازند. این نگاه باجگیرانه – یا به تعبیر هوادارانش، عدالتخواهانه – اسرائیل را در موقعیت دشواری قرار داده است. اکنون تلآویو نه با یک شریک استراتژیک ایدئولوژیک، بلکه با یک «طلبکار» روبهرو است که در ازای هر گلوله و هر سامانه دفاعی، مابهازای سیاسی یا اقتصادی میطلبد.
تغییر در ساختار کمکهای نظامی که برای سال ۲۰۲۶ برنامهریزی شده، تنها به معنای کاهش ارقام نیست؛ بلکه به معنای تغییر ماهیت رابطه است. ترامپ میخواهد اسرائیل را مجبور کند تا در پروژههای منطقهای آمریکا، از جمله بازسازیهای پس از جنگ و ایجاد کریدورهای اقتصادی جدید، نقش فعالتر و پرهزینهتری ایفا کند. او به صراحت گفته است که اگر اسرائیل میخواهد چتر حمایتی واشینگتن را حفظ کند، باید به بخشی از «راهحلهای سودآور» ترامپ تبدیل شود. این فشار برای پرداخت سهم، میتواند شامل خرید اجباری تجهیزات آمریکایی، واگذاری امتیازات تجاری یا حتی پذیرش طرحهای سیاسی باشد که پیش از این خط قرمز تلآویو محسوب میشدند. در نهایت، دکترین «اول آمریکا» در نسخه ۲۰۲۶ خود، خاورمیانه را به عرصهای تبدیل کرده که در آن وفاداری قدیمی جای خود را به نقدینگی و منافع لحظهای داده است.