کد خبر: ۵۸۶۱۹۷۱
تاریخ انتشار: ۲۶ آبان ۱۳۹۵ - ۲۲:۰۱

شعرا و نویسندگان هم مانند سایر افراد جامعه خاطراتی از دوران تحصیل خود دارند؛ که بخشی از زیباترین این خاطرات مربوط به «زنگ انشاء» می‌شود.

اشكال ويرايشي زياد داره/ براي خبرنگار ارسال شده تا اصلاح شه/گفتنی‌های اهالی قلم از مدرسه و زنگ «انشاء»به گزارش خبرنگار حوزه ادبیات گروه فرهنگی باشگاه خبرنگاران جوان؛ همه ما در یک مقطعی از زندگی دوران سخت اما شیرین دانش‌آموزی را گذرانده‌ایم و شاید فصل پاییز؛ بیشتر و بهتر از سایر فصل های سال یادآور خاطرات آن دوران باشد. خاطراتی که علاوه بر بوی ماه مدرسه تداعی کننده گچ، تخته سیاه و یا نیمکت های چوبی است.

در میان زنگ‌ها و کلاس‌های مدرسه، یک زنگ جذابیت‌های خاص خودش را داشت و شاید برای عده ای که اهل قلم بودند، یکی از بهترین زنگ‌ها و کلاس‌ها به شمار می‌رفت. در حالی که برای عده‌ای دیگر این زنگ نه تنها خسته‌کننده و کسالت بار بود بلکه شاید گذراندن آن چیزی سخت تر و پیچیده‌تر از کلاس ریاضی می نمود! اما از همه تاسف بارتر، اینکه بسیاری از دانش‌آموزان این زنگ دلنشین را جدی نگرفته و نگرششان به این کلاس همچون زنگ تفریح است...
 
اما شعرا و نویسندگان هم مانند سایر افراد جامعه خاطراتی از دوران تحصیل خود دارند که بخشی از زیباترین این خاطرات مربوط به زنگ انشاء می‌شود. بی شک خواندن خاطرات اهالی قلم از مدرسه و زنگ انشاء خالی از لطف نخواهد بود. خواندن احساساتی که شاید با ما مشترک بوده و در حقیقت حرف‌های خودمان باشد که از زبان آنها می‌شنویم!

محمد علی بهمنی

این شاعر درباره احساس خود در اولین روز مدرسه گفت: اولین بار که به عنوان دانش آموز به مدرسه رفتم، طبیعتا مانند سایر دانش آموزان در کنار شوق آن روز، دلشوره هم داشتم و فکر می‌کنم در حقیقت بیشتر بچه ها اینگونه اند. به یاد دارم هنگامی که از مدرسه به خانه برگشتم، مادرم از من پرسید که مدرسه چطور بود و من در جواب گفتم: «خیلی خوب بود؛ اما نمی دونم یه طوری بودم که نمی تونستم بفهمم چطوریم!» و این پاسخ باعث خنده خانواده شده بود.

وی در پاسخ به این سوال که رابطه تان با کتاب ها چطور بود، اظهار داشت: در دوران مدرسه کتاب‌ها را دوست داشتم، آن هم به این دلیل که مادرم از سن چهار سالگی مرا با کتاب‌ و کلمات آشنا کرده بود و همیشه به من می‌گفت روزی که به مدرسه بروی، کلمه‌ها را حتی بیشتر از من دوست خواهی داشت.

بهمنی در بخش دیگری از این گفتگو پیرامون درس و زنگ مورد علاقه خود تصریح کرد: از میان زنگ های مدرسه حقیقتا زنگ آخر که با تمام شدن کلاس‌ها همراه است؛ برای همه بچه‌ها شوق آور بود و من هم نمی توانم آن شوق را کتمان کنم؛ اما در درس انشاء شاگرد بسیار خوبی بودم و حتی به خاطر دارم که در این کلاس شیطنت هایی هم داشتم. مثلا از هر موضوعی که به ما داده می شد، چند انشاء نوشته و به بچه های دیگر می فروختم. نه با این هدف که در قبال آن پول دریافت کنم، ولی حتما بابت آن انشای نوشته شده چیزی می گرفتم. 

وی در پایان خاطرنشان کرد: همان طور که گفتم معلم اول من مادرم بود و با وجود آن که سال هاست از دنیا رفته، هنوز هم بسان یک معلم در زندگی من حضور دارد. اما نام معلم کلاس اولم را همواره به یاد دارم. در حقیقت به نوعی شیفته معلمانم بودم و از نظرم مادران و معلمان بسیار دوست داشتنی هستند. تا جایی که همیشه در کنارمان حضور داشته و هیچگاه غیبتشان حس نمی شود.

امیر اسماعیل آذر

این استاد زبان و ادبیات فارسی، پیرامون دوران دانش آموزی خود اظهار داشت: در دوران کودکی و نوجوانی ذهن انسان آغشته به مسائل و پیچیدگی های زندگی نشده و طبعا در این ذهن ساده، هیچ گونه  نقش کدر و سیاهی وجود ندارد. به همین سبب ذهن در این دوران بسیار نقش پذیر است و این که ما برای معلمان روزگار ابتدایی این همه ارج قائلیم، شاید به همین علت باشد. زیرا معلمان از اسطوره های تاثیر گذار زندگی انسان ها هستند. اما در رابطه با دوران دانش آموزی خود باید بگویم که با وجود فاصله بسیار از آن دوران، هنوز تصویر تمام معلمان، مدیر مدرسه، ساختمان مدرسه و حتی لباس بعضی از بچه ها را در ذهن ترسیم می کنم. 

وی در خصوص رابطه اش با دنیای کتاب افزود: اگر ما هم نمی خواستیم با کتاب ارتباط داشته باشیم، فضای خانه این رابطه را خلق می کرد. یعنی پس از بازگشت از مدرسه و اتمام مشق هایمان، مادر کتاب به دست می گرفت و برای ما  گلستان، کلیله و دمنه و شاهنامه می خواند و همه دنیای ما از قصه های شاهنامه و حکایت های سعدی سرشار می شد. همچنین هیچ گاه این بانگ توحیدی مادر هنگام خواندن گلستان که می گفت: «پادشاهی پارسایی را دید و گفت/ هیچت از ما یاد آید؟ گفت بلی وقتی که خدا را فراموش می‌ کنم» را نمی توانم از ذهن بزدایم و بسترم.

آذر در ادامه تصریح کرد: در میان درس های دوران مدرسه از ریاضیات بسیار بدم می آمد. حتی گاهی روزهایی که درس ریاضی داشتیم؛ اشک پلک های مرا می نواخت، چون این کلاس را دوست نداشتم. اما وقتی که به ادبیات می رسیدم و گلستان را لمس می کردم، انگار دنیای خود را یافته و از آن لذت می بردم. به زنگ انشاء احساس بسیار خوبی داشتم و انشاهای خود را به شعر و با لهجه اصفهانی می نوشتم. تا جایی که گاهی دانش آموزانی که ورزش داشتند، به کلاس من آمده تا انشاء خواندنم را بشنوند. این یکی از قشنگترین خاطرات من از آن روزگار است.

وی در پایان خاطرنشان کرد: به معلمانی که خواندن و نوشتن را به من آموختند، می گویم: «نام و نشان آنها تا هستم و هست، در قلب من متبلور خواهد بود.»

راضیه تجار

این بانوی نویسنده در خصوص احساس خود در اولین روز مدرسه ابراز داشت: حسی که در روز اول مدرسه داشتم به قدری خاص بود که بعد از گذشت سال ها هنوز هم می توانم آن را به خاطر بیاورم. در دوران مدرسه خواهری داشتم که از من بزرگتر بود، خدا رحمتش کند. الان در قید حیات نیست اما در آن دوران بودن او برایم امید بخش بود. با این همه به یاد دارم که روز اول مدرسه با آن روپوش نویی که به تن کرده و زیر آفتاب برق می زد، پشت به بچه ها رو به دیوار ایستاده بودم؛ در حالی که بسیار خجالت می کشیدم.

وی در ادامه افزود: در دوران مدرسه شاگرد خوبی بودم و در دوران دبستان به همراه دو تن از دوستانم همیشه کنار میز و دست معلم می ایستادیم و جایمان بیشتر مواقع همان جا بود. دیگر آنکه همیشه نماینده کلاس بودم و همه این ها حس های خوب آن دوره است که به هر حال در خاطرمان باقی مانده است.

تجار پیرامون درس مورد علاقه خود اظهار داشت: از میان درسها، عاشق ادبیات و کتاب فارسی بودم و با ورود به کلاس دوم دبستان بسیار خوشحال بودم از اینکه می توانم تمام قصه ها و مطالب کتاب دوم را جلو جلو بخوانم. زنگ ریاضی که می شد، از خودم در می رفتم و واقعا درس سختی بود اما احساسم به زنگ انشاء عالی بود و هنوز لذت آن کلاس و اولین انشایی که نوشتم را با خود به همراه دارم. زنگ انشاء که از راه می رسید، بچه ها ساکت می نشستند و به انشاء خواندن من گوش می دادند. در حقیقت نه تنها من بلکه سایر دانش آموزان هم انشاء خواندن را دوست داشتند و هنگام خواندن انشاء آن سکوتی که کلاس را فرا می گرفت و یا حلقه اشکی که گاهی در چشم بعضی از بچه ها دیده می شد، مایه تشویق و دلگرمی من بود.

وی در پایان خاطرنشان کرد: در انتها می خواهم یادی کنم از خانم «حمیده مولوی» که مدیر دبستان من بود و آن زمان با حجاب در مدرسه حاضر می شد. من فکر می کنم بسیاری از چیزهایی را که در زندگی به کمک من آمدند، از ایشان دارم. اگر از دنیا رفته اند که خداوند رحمتشان کند ولی اگر در قید حیات باشند، واقعا دوست داشتم که الان خم می شدم و بر دستان ایشان بوسه می زدم.

مصطفی رحماندوست
 
شاعر «صد دانه یاقوت» پیرامون خاطره خود از اولین روز مدرسه گفت: به یاد دارم که برای رفتن به مدرسه کت و شلوار فرم پوشیده و کاملا خود را آماده کرده بودیم. کت و شلوارهایی به رنگ طوسی و یقه های سفید که پس از یک ساعت دیگر اثری از آن لباس های مرتب نبود؛ چون همه از سر و کله هم بالا رفته و لباس هایمان را کثیف کردیم.  
 
وی در ادامه افزود: اگر بخواهم از دوران مدرسه بگویم، با وجود اینکه در آن زمان روی نمره حساسیتی نداشتم اما تمام نمره های دوران دبستانم بیست بود. همچنین در دبستان یک کلاس موسیقی داشتیم که نمره نداشت و در آن کلاس، معلم به آموختن نت ها می پرداخت که من این کلاس را خیلی دوست داشتم و از آن  لذت می بردم. اما در دوره دبیرستان در میان زنگ ها به درس انشاء علاقه داشتم. در حقیقت همه ساعت ها برای من کلاس انشاء شده بود و تقریبا همه زنگ ها را با هر موضوعی از تاریخ و جغرافیا گرفته تا جبر مقدماتی به شکلی برای خود تبدیل به ادبیات کرده بودم. در واقع راحت ترین و ساده ترین کلاس برای من ساعت انشاء بود که محل خودنمایی و بروز احساساتم شده بود. از همان ابتدا هم خودم می نوشتم و در انشاء نوشتن از کسی کمک نمی گرفتم و این در حالی بود که یک قران هم از همسایه ها گرفته و برایشان انشاء می نوشتم.
 
رحماندوست در پایان خاطرنشان کرد: معلم کلاس اولم را کاملا به یاد دارم. خدا رحمتش کند آقای سبزواری که بسیار هم مهربان بود. تا به امروز چهره و رفتار او را فراموش نکرده ام و اگر بنا باشد به معلمانی که خواندن و نوشتن را به من  آموخته اند، جمله ای بگویم؛ خواهم گفت:«قلم را شما به دست من دادید و از این بابت سپاسگزارم.»  
 
مصطفی محدثی خراسانی
 
این شاعر پیرامون روز اول دانش آموزی خود اظهار داشت: ورود من به مدرسه با بسیاری از بچه های دیگر تفاوت داشت. به طوری که یک سال به عنوان «مستمع آزاد» به مدرسه رفتم. در واقع آن زمان بعضی از دانش آموزان که در مدارس آشنایی داشتند، می توانستند جهت آمادگی سر کلاس رفته و به شکلی غیر رسمی دانش آموز شوند. این نوع شروع تحصیل برای من یک خاطره ماندگار شد؛ در واقع هم دانش آموز بودم و هم مثل سایر بچه ها مکلف نبودم تمام قواعد را رعایت کنم.
 
وی در خصوص رابطه اش با دنیای کتاب افزود: اگر در فضای فرهنگی فعالیت دارم٬ در حقیقت مدیون چند کتابی هستم که در سنین نوجوانی خوانده ام. پدرم اهل مطالعه بود و در خانه کتابخانه کوچکی داشت و از این جهت همواره کتاب در برابر چشمانمان بود. از جمله کتاب های تاثیرگذاری که در سنین نوجوانی خواندم، کتاب «بزرگترین مغز متفکر جهان تشیع» بود که خواندن آن را یکی از معلمان به ما توصیه کرده بود. این کتاب برایم بسیار جاذبه داشت واعتقاد و محبت مرا به اسلام، حقانیت آن و اهل بیت علیهم السلام تقویت کرد.
 
محدثی درباره زنگ انشاء بیان کرد: در مورد این کلاس باید بگویم که در ابتدا قلم خوبی نداشتم و این مسئله تبدیل به یکی از دغدغه های زندگی من شده بود. اما در دوران دبیرستان تحت تاثیر معلم ادبیات و انشاء به این حوزه علاقه مند و به یکی از چهره های مطرح شعر، نویسندگی و انشاء در دبیرستان تبدیل شدم.
 
این شاعر در پایان خاطرنشان کرد: در سالی که به عنوان مستمع آزاد به مدرسه رفتم، عمویم معلم من بود اما سال بعد که دیگر به صورت رسمی دانش آموز شدم، معلمی داشتم به نام خانم شاکری. با وجود آنکه تا به الان چیزی حدود 48 سال از آن زمان می گذرد، هنوز تصویر، نگاه و برخی حرکات او در ذهن من باقی مانده است. معلمان دریچه های دانش و بینش را به روی انسان می گشایند.
 
 
 
گزارش و گفتگو از لیلا بیک زاده
 
 
انتهای پیام/

کانال تلگرام - پایین شرح خبر
کانال تلگرام - پایین شرح خبر
کانال تلگرام - پایین شرح خبر
کانال تلگرام - پایین شرح خبر
انتشار یافته: ۲
در انتظار بررسی: ۰
زری
|
Iran, Islamic Republic of
|
۱۴:۴۲ - ۱۳۹۶/۰۸/۰۷
عالی بود
زری
|
Iran, Islamic Republic of
|
۱۴:۴۲ - ۱۳۹۶/۰۸/۰۷
عالی بود
کانال تلگرام - پایین شرح خبر
ارسال نظر
نام:
ایمیل:
* نظر:
سروش خبر
ایتا خبر
ویسپی خبر
گپ خبر
آی گپ خبر
بله خبر
توییتر خبر
اینستاگرام خبر
اپلیکیشن باشگاه خبرنگاران- صفحه خبر