کد خبر: ۵۹۹۲۲۱۹
تاریخ انتشار: ۰۶ اسفند ۱۳۹۵ - ۱۳:۳۶
اشعار فاطمی؛

زیباترین سروده های فاطمی را در این گزارش بخوانید.

بسته شعری ویژه شهادت حضرت زهرا (س)به گزارش خبرنگارحوزه قرآن و عترت گروه فرهنگی باشگاه خبرنگاران جوان؛شاعران با زبان شعر، عشق و ارادت خود را به بهترین بانوی عالم؛ حضرت فاطمه الزهرا (س) به تصویر می کشند. ما نیز به مناسبت شهادت آن یگانه بانوی اسلام، بخشی از اشعاری که در وصف ایشان سروده شده را در این گزارش آورده ایم.
 
 
شب بود و می رفتند مادر را بشویند
با اشک‌ها جان پیمبر را بشویند
 
شب بود و گیسوی سپیدش را ندیدند
با اینکه باید ابتدا سر را بشویند
 
تطهیر می شد آب در واقع چرا که
با آب بی معنی ست کوثر را بشویند
 
باران ضرر دارد برای یاس سالم
اینها چگونه یاس پرپر را بشویند؟؟؟
 
گیرم که شستند و به خاکش هم سپردند
فردا چگونه پهلوی در را بشویند؟
 
مهدی رحیمی
 
با اين سكوت، حال على را نگاه كن
جانم بگير و حال مرا رو به راه كن
 
زهرا بلند شو كه حسن نيمه جان شده
رحمى به حال بدِ اين قرص ماه كن
 
اين بچه ها بدون تو دق مرگ مى شوند
فكرى براى خانه ى بى سر پناه كن
 
باشد بخواب.. و خواب ز چشمان من ببر
باشد بخواب و روز على را سياه كن
 
گيرم كه ظرف حسينت پر آب شد
فكرى براى تشنگىِ قتلگاه كن...
 
آرمان صائمی
 
شب و کابوس از چشمِ منِ کَم سو نمی‌اُفتد
تبِ من کَم شده اما تبِ بانو نمی اُفتد
 
غرورم را شکسته خنده‌ی نامحرمی یارَب
چه دردی دارد آن کوچه که با دارو نمی‌اُفتد
 
جماعت داشت می‌آمد دلم لرزید می‌گفتم
که بیخود راهِ نامردی به ما این سو نمی‌اُفتد
 
کِشیدم قَد به رویِ پایم و آن لحظه فهمیدم
که حتی ردِ بادِ سیلی اش بر گونه می‌اُفتد
 
نشد حائِل کند دستش  گرفته بود چادر را
که وقتی دست حائِل شد کسی با رو نمی‌اُفتد
 
به رویِ شانه‌ام دستی و دستی داشت بر دیوار
به خود گفتم خیالت تخت باشد او نمی‌اُفتد
 
سیاهی رفت چشمانش سیاهی رفت چشمانم
وَگَرنه مادری در کوچه بر زانو نمی‌اُفتد
 
میانِ خاک می‌گردیم و می‌گویم چه ضربی داشت
خدایا گوشواره اینقَدَر آنسو نمی‌اُفتد
 
دو ماهی هست کابوس است خواب هر شَبَم، گیرم
تبِ من خوب شد اما تبِ بانو نمی‌اُفتد
 
حسن لطفی
 
 "الجار ثم الدار" شد رمز دعایت 
دیدم که می لرزید آهسته صدایت
 
شهری که می سوزد خودش از بغض و کینه
می ریزد آخر هیزم و آتش به پایت
 
قدر تو را مولا فقط می داند ای عشق
جاهل نمی فهمد تو را ای بی نهایت 
 
حتی گذشتی از همان نان و نمک ها
می شد فقیری بین سفره هم غذایت
 
 در مهربانی و وفا بی‌انتهایی 
ای که دلیل خلق دنیا ابتدایت 
 
عرش خدا از خانه ی تو نور برداشت
از گردش دستاس و شور ربنایت
 
آخر بجای بوسه پیغمبر، آتش 
افتاد بر آن خانه شد کربُ‌بلایت 
 
مولا فقط وصف تو را می گفت زهرا 
ای که همه هستیِ عالم شد فدایت 
 
یک عمر اگر ما از غریبی‌ات بگوییم 
پایان ندارد ماتم بی انتهایت
 
سید امیرحسین خوشرو
 
نیمه شب، اشک،‌ عزا، آه چه غوغا شده بود
مجلس ختم علی بود که برپا شده بود
 
گریه کن: دیدهٔ خونبار ولی الله و
روضه خوان: چشم کبودی که معمّا شده بود
 
هق هق گریه و مولای صبوری، ای وای
راز جانسوزترین حادثه اِفشا شده بود
 
بازویی را که نود روز ز مولا پوشاند
در شب پر زدنش، قاتل مولا شده بود
 
آه تا صبح دگر دیدهٔ او باز نشد
درد پهلو دگر انگار مداوا شده بود
 
دست می‌شُست ز جان، لحظه به لحظه مولا
گر چه زهرا خودش از قبل مهیّا شده بود
 
بر علی آن شب جانکاه چهل سال گذشت
بعد از آن قامت خیبرشکنش تا شده بود
 
همه گفتند علی عاقبت از پا افتاد
هر چه شد، آه پس از رفتن زهرا شده بود
 
یوسف رحیمی
 
سایه ای بوده بر این لانه ولی دیگر نیست
مادری بوده در این خانه ولی دیگر نيست
 
مرد این خانه همان فاتح خیبر بوده
پهلوانی که دگر پا شدنش باور نيست
 
آنقدر تا شده این ساقه ی بی آلاله
که گمانم قد و بالا ز علی خم تر نيست
 
عکسی از چادر خاکی به خیالش مانده 
دگر این حیدر بی فاطمه آن حیدر نيست
 
در این خانه محل سجده ی احمد بود
حیف آخر در این خانه دگر آن در نیست
 
پشت در، در زده اند و بچه ها نا آرام
که جواب در دهد که خانه را یاور نیست؟
 
وای از آن روزی که این خانه پر از آتش شد
آه...، دیگر خبر از گلپرِ در بستر نيست 
 
خانه ویران شده و مردم شهر آرامند
همه هستند ولی؛ دختر پیغمبر نيست
 
سید رضا محبوبی
 
رفتی و پژمردنم و ندیدی
رفتی زمین خوردنم و ندیدی
 
تو كوچه ها راه من و می بندن
همه دارن به شوهرت می خندن
 
یه فكری هم به حال بچه ها كن
یه سر بیا زندگیم و نیگا كن
 
اگه بیای منم قرار می گیرم
میرم برات چند تا انار می گیرم
 
اگه بیای با دل بی غم می ریم
اصلا از این مدینه باهم بریم
 
بازم بمون و دست به پهلو بگیر
عیبى نداره از على رو بگیر
 
كارم شده یه گوشه ای ببارم
بچه هات و سر خاكت بیارم
 
دل من از همه كنار می گیره
حالا علی دست به دیوار می گیره
 
میشه بیای دو قطره زمزم بدی
یه ظرف آب بیاری دستم بدی
 
چه مادری ز دخترم گرفتند
خواب و ز چشمای ترم گرفتند
 
این چادر پاره منو می كشه
این خون گوشواره منو می كشه
 
بلند شو دستات و حنا بذارم
تابوتتو بگو كجا بذارم؟!!
 
تو خونه یاد اون روزا می افتم
برم بیرون تو كوچه ها می افتم
 
بی مادری نصیب دخترم شد
خبر داری چه خاكی بر سرم شد
 
خیر نبینه اون كه به ما جفا كرد
ما دو تا رو از همدیگه جدا كرد
 
تو چشم تو زد چشم و پرآب كرد
خونش خراب كه خونه مو خراب كرد
 
نقشه كشیدن مبتلامون كنن
كی فكر می كرد یه روز جدامون كنن
 
علی‌اکبر لطیفیان   
 
 
انتهای پیام/
 
پیام رسان های باشگاه خبرنگاران - پایین شرح خبر
پیام رسان های باشگاه خبرنگاران - پایین شرح خبر
پیام رسان های باشگاه خبرنگاران - پایین شرح خبر
پیام رسان های باشگاه خبرنگاران - پایین شرح خبر
پیام رسان های باشگاه خبرنگاران - پایین شرح خبر
ارسال نظر
نام:
ایمیل:
* نظر:
اپلیکیشن باشگاه خبرنگاران- صفحه خبر