سیره اجتماعی شهید سیدعباس موسوی از آن روی اهمیتی فراوان یافته است که نهایتاً بستر نقش‌آفرینی سیاسی و تاریخی او را فراهم آورد.

باشگاه خبرنگاران جوان - روز‌هایی که بر ما می‌گذرد، مصادف با سالروز شهادت علامه سیدعباس موسوی، همسر و فرزند اوست. وی در ایجاد زمینه برای قوام بخشیدن به مقاومت اسلامی در لبنان، نقشی مهم و تاریخی داشت و شهادت وی نیز بسترساز توسعه حزب‌الله لبنان شد. اینک وی و جانشین لایق و پرصلابتش علامه شهید سیدحسن نصرالله، در محضر الهی و شاهد تداوم مسیر خویش در مواجهه با صهیونیسم و حامی آن امریکا هستند. مقالی که در پی می‌آید درصدد است تا با استناد به روایات چهار تن از نزدیکان آن بزرگ به تبیین سیره اخلاقی، اجتماعی و سیاسی وی بپردازد؛ امید آنکه علاقه‌مندان را مفید و مقبول آید. 

او به دست امام موسی‌صدر به سلک روحانیت درآمد

سخن در باب سرشت و سرنوشت شهید سیدعباس موسوی را با نظر به بستر خانوادگی و تربیتی وی آغاز می‌کنیم. در این‌باره، اعضای خانواده وی روایت‌هایی خواندنی به تاریخ سپرده‌اند. از آن جمله است خاطرات حاج‌علی موسوی پدر شهید که ورود او به حوزه علمیه امام موسی صدر در شهر صور و تحصیلاتش را اینگونه بازگو ساخته است: «یک روز امام موسی صدر در منطقه الشیاخ در جنوب بیروت به دیدن عمه‌زاده من آمد. به او گفتم پسرم سیدعباس، دلش می‌خواهد که درس طلبگی بخواند. امام موسی‌صدر در پاسخ به من گفت که او را به شهر صور در جنوب لبنان ببرم تا از او امتحان بگیرد و ببیند که آیا آمادگی و استعداد این کار را دارد یا نه؟ سیدعباس از شنیدن این خبر بسیار خوشحال شد، چون همیشه آرزوی دیدار با امام موسی‌صدر را داشت. بالاخره او را به شهر صور بردم و امام‌صدر خودش از او امتحان گرفت و به من گفت که فرزندم بسیار باهوش و بااستعداد است و به این ترتیب، سیدعباس در حوزه علمیه امام‌موسی صدر در شهر صور مشغول به تحصیل شد. از آن بعد سیدعباس هر وقت به زادگاهش برمی‌گشت، علاقه‌مندان را جمع می‌کرد و به آنها درس طلبگی می‌داد.

چندی بعد سید عباس، از سوی امام‌موسی صدر معمم شد. بعد از مدتی هم آمد و گفت که ایشان می‌خواهد عده‌ای را برای ادامه تحصیل به حوزه علمیه نجف بفرستد. من هم موافقت کردم. امام موسی صدر برای پسرعمویش شهید آیت‌الله سیدمحمدباقر صدر نامه‌ای نوشت و از او خواست که شخصاً آموزش سیدعباس را به عهده بگیرد. موقعی که سیدعباس به حوزه علمیه نجف رفت، در واقع نقش واسطه بین این دو بزرگوار را به عهده گرفت و تا مدت‌های طولانی نیز این کار را انجام می‌داد. در ماجرای اخراج لبنانی‌ها از عراق نیز مأموران بعثی به منزل او در نجف حمله بردند تا سیدعباس را بازداشت کنند، ولی او خوشبختانه به لبنان آمده بود. روحانیون لبنانی برایش نامه نوشتند که به عراق برنگردد. او هم در زادگاهش ماند و به ایفای وظایف دینی و سیاسی‌اش پرداخت، چیزی که از مدت‌ها قبل مترصد آن بود. بنابراین او در ماجرای دستگیری‌های عراق با مشکلی مواجه نشد....»

مهر و کمک بی‌شائبه وی به مردم او را متمایز می‌ساخت

سیدحسن موسوی برادرِ شهید سیدعباس موسوی، او را از منظری دیگر معرفی کرده است. می‌توان گفت که وی در شرایطی متفاوت با برادر زیسته و حتی در خُلقیات و نگاه به موضوعات پیرامونی نیز با وی هم داستان نبوده است. با این همه هنگامی که به بیان خاطرات خویش از آن روحانی خدوم و ایثارگر می‌پردازد، به نکاتی مهم و جالب توجه اشارت می‌برد: «موقعی که شهید سیدعباس موسوی به دنیا آمد، پدرم برای کار به کویت رفته بود و تنها سالی یک‌بار به خانه می‌آمد! وضع مالی ما چندان خوب نبود و مانند بقیه مردم با محرومیت می‌ساختیم. کار مردمی که در اطراف ما می‌زیستند، عمدتاً تولید گندم و تخم‌مرغ بود که مازادش را می‌فروختند و با آن گذران می‌کردند. سیدعباس از من کوچک‌تر بود و همیشه به مادرمان در پختن نان و آوردن آب از رودخانه کمک می‌کرد. البته من بازیگوش بودم و چندان هم، اهل کار و کمک به والدین نبودم! سیدعباس به خاطر روحیه کمک رساندن به دیگران و خدمت به مادر بین همه محبوب بود و از همان دوران کودکی متمایز می‌نمود. سیدعباس قدرت بدنی را از پدر و هوش و استعداد را از مادر به ارث برده بود. بسیار با عاطفه، مهربان و دلسوز بود. مردم جنوب به دلیل همین مهر و معاضدت بی‌پایان به او علاقه‌مند شدند و همراهی‌اش کردند. او از کودکی برنامه‌اش را طوری تنظیم کرده بود که هر روز سوره یاسین و آیت‌الکرسی را می‌خواند و هیچ‌وقت از خواندن دعای کمیل غافل نمی‌شد. بسیار خوش اخلاق و سلیم‌النفس بود و کمتر پیش می‌آمد که عصبانی و برانگیخته شود. سعه‌صدر عجیبی داشت و همین امر، موجب جذب بسیاری از مخاطبین شده بود.

در دوران جنگ‌های داخلی لبنان، من به کشور آلمان رفتم و در آنجا مشغول به کار شدم. خاطرم هست که در مسافرتی به لبنان موهایم خیلی بلند بودند. سید دید و ناراحت هم شد، ولی ابداً به روی من نیاورد! او گاهی با سکوت خود سخنانش را می‌گفت! در سال ۱۹۷۸ و پس از فوت مادرم به لبنان برگشتم. سید با لباس روحانیت به استقبالم آمد. خاطرم هست که یک‌بار در جوانی از یک روحانی سؤالی پرسیده بودم، اما او با چوب‌دستی به سرم زد و این حادثه، اثری منفی روی من گذاشته بود! به همین دلیل تا مدتی به روحانیت نگاه منفی داشتم! زمانی که سیدعباس مادرم را برای معالجه به آلمان آورد، ضمن صحبت با او از روحانیون انتقاد کردم و گفتم: همه آنها از یک قماش هستند! من سعی کردم با بیان این نوع موضوعات او را تحریک کنم، ولی او همواره لبخند می‌زد و به سؤالاتم پاسخ‌های منطقی و قانع‌کننده می‌داد و من نهایتاً مجبور می‌شدم تا آنها را بپذیرم. در مقطعی که برادرم به دبیرکلی حزب‌الله انتخاب شد، مدتی به لبنان آمدم؛ چون فکر می‌کردم که حالا دیگر باید وضع مالی او خوب شده باشد، اما دیدم که او و همسرش حتی فرش هم ندارند! همسرش به من گفت: سیدعباس، فرش خانه را به یک نیازمند داده است! این موضوع بسیار برایم ناگوار بود؛ لذا به بازار رفتم و برای‌شان فرش خریدم. من تا روز خاکسپاری سید خبر نداشتم که فرزندان او کت و پالتو ندارند و در همان روز به بازار رفتم و برای‌شان لباس خریدم. شاید خواندن این نکات، برای خوانندگان شما اعجاب‌آور و حتی غیرقابل باور باشد....»

پروردگارا، مرا به دست شقی‌ترین افراد به شهادت برسان

سیره اجتماعی شهید موسوی از آن روی اهمیتی فراوان یافته است که نهایتاً بستر نقش‌آفرینی سیاسی و تاریخی او را فراهم آورد. وی از دوران جوانی به دستگیری از ضعفا و فرودستان اهمیت فراوان می‌داد و از بضاعت مالی مختصر خویش به آنان می‌بخشید. به رفع ظلم و تبعیض بسیار حساس بود و نهایتاً با همین رویکرد در زمره یکی از بنیانگذاران مقاومت اسلامی لبنان و مبارزه رویارویی با رژیم‌صهیونیستی قرار گرفت. حاج علی موسوی در این خصوص خاطرنشان ساخته است: «او بسیار وارسته و پرهیزکار بود و هر کاری که از دستش برمی‌آمد را برای کمک به دیگران انجام می‌داد. برای من تعریف می‌کرد که یک‌بار در ماه مبارک رمضان به بازار نجف رفته بود تا برای افطار مواد غذایی تهیه کند. در این حال یکی از همکلاسی‌هایش را دیده بود که مستأصل مانده و پولی برای خرید غذا ندارد! او همان یک دیناری را که داشت به او داد و دست خالی به خانه برگشت! همسرش پرسید: خودمان چگونه غذا تهیه کنیم؟ سید جواب داد: خدا روزی‌رسان است! می‌گفت همین که صدای اذان مغرب بلند شد، مردی با سینی بزرگی از غذا‌های متنوع آمد و سراغ خانه او را گرفت! آن غذا به قدری زیاد بود که هم خودشان سیر شدند و هم بقیه‌اش را بین طلاب تقسیم کردند. سیدعباس همیشه در سر سجاده نماز از خدا می‌خواست که شهادت را نصیب او کند. می‌گفت: پروردگارا، مرا به دست شقی‌ترین افراد به شهادت برسان! دغدغه سید، پاسداری از اسلام و حرکت در خط اصیل آن بود. همیشه جوانان روستای محل اقامت خود را در مسجد جمع می‌کرد و آنان را به تقید به احکام اسلام و مبارزه با ظلم دعوت می‌نمود....» 

سلاح به دست می‌گرفت و مانند یک رزمنده معمولی می‌جنگید

به اذعان بسا مطلعان، اگر بنا بود کسی در باب خصال و ویژگی‌های شهید سیدعباس موسوی سخن بگوید، جانشین دلیر و مدبرش شهید سیدحسن نصرالله بر همه اولویت داشت. چه او از دوران نوجوانی، با نظارت شهید موسوی بالید و رشد یافت. سیدحسن به مکانتی نائل شد که استاد وی را بر خویش ترجیح می‌داد و طالب آن بود که شاگردش دبیرکلی حزب الله لبنان را بپذیرد! هر چند که تقدیر بر این بود استاد و شاگرد هر دو عهده‌دار این مهم شوند و نهایتاً نیز با خون خویش حقانیت این مسیر را تأیید کنند. نصرالله در باب نقش موسوی در دوره پیش از دبیرکلی وی اشاره به نکات ذیل را از نظر دور نداشته است: «سید در جنوب و برای استقرار خود و دستیارانش، منزلی را اجازه کرد. خانواده او در بعلبک زندگی می‌کردند و وی یک‌بار در هفته برای اقامه نمازجمعه به آن شهر می‌رفت و به خانواده نیز سر می‌زد. سید دائماً در حال سرکشی به روستا‌های جنوب و خطوط مقدم جبهه و پایگاه‌های رزمندگان بود و بالطبع، کمتر فرصت به خانه رفتن را پیدا می‌کرد. بسیاری از اوقات هم در خودرویی که حزب‌الله در اختیارش گذاشته بود، می‌خوابید! برادران حزب‌الله گاهی به شوخی می‌گفتند، اگر شدنی بود، سید نمازش را هم در خودرو می‌خواند!

پس از اسارت دوتن از صهیونیست‌ها در سال ۱۹۸۷، روستای صریفا به خط تماس تبدیل شد و سربازان اسرائیلی نیز در برابر این روستا، وضعیت جنگی داشتند و هر لحظه امکان داشت که این منطقه سقوط کند، اما سیدعباس حاضر به ترک آنجا نشد و فرماندهان مقاومت هم نتوانستند او را قانع کنند که از این روستا خارج شود و به منطقه امن‌تری برود! او ماند و در عملیات رویارویی با صهیونیست‌ها شرکت کرد. او برخلاف فرماندهان مقاومت، معتقد بود که حضورش در بین رزمندگان به آ‌نها انگیزه می‌دهد که با شجاعت بیشتری از روستا دفاع کنند و اجازه ندهند تا منطقه به دست سربازان مهاجم اسرائیلی سقوط کند.

سرانجام رزمندگان مقاومت، برای بیرون بردن سید از صحنه به من متوسل شدند. من بی‌درنگ به صریفا رفتم و از ایشان خواهش کردم تا از روستا عقب‌نشینی کند. من تردید ندارم که اگر شورای رهبری حزب‌الله اجازه می‌داد، سید تفنگ به دست می‌گرفت و مثل یک رزمنده معمولی می‌جنگید! او همواره اصرار داشت که از مسائل نظامی شناختی از نزدیک و دقیق داشته باشد و در عملیات حمله و کمین در جنوب لبنان شرکت کند. ایشان همیشه در مناطقی حاضر می‌شد که دور از خطوط مقدم جبهه نبود و تا جایی که فرماندهان مقاومت اجازه می‌دادند، در اتاق عملیات و مدیریت عملیات شرکت و برادران رزمنده را بدرقه می‌کرد. همیشه آخرین کسی بود که رزمندگان با او خداحافظی می‌کردند و اولین کسی بود که پس از بازگشت از رزمندگان استقبال می‌نمود. اکثر اعضای شورای رهبری حزب‌الله و خود من آرزو داشتیم که ایشان این سمت را بپذیرد، اما چندین‌بار مخالفت کرد و زیربار نرفت! بنده همیشه به داشتن چنین استادی، افتخار می‌کردم و رابطه ما بسیار صمیمی بود. در دوره‌ای که با هم درس می‌خواندیم، برای آموزش من تلاش بسیار کرد. گاهی اوقات مرا دستیار خود می‌پنداشت و علاقه داشت که من دبیرکل بشوم و ایشان از بنده پشتیبانی کند! این نشان از خلوص و مسندگریزی وی داشت....»

سعی داشت تا پلکانی باشد که دیگران به مدد آن ارتقا می‌یابند

دکتر حسین دهقان، ریاست کنونی بنیاد مستضعفان انقلاب اسلامی در آغازین سالیان تأسیس حزب‌الله لبنان در زمره یاران و مشاوران شهیدان سیدعباس موسوی و سیدحسن نصرالله بوده و از سیره آنان، یادمان‌ها و خاطراتی ارجمند اندوخته است. او چگونگی تعامل شهید موسوی با مردم جنوب لبنان و نیز اعضا و رزمندگان حزب‌الله را به شرح پی آمده توصیف کرده است: «ساختار شخصیتی این شهید بزرگوار، مبتنی بر ارزش‌های اسلامی و دینی بود. ایشان همواره تلاش می‌کرد تا رفتار و راهکارهایش بر این موازین منطبق باشند و کوچک‌ترین زاویه‌ای نسبت به آن پیدا نکند. سیدعباس، یک شخصیت به تمام معنا فرهنگی و اجتماعی بود. ایشان در برابر خودی‌ها دلسوز و مهربان و نسبت به غیر خودی‌ها و دشمنان، بسیار سختگیر و قاطع بود. تواضع فوق‌العاده‌ای داشت و زندگی را با ساده‌زیستی و تعامل با جامعه ادامه می‌داد. خود را وقف خدمت به مردم کرده و نماد کامل ایثار و فداکاری بود. شهید موسوی برای کادرسازی و توسعه نیروی انسانی حزب‌الله تلاش فراوانی مبذول داشت. هرگز دیگران را پلکانی برای بالانشینی خود نکرد، بلکه سعی داشت پلکانی باشد که دیگران به مدد آن ارتقا می‌یابند.

سید خود را به شدت مسئول می‌دانست و سعی می‌کرد که دیگران را راهنمایی کند تا نقایص خود را رفع کنند. از سوی دیگر، همیشه برای شنیدن انتقادات آمادگی داشت. دائماً آماده بود تا به هر کسی که به او نیاز داشت، کمک کند. مسئولیت‌ها را با سعه‌صدر می‌پذیرفت و خود را وقف کار و تلاش برای نیل به هدف می‌کرد تا آنها را به نحو احسن به انجام رساند. او در همه جبهه‌های خطرناک رزم جنوب لبنان حضور داشت و به رزمندگان روحیه می‌داد و سعی می‌کرد که از نظر معنوی آنان را تربیت و تقویت کند. سید در جبهه‌ها، کلاس درس اخلاق و خودسازی برگزار می‌کرد تا از رزمندگان، مجاهدان شجاع و مؤمن بسازد. او تلاش می‌کرد تا نیرو‌های حزب الله را طوری تربیت کند که علاوه بر سلاح جنگی، به سلاح ایمان و عقیده هم مجهز باشند. سیدعباس موسوی، عاشق حضرت امام و مریدِ ایشان بود. او به رغم این مهم سعی می‌کرد تا خواسته عموم شیعیان را برآورده کند و این جامعه را در فضای سیاسی لبنان، یکپارچه و فعال نگه دارد. تلاش او بر این متمرکز بود تا با محافل و شخصیت‌های شیعه لبنان، ارتباط پویا و سازنده‌ای داشته باشد و زمینه‌های رفع اختلافات را فراهم و بین شیعیان و اهل سنت، برادری و صمیمیت ایجاد کند؛ وی در این زمینه نقش بی‌بدیلی داشت. حرکت و پیشرفت حزب‌الله برای او امری بسیار مهم بود. همواره سعی می‌کرد تا موقعیت این تشکل در جامعه لبنان استحکام پیدا کند. با این همه سید این توانایی را داشت که نگذارد اصول و ارزش‌ها فدای مصلحت بشوند. به اصالت خانواده در جامعه ایمان و با همسر و فرزندانش، رفتاری بسیار صمیمانه داشت. روابط خوب خانوادگی، مبتنی بر تفاهم کم‌نظیر از جلوه‌های زیبای زندگی او بود. یکی از نشانه‌های این رابطه لطیف، در شهادت او به همراه همسر و کودکش خود را نشان داد.

در نهایت باید به این نکته نیز اشاره کرد که شهید سیدحسین نصرالله، همواره خود را شاگرد شهید سیدعباس موسوی می‌دانست. خود سیدعباس موسوی نیز به شکل مداوم یادآوری می‌کرد که عملاً برای سیدحسن نصرالله نقش پدری ایفا کرده، درباره سلامتی و شرایط تحصیلی او در نجف مراقبت داشته و برای شکل‌گیری شخصیت انقلابی وی نیز حساسیت زیادی نشان می‌داده است. با این همه، مختصات شخصیتی و کارکرد سیاسی - اجتماعی این دو با یکدیگر تفاوت‌هایی داشت. سیدحسن در حوزه مسائل امنیتی و نظامی، بسیار جدی و فراگیر عمل و به شدت اصول مربوط به این حوزه‌ها را مراعات می‌کرد. در زمینه مسائل سیاسی نیز سیدحسن همواره یکی از عناصر جدی سیاسی و انقلابی لبنان قبل از تشکیل حزب‌الله بود. تفاوت دیگر، قدرت سازماندهی و مدیریت سیدحسن نسبت به توان و منش اداری سیدعباس بود. سید حسن قادر بود که فضای رهبری را با فضای مدیریت ادغام کند و در تمام جوانب تمشیت امور، تحلیل چشم‌انداز آینده، بسیج منابع و امکانات و همچنین بیان و سخن، یک سرپرست توانمند بود. سیدحسن نصرالله بهترین جانشین برای سیدعباس موسوی و با توجه به شرایط آن مقطع، یک انتخاب طبیعی بود. شهادت سیدعباس، اقبال بسیار گسترده‌ای را نسبت به حزب‌الله وجود آورد و متأثر از آن این تشکل توانست ده‌ها برابر رشد کند....»

منبع: روزنامه جوان

اخبار پیشنهادی
تبادل نظر
آدرس ایمیل خود را با فرمت مناسب وارد نمایید.
captcha
آخرین اخبار