یاسوج/

رویارویی با انسان هایی كه مثل لبخند بی ادعا هستند

در میان شلوغی های شب عید و ترافیك سنگین خیابان ها، به دنبال فرصتی برای رویارویی با انسان هایی كه مثل لبخند بی ادعا هستند، بودم و برای دیدار با آنها لحظه شماری می كردم.

به گزارش خبرنگار باشگاه خبرنگاران از یاسوج ؛ مسافت تا رسیدن به انسان هایی كه در آن سوی شهر، در انتظار دیدار با آدم های پر مشغله این سمت شهر هستند، بسیار دور است.
آسمان صاف و باد سردی هم در حال وزیدن است، اما همچنان مشتاقانه در پی دیدار با مردمانی از دیار عاطفه هستم.
تعریف های متفاوتی درباره این آدم ها شنیده بودم و تصور اینكه آنان حوصله دیدار با شخصی را داشته باشند برایم مشكل است اما دوست دارم دقایقی از وقتم را برای آدم هایی كه روزی در خانه های رنگارنگ خود پذیرای میهمان بودند، اختصاص دهم و از نزدیك با آنها ارتباط برقرار كنم.
بالاخره رسیدم، شاید در نگاه اول شناختن جنس این افراد كمی سخت بود، اما كم كم توانستم به خلوت آدم هایی كه عشق را در دل هایشان میهمان كرده ام راه پیدا كنم و با آنان همكلام شوم.
شاید باورتان نشود كه مهربانی در چهره هایشان موج می زند و گویی به یك میهمانی مجلل دعوت شده ام.
با دستانی لرزان برروی عصای خود ایستاده و به دیوار تكیه داده است، مدام اطرافش را نظاره می كند، هیچ توجهی به دوستانش ندارد، اما نگاهش به درب ورودی معطوف شده و گویی انتظار آمدن كسی را می كشد.
هم اطاقی اش به او می گوید: اگر بنشینی هم می توانی بیرون را نگاه كنی و اگر كسی هم بیاید می تواند تو را پیدا كند اما او طاقت نمی آورد و همچنان منتظر و چشم به راه ایستاده است...
در آن سوی اتاق،‌ نمی داند باید كدام روسری را به سركند، سردرگم است، دلش می خواهد بهترین رنگ را انتخاب كند اما فكرش مشغول شده است.
بالاخره روسری رنگ صورتی را انتخاب می كند، با خود زمزمه می كند: عید نزدیك است، باید رنگ شاد بپوشم.
پس از سركردن روسری، با قدم هایی آهسته به سمت آینه می رود، دستی به صورتش می كشد و می گوید: یعنی كسی امروز به دیدنم می آید؟
در این هنگام، در حالی كه چند شاخه گل مریم به دست دارد،‌ وارد اتاق می شود، با كمك پرستار بر روی تخت خود می نشیند، جانمازش را پهن كرده و آن را با گل های چیده شده تزیین می كند.
بوی خوش گل ها فضای اتاق را عطرآگین كرده،به گفته دوستانش این كار هر روز اوست و تقریبا همه به تنفس این هوای معطر عادت كرده اند.
چند شاخه را پنهان می كند، ‌روبه من می گوید: تعجب نكن اینها را برای مهمانم نگه می دارم.
هم اتاقی هایش می گویند، اولین نفری كه هر روز به این اتاق سر بزند، میهمان مهین دخت' است و به او گل های تازه هدیه می دهد.
آری این جملات راویتگر شرح حال یك روز مادران كهنسال در آسایشگاه است.
وقتی ‌پرده ها كنار می رود، حكایت از آغاز صبح و طلوعی دیگر است. هم اطاقی ها از خواب بیدار شدند و مشغول پاسخ دادن سلام یكدیگر هستند.
ساكنان اتاق باهمان دستان ناتوان ، گلدان ها را آب می دهند و بعد از صرف صبحانه، همچنان در انتظار آمدن و دیدار با دوست، فرزند و حتی همسایه قدیمی برای صحبت و احوالپرسی هستند.
نرگس خانم 65 ساله می گوید: ما از آمدن هر فردی حتی یك نوزاد تازه متولد شده هم استقبال می كنیم.
وی ادامه می دهد: تمام زندگی ما در این آسایشگاه خلاصه شده، شكایت و گله ای نداریم فقط از دیدار با آدم ها خوشحال می شویم.
نرگس خانم می گوید: چند سالی است كه عادت كرده ایم در انتظار خویشاوندان خود نباشیم و این مساله باعث شده تا افرادی را كه برای بازدید به این مكان می آیند را جزو بستگان خود بدانیم.
كاركنان و مدیران آسایشگاه او را 'مامان مهین'صدا می زنند و با مهربانی همه افراد را پسر و دختر خود می داند.
با لهجه شیرین لری به من می گوید: سال ها است كه فرزندان خودم در قلبم جای گرفته اند اما هر مرد و زن پیر و جوانی، خانه دلم را پر كرده است.
وی ادامه می دهد: با هیچ فردی احساس بیگانگی نمی كنم و دوست دارم هر روز دوست جدید پیدا كنم.
بهار 90 هم از زندگی مان گذشت و بهاری دیگر درراه است و در این هفته های پایانی اسفند ماه، همه در تدارك استقبال از بهاری تازه و نو هستیم.
چه خوب است اگر در لابه لای خانه تكانی منزل و خرید شب عید، با سرزدن به مادران و پدران ساكن آسایشگاه ها، غبار دل های آنها را با یك شاخه گل و احوالپرسی، خانه تكانی كنیم./س

اخبار پیشنهادی
تبادل نظر
آدرس ایمیل خود را با فرمت مناسب وارد نمایید.