باشگاه خبرنگاران جوان؛ مریم سادات بهادر - هوا تاریک است. چراغِ لابیِ ساختمانِ سفالی، نوری ملایم روی صورت مرد میریزد؛ مردی با یونیفرم نگهبانی، با دستهایی تیره، اما آرام، با چشمانی که دیگر بوی آن خوابِ سردِ خیابان را نمیدهند، کلید را در قفل میچرخاند.
در که باز میشود، نفس عمیقی میکشد و ناگهان گذشته مثل مه غلیظی جلوی چشمانش سبز میشود.
بخش اول - بازگشت به عقب: جایی که ریزش شروع شد
هیچ سقوطی یکشبه اتفاق نمیافتد. حسن این را خیلی دیر فهمید؛ آن روزها که تازه قدم گذاشته بود در جمع دوستانی که شبهایشان پایان نداشت: از پارک تا زیرزمین، از دورهمی تا مهمانیهایی که سحر و صبح را میبلعیدند.
خانه کمکم غریبه شد، کار رنگ باخت، خانواده دورتر و اعتیاد بیصدا وارد رگهایش شد.
همسرش بارها گفته بود: «تو، داری میری تهِ چاه...»، اما حسن نرفت؛ لغزید. آرام، بیصدا؛ مثل برفی که آرام آب میشود و یکباره زیر پا میلغزد.
وقتی جدایی رسید، نه فریادی زد، نه خواهشی کرد. تنها چیزی که چنگ زد، همان دوستان و همان شبها بودند؛ همانهایی که هیچوقت نمیدانستند «صبح» یعنی چه.
بخش دوم - سقوط کامل: شبهایی که بوی خاک و زباله داشت
خانهای برایش نمانده بود. تا فهمید میشود شب را هم در خیابان گذراند. بعدها پارکها، نیمکتها، سایهبانها و چسپید به پتوهایی که از همان سطل زباله پیدا میکرد: پتوهایی کثیف، نمزده، لکهدار.
شبهایی که سرش را روی کولهای پُر از وسایل چرک و پاره و کارتنهایی چسبناک میگذاشت و با صدای موتور ماشینها بیدار میماند.

کمکم گرسنگی از سقفِ دردهایش گذشت. سطلهای زباله دیگر فقط جایی برای چیزهای دورریختنی نبودند؛ امیدی برای زنده ماندن بودند. گاهی تکه نانی خشک، گاهی ظرفِ ناتمامی که گوشهاش غذا مانده بود. هیچکس باور نمیکرد این همان مردی باشد که روزی برای پسرش دوچرخه خریده بود.
کمکم آنقدر لاغر شد که دندههایش حتی از روی لباس هم دیده میشد. صورتش تکیده، چشمها گود افتاده، پوستش بیرنگ. آنقدر تغییر کرده بود که اگر در خیابان کنار کسی از خانوادهاش میگذشت، شاید نمیشناخت و حتی یکبار هم نگاهشان به سمتش نمیرفت.
بخش سوم - لحظهای که دنیا ایستاد: دیدار کنار سطل زباله
یک صبحِ سرد پاییزی بود. پارک کمجمعیت و سکوتی سنگین بر فضا حاکم بود، این طرفتر پرندههایی میان چمنها دنبال دانه بودند. حسن کنار سطل زباله خم شده بود، میان قوطیهای خالی و ظرفهای دورریخته دنبال چیزی برای رفع گرسنگی میگشت.

ناگهان سایهای از کنارش رد شد. ابتدا بیتفاوت بود؛ مردم زیاد رد میشدند. اما چیزی در حرکت دستها و خم شدن شانههای آن نوجوان بود که نگاهش را بالا کشید. خوب که نگاه کرد، چشمهای خمارآلودش ناگهان گرد شدند، پسرش بود. همان پسرِ روزهای پرخندهٔ خانه. همان که زمانی با دوچرخهٔ جدیدش دور حیاط میچرخید و فریاد میزد: «بابا نگاه کن!».
اما حالا، رنگپریده بود، چشمهایش بیروح، قدمهایش سنگین. گویی دنیایی روی شانههایش آوار شده بود.
پسر از فاصلهٔ یکمتریش رد شد. به صورت آن مرد خمشده نگاه کرد یا شاید نگاه نکرد. شاید دید. شاید ندید. شاید دید، اما نشناخت و همین «نشناختن» مثل سنگی به قلب حسن خورد.
در یک لحظه بوی خانه برگشت، بوی چای صبحگاهی، صدای خندهٔ پسرش، روشنایی اتاق نشیمن، گرمای دستهای همسرش. همهچیز در یک لحظه کوتاه مثل فیلمی تند از ذهنش عبور کرد؛ و بعد نفسش گرفت، چون فهمید فاصلهٔ او با آن روزها دیگر فقط چند خیابان نیست؛ یک دنیا فاصله است.
پسر رفت؛ بدون مکث. بیآنکه حتی ذرهای تشخیص دهد مردِ خمشده کنار سطل، «پدر» اوست.
حسن خم شد؛ اما نه برای زباله. برای جمع کردن تکههای شکستهٔ خودش و همان تلنگر، چراغی شد در تاریکی.

بخش چهارم - جدالی سخت برای شروعی دوباره
آن شب، حسن به نیمکت همیشگیاش برگشت، اما نخوابید. چشمهایش باز بود، به شاخههایی که خالی از برگ بودند. صبح روز بعد، تصمیمی بزرگ گرفت، نه با امید کامل، نه با اطمینان مطلق؛ فقط با یک انگیزه: بازگرداندن خود به زندگی، بازگرداندن رابطه با پسر و خانواده و شنیدن صدای شادی و واژه «بابا»
بخش پنجم - ترک و مسیرِ بازسازی
حسن بعد از آن روز تلفنی زد؛ نه به دوستان قدیمیِ ناباب، بلکه به مرکز درمانی که یک سال قبل شمارهاش را یکی از کارکنان مددکاریش به او داده بود، اما هرگز تماس نگرفته بود. روند، یکشبه نبود: روزهای اول پر از تعارض و افت و خیز بود، علائم ترک فیزیکی و اضطراب و بیخوابی را تجربه کرد و چند بار وسوسهٔ بازگشت او را تهدید کرد. تیم درمانی او را با ترکیبی از حمایت رواندرمانی، جلسات گروهیِ همتا (که در آن افراد تجربههایشان را به اشتراک میگذارند) و برنامههای توانمندسازیِ شغلی همراهی کردند.
راه سخت بود: درد جسمانی، بیخوابی، اضطراب، وسوسههای روزانه. اما هر بار که نزدیک سقوط میشد، تصویر همان نگاه غمگین پسرش جلوی چشمش بود.
هفتهها و ماهها گذشت؛ حسن یاد گرفت چگونه گامهای کوچک روزانه را بردارد: خوردن منظم، خوابیدن در ساعتهای منظم، شرکت در جلسات و قبول مسئولیتهای کوچکِ کاری. کمکم بدنش تغذیهٔ بهتر یافت، رنگِ پوستش سر حالتر شد، نگاهش دیگر خسته و تکیده نبود.
بخش ششم - بازگشت به خانه
با قدمهای کوچک، روزها را یکی پس از دیگری ساخت؛ بدنش جان و ذهنش آرام گرفت و دوباره توانست بخوابد. سه ماه بعد بهتر شد و شش ماه بعد توانست کار پیدا کند و بعد با ظاهری آراسته و دستی پر به خانه بازگشت و قول داد هیچ وقت به روزهای تلخ گذشته برنگردد. اکنون پنج سال از آن روزها گذشته و هنوز پاک است.
امشب هم مثل هر شب، با یونیفرم نگهبانی، درِ ساختمان را میبندد و زیر لب میگوید: «خدایا، شکرت برای فرصتی دوباره.»
پسران و همسرش برگشتهاند؛ نه فقط به خانه، به زندگی. دیگر شبها، بوی پتوهای نمکشیده و زباله نمیدهد؛ بوی نان تازه دارد، بوی خندهٔ پسرها، بوی آرامش و هر بار کلید را در قفل میچرخاند، حس میکند جهان دارد به او لبخند میزند.
تحلیل روانشناسی
میترا میرزادی گوهری روانشناس میگوید: مسیر حسن نمونهای از تجربهٔ سقوط و بازسازی روانی است.
او میافزاید: سقوط او به دلیل انزوا، فقدان حمایت اجتماعی و وابستگی به رفتارهای اعتیادآور، باعث فروپاشی هویت و کاهش عزت نفس شد. اما تلنگر عاطفی دیدن پسرش، عملکرد مغز را به سمت بازاندیشی و بازسازی هدایت کرد.

میرزادی گوهری تصریح میکند: حمایت روانشناختی، گروههای همتا و گامهای کوچک روزانه، ابزارهای حیاتی برای توانمندسازی مجدد، بازسازی عزت نفس و کنترل انگیزهها بودند و داستان حسن نشان میدهد که حتی در تاریکترین لحظات، آگاهی، انگیزه و حمایت اجتماعی میتوانند مسیر زندگی را تغییر دهند و افراد را به زندگی سالم بازگردانند.
شکستهایی که پل میشوند
گاهی سرنوشت با یک صحنه تغییر میکند؛ با یک نگاه، یک مکث، یک عبور از کنار سطل زباله. سقوط حسن پایان راه نبود؛ بلکه راهی بود که او را مجبور کرد از نو بلند شود و حالا داستانش آرام میان مردم میچرخد تا کسی که امروز خسته است بداند: گاهی بدترین لحظهٔ زندگی، همان جاییست که مسیرِ برگشت شروع میشود.
برای کسانی که امروز درگیرند، شاید این جمله ارزش شنیدن داشته باشد: گاهی شکست، نقطهٔ پایان نیست؛ پلیست بین تو و زندگیای که فکر میکردی از دستش دادهای.
برای هر کدام از ما ممکن است پیش آمده باشد که خودمان را در شرایط مشابهی ببینیم؛ در لبهٔ پرتگاه و سقوط، در تاریکی، در لحظهای که فکر میکنیم هیچ راهی نیست. اما همانطور که تلنگر پسر برای حسن آغاز مسیر بود، ما هم میتوانیم به خودمان تلنگر بزنیم، بلند شویم، از نو شروع کنیم، این بار با ارادهای قویتر. ما میتوانیم؛ آینده در دست ماست.