باشگاه خبرنگاران جوان؛ مریم سادات بهادر _ چهل روز گذشته است؛ چهل روز از شبی که آسمان ایران ناگهان کوتاه شد و ملت، پدرانهترین صدای خود را در آتش یک تجاوز ناجوانمردانه از دست داد.
اما امروز کرمان، شهر نبود، ضربان یک داغ مشترک بود.
دیار «حاجقاسم»، همان شهری که برایش در وصیتنامهاش نوشت «با ولایت بمانید»، حالا خودش تبدیل به وصیت زنده شده بود.
خیابانها نه مسیر عبور، که رگهایی بودند، خون وفاداری در آنها جریان داشت.

هوا بوی گریه میداد؛ گریهای که از ضعف نمیآمد، از دلتنگیِ مردمی بود که هنوز دنبال دستهای پدرانهای میگشتند که سالها سایه امنیتشان بود.
وقتی شهر، شانه شد برای داغ ولایت

جمعیت آرام حرکت میکرد؛ آنقدر آرام که انگار نمیخواست لحظهها جلو بروند. پیرمردها زیر لب ذکر میگفتند، جوانها نگاهشان را به زمین دوخته بودند و کودکان، بیآنکه بدانند چرا، دستها را محکمتر گرفته بودند.

اشکها بیاجازه میآمدند؛ نه هقهق داشتند، نه صدا، فقط میلغزیدند، مثل حقیقتی که نمیشود پنهانش کرد.
پرچمها در باد تکان میخوردند؛ شبیه دلهایی که هنوز باور نکردهاند صاحب این عزا دیگر میانشان قدم نمیزند؛ و باد… باد انگار خبر دیرهنگامی را میان جمعیت میچرخاند: بعضی رفتنها، ماندگارتر از حضورند.

نوحههایی که از گریه عبور کردند
صداهای نوحه از دل مسیر بلند میشد و موجوار روی جمعیت میریخت. هر صدا، صدای دیگری را بیدار میکرد؛ انگار دلها به هم وصل شده بودند.

مردها آرام زمزمه میکردند، زنها بیصدا اشک میریختند و شهر شبیه مادری شده بود که فرزندش را بدرقه کرده، اما هنوز بوی او را در آغوش نگه داشته است.
کف مسیر خیس بود؛ نه از باران، از بغضهایی که دیگر طاقت ایستادن نداشتند.

در میان این همه اندوه، چیزی عجیب دیده میشد: هیچکس احساس خمیدگی نمیکرد، غم کمرشکن بود، اما همه قامتشان را راست نگه داشته بودند.
کرمان؛ جایی که وصیت «حاجقاسم» نفس میکشد
اینجا کرمان است، پایتخت مقاومت جهان اسلام؛ شهری که نامش با مردی گره خورده که ولایت را راه نجات میدانست. همان مردی که از مردمش خواست پای این عهد بمانند و امروز، مردم پاسخ وصیت را دادند.

دشمن خیال کرده بود با شهادت رهبر، ستون خیمه فرو میریزد؛ اما جمعیت نشان داد، ستونها وقتی خون میبینند، ریشه میدوانند.
هر نگاه، یک بیعت بود. هر اشک، یک اعلام حضور و هر قدم، پاسخی بیکلام به تجاوزی که قرار بود ملت را بترساند.

حرف آخر ...
آخر مسیر، جمعیت لحظهای ایستاد. سکوتی افتاد که از هر فریادی بلندتر بود و همانجا حقیقت خودش را نشان داد: دشمن رهبر را هدف گرفت تا ملت پراکنده شود؛ اما ملت، به هم نزدیکتر شد.
گمان کردند چراغی خاموش شده است؛ نفهمیدند نور، وقتی به خون برسد، تکثیر میشود.

کرمان امروز فقط گریه نکرد، به دنیا فهماند ولایت، شخص نیست که با ترور تمام شود.
راهی است که هر بار با شهادت، هزاران ولی پیدا میکند؛ و شاید دشمن هنوز نداند، این اشکها پایان جنگ نیست؛ آغاز صبری است که روزی پاسخ خواهد داد.
