باشگاه خبرنگاران جوان، مرضیه السادات حسینی راد - در اجتماع شبانه مردم کرمان در میدان آزادی که همراه با دوراقتدار خودروهاست، خودرویی که تماما با عکس کودکان شهید میناب مزین شده بود جلب توجه میکرد.
گفتگویی با صاحب خودرو داشتیم که جالب بود، آقای مهدی چهارلنگه از استان خوزستان واز طایفه خوانین قلعه تل خوزستان راننده این خودرو بود.
از نکات جالب شغل مکانیکی وی درکنار عشایرزاده بودن وی است در حالیکه نحوه حرف زدن وی به گونهای است که گویا فعال فرهنگی است.
وی درخصوص این اقدام خود به خبرنگار باشگاه خبرنگاران کرمان گفت: بعد ازجنایات دشمن آمریکایی –صهیونی دربه شهادت رساندن بچه های مدرسه شجره طیبه میناب از آنجایی که جنایت شهادت ۱۶۸ کودک و معلم مدرسه در دنیا کمتر رخ داده بود تصمیم گرفتم صدای این کودکان مظلوم باشم.
وی افزود: با خودروی ون مانند خودم ازاهواز حرکت کردم و مراکز استانهای زیادی را برای رساندن صدا وتصویراین کودکان طی کردم میان مردم رفتم وبا آنها برای کودکان میناب گریستم و با نشان دادن عکس آنها فریاد انتقام را به کل کشورم مخابره کردم.

چهارلنگه تصریح کرد: در ابتدای سفرم به استان هرمزگان رفته ودرمنطقه میناب به روستاهای مختلفی ازجمله زکوهی، هشت بندی، حاجی خاتون و پشته عباس آباد رفتم که شهدا اهل این روستاها بودند و با خانواده شهدا دیدار وپیام تسلیت مردم ایران وبه ویژه عشایر خوزستان را به آنان رساندم.
وی اظهار کرد: ۲۴ روز را در منطقه میناب حضور داشتم وبا بیش از ۵۳ خانواده شهید دیدار کردم وعکس شهدایشان را روی ماشینم نصب کردم.
وی افزود: عکس سه شهید دنا ویک شهید پاسدار تنگه هرمزنیز درکنار دیگر شهدا توسط خانواده هایشان برای نصب روی خودرو به من داده شد ومن افتخارم این است که ماشین من مزین به تصویرشهداست.
وی تاکید کرد: من یکی از مردم ایران هستم وخوشبختانه وابسته به جایی نیستم وحتی رفیق ۲۰ سالهام را بابت هم نظرنبودن درمباحث ولایت فقیه کنار گذاشتم.
چهارلنگه تصریح کرد: مشکلات زیادی داشتیم در مسیر، اما با کمک مردم وعنایت خدا ونظراین کودکان شهید رفع شد ومن هرچهار لاستیک ماشینم را مجبور به تعویض شدم.

وی افزود: من دراین سفرهمچنین مشکلات وموانع را در هرشهری به مسئولان آن منطقه میرساندم مثلا در حوزه اطراف میناب سوخت گیری با صفوف طولانی امکان پذیر بود که به مسئولین صدای مردم را رساندم.
واکنشها درمقابل دیدن این خودرو متفاوت است گویی امامزادهای به شهرکرمان آمده است مادرها دست برعکس کودکان شهید میکشند وگریه میکنند برخی مردها روی کاغذ اطراف عکس شهدا فریادهای انتقام شان را مینویسند واز همه جالب ترپلیسهایی که با نگاه گره خورده دور خودرو میچرخند واحساس ناراحتی وعصبانیت را میتوان در نگاهشان دید.
همه کسانی که این خودرو را با این همه عکس کودک دیدهاند دیشب را گریه کردند، خانم جوانی که کودک دوساله دارد نمیتواند اشکهایش راپاک کند، میگوید خدا به مادرهای این بچهها صبر بدهد و دستش روی عکس خواهر وبرادری که جز شهدا هستند میماند ومی گوید مخصوصا به مادری که دو بچه اش را یکجا از دست داده و گریه اش تبدیل بههای های میشود.

برخی کودکان نیز نگاه نگران شان را میان این همه تصویرکودکانه و معصوم میدوزند واز والدین خود سوال میکنند بابا این بچهها قصه شان چیست و پدر قول میدهد فردا که از خواب بیدار شد قصه میناب را برایشان تعریف کند قصه شهری که به ناگاه از وجود ۱۶۸ بلبل آوازخوان کوچک خالی شد، قصه آغوشهایی که خالی از کودک، اما همچنان پراز لالایی است.
لالایی زنان بندری همراه با صدای حزن موجهای دریا که آنها نیز هیچ گاه به میناب نرسیدند.
